تاس کباب بدون رب گوجه

2 02 2012

رب گوجه نمی‌ریزم.

پیاز‌ها را مکعبی خرد می‌کنم. روغن زیتون را کف دیگ می‌ریزم و صبر می‌کنم داغ شود. پیاز‌ها را خالی می‌کنم توی روغن داغ و همانطور که رنگ می‌گیرند، زعفران را اضافه می‌کنم. درب دیگ را می‌گذارم.

***

گاهی فکر می‌کنم که زندگی واقعیتش را در لحظه به من نشان نمی‌دهد. یا شاید من یک عدم گیرایی بخصوصی دارم، شاید هم این یک سیستم دفاعی است. برای من مسائل هر قدر که دور‌تر می‌شوند واقعی‌تر به نظر می‌آیند. در طول زمان، آنقدر دور مسئله می‌چرخم، آنقدر صحنه را مرور می‌کنم، که باورم بشود واقعا اتفاق افتاده است. در لحظه، همه چیز می‌تواند وهم انگیز و خیالی باشد. می‌تواند مال من نباشد.

***

رب گوجه نمی‌ریزم.

پیاز‌ها که نارنجی- قهوه‌ای و کاراملی شدند، گوشت را اضافه می‌کنم. گوشت اول باید سرخ شود، انقدر که روغن و خونابه‌اش بیرون بزند و رنگش به قهوه‌ای برگردد. یکجور باید روغن بیندازد و توی روغن خودش سرخ شود. بعد آب جوش و فلفل و زرد چوبه و کمی دارچین اضافه می‌کنم. درب دیگ را می‌گذارم.

***

مثل عدم واقعیت بینی من می‌تواند به شبی در هتلی در رم برگردد. مست نبودم و خوب بودم و عاشق بودم و در تعطیلات. بی‌استرس و بی‌دعوا. یک جور که هیچ مدلی نمی‌توانست آن حال را توجیه کند. خواب دیدم، احتمالا می‌شود کابوس، اما ازین هم بد‌تر بود. واقعی، گزنده و دردناک. از خواب در حالی پریدم که او هم از خواب پرید و نیم خواب پرسید که «کابوس دیدی؟» و بی‌خیال اضافه کرد: «خوب است که واقعا اتفاق نیفتاده». در یک حال خوبی بود که ببین دنیای واقعی را که بهتر است و من هستم و تو هستی و اینجایی که دوست داشتیم هستیم و الخ. حرف اما خودش از دهانم در آمد که: «تو که نمی‌دانی، قبلا اتفاق افتاده». شاید به خاطر لحنم بود یا چیز دیگر، اما یک جوری به سرعت نیمخیز شد و توی تاریکی شروع کرد به چک کردن تمام اعضای من، تو گویی من در خواب تصادفی کرده‌ام و همانجور پاره پاره از خیال منتقل شده‌ام به تختخواب هتل. مشکل اینجا بود که اعضای بیرونیم همگی سالم بودند.

***

رب گوجه نمی‌ریزم.

گوشت که نرم شد، طوری که چنگال درش فرو رود اما ریش ریش نشود می‌نشینم به تکه تکه کردن سبزیجات. دانه‌های فلفل دلمه را بیرون می‌کشم و گرد گرد می‌برمش. هویج را پوست می‌گیرم و تکه تکه می‌کنم. تکه‌های سیب زمینی و کدو را کنار هم می‌چینم. پیاز را گرد گرد می‌برم و حلقه هارا جوری که خرد نشوند از داخل هم بیرون می‌کشم. گوجه را گرد گرد می‌برم و بیشتر می‌گیرمش که رب گوجه نریزم. لایه لایه همه را روی گوشت‌ها می‌چینم، هویج و سیب زمینی و فلفل سبز که دیر پز ترند پایین‌تر، کدو و پیاز را بالا‌تر. ادویه و فلفل و نمکش را می‌دهم. نعنای خشک می‌پاشم بابت عطر. درب دیگ را می‌گذارم.

***

من کابوس چیزهای اتفاق نیفتاده نمی‌بینم. من کابوس اتفاقاتی را می‌بینم که افتاده‌اند، اما من در خواب آن‌ها را به یاد ندارم. بیداری، فقط باعث می‌شود یادم بیاید چیزهایی که در خواب آنقدر ازشان وحشت داشتم قبلا به سرم آمده. من دیر واقعیت را می‌گیرم. آن گریه هیستریک چند ساعته که بند نمی‌آمد، توی آن هتل، وسط آن تعطیلات رمانتیک، مال آن موقع نبود. واقعیت، بدون رنگ و ادویه اضافی، بعد از چندین سال، توی یک نیمه شب دسامبر، روی تختی نا‌آشنا تصمیم گرفت خودش را به من نشان دهد.

***

درب دیگ را بر می‌دارم. همه چیز سر جای خودش است، طعم‌ها و عطر‌ها. رنگ سبزیجات روی گوشت خوب نرم شده. آب سبزیجات که در هم رفته. مواد که له نشده‌اند. رنگ اما، یک رنگ قرمز اضافی، جوری که روی همه چیز را بگیرد، جوری که چشم نوازش کند، جوری که توی ظرف پیرکس دل ببرد، کم است. آب را جوش می‌آورم. یک قاشق و نیم رب گوجه را حل می‌کنم و می‌ریزم روی همه چیز.

***

من در لحظه همه چیز را خوش رنگ و لعاب دار می‌خواهم. یک شیشه حباب دار می‌گیرم روی جریانات زندگی، روی اتفاقات، روی مرگ‌ها و خداحافظی‌ها، بالای دعوا‌ها و خیانت‌ها، بعد همه چیز می‌رود توی یک مه غلیظی. در لحظه گریه نمی‌کنم، دعوا نمی‌کنم، داد نمی‌زنم، نمی‌بوسم، حرف نمی‌زنم. پشتم را می‌کنم و می‌روم. خیلی راحت. بی‌هیچ اذیتی. بی‌هیچ عذاب وجدانی. بی‌هیچ بار اضافی‌ای.

ولی خوب، متاسفانه نیمه شب‌های سرد در هتل‌های نا‌آشنا خیلی زیادند.





بازگشت

31 12 2011

یک زمانی در راستای شیر کردن جملات پرطمطراق داخل فیس بوک ، یک جمله ای را از جایی کش رفتم و نوشتم: «حس برگشتن به خانه و فهمیدن اینکه هیچ چیز غیر از تو تغییر نکرده». در یکی از تعطیلات بیست و چند روزه به سر می بردم و یک سر نخم به شدت هنوز به آن طرف گیر بود. حس خود- تغییر یافتگی عمیقی داشتم و آه » هاو اوری تینگ هیر ایز جاست د سیم»…

حالا در یک بازگشت قطعی به سر می برم. احتمالا باید صبر می کردم و می گذاشتم این برگشتن ته نشین شود و تعداد بیرون رفتن هایم از خانه از انگشتان یک دست تجاوز کند و بعد این را می نوشتم. بهرحال بعد از مدت ها نشسته ام جلوی کامپیوتر قدیمی ام و تایپ می کنم . نزدیک نیمه شب است و غیر از صدای فن کامپیوتر صدایی توی هوا نیست. از کامپیوتر قدیمی ای که 10 سال پیش از اهواز آوردم حالا فقط یک صفحه کلید و دو بلندگو به جا مانده اند. و من با همان صفحه کلیدی تایپ می کنم که اولین آدرس ای میلم را در یاهو تایپ کرده ام . برخلاف همیشه که با نصف اینها نوستالژیک می شدم و می افتادم به آه و ناله، اینبار هیچ احساسی ندارم. اینکه من با همان صفحه کلید شانزده سالگیم تایپ می کنم فقط ارزش خبری دارد.

بازگشت. فکر می کردم سخت تر از این باشد. یا هیجان انگیز تر از این. یا عجیب تر از این. «این»، یعنی یک جایی که خالی مانده بود و من افتادم داخلش. یعنی بازگشت عادت هایی که سه سال بود از خاطرم رفته بودند. یعنی بوسه هول هولی هفت صبح. یعنی بیدار شدن و دست بردن و کتاب نیمه خوانده را از پایین تخت بالا آوردن و بی عینک خواندن. یعنی دقیقا انگار دیروز بود که رفتی. یعنی یک سه سال سورئال.

هنوز خیلی گیجم. خیلی بداخلاق و خیلی عجول. می فهمم که ملت چقدر با من کنار می آیند. و چقدر خودشان را کنار می کشند که جا برای دست و پای عجیب دراز شده من باز شود. جای خالیم بود ومن افتادم داخلش. با این حال، و با آگاهی از اینکه اینجا جای من است، این جای خالی، عرصه را بر من تنگ می کند. گوشه هایش زدگی و خوردگی دارد. اضافه وزن سه ساله ام درش جا نمی شود. خاک گرفته و قدیمی است. و من سعی در اندازه کردن جامه ای دارم که سه سال است کوچک شده …

بد هم البته نیست. آرام ترم. آرامش ، حتی اگر قبل از طوفان احتمالی هم باشد، به خودی خود، چیزی است که سه سال است نداشته ام. خواب عمیق بی کابوس دارم، چیزی که داشتنش در چند شب متوالی در یک سال اخیر بی سابقه است. به چیزهای ساده تری فکر میکنم: به برنامه ماشین لباسشویی. به خرید تی و شعله پخش کن. به تا کردن لباس های خشک شده. به چیدن کتاب ها. و میزان زمانی که یک انسان می تواند صرف نحوه بهتر تا کردن ژاکت ها بکند حیرت انگیز است.

یک وقت هایی البته وسط آوردن آستین ها به روی هم، یادم می افتد که زمان دارد می گذرد و هیچ چیز مشخص نیست. که هیچ برنامه ای ندارم. که خارج از این چهار دیواری ترسناک و خشن و بی رحم است. یاد خوش آمد گویی ملت مشغول در فرودگاه می افتم، که انگار می خواستند بگویند اصلا برای چه برگشتی؟! یاد اینکه برای یک گفتگوی عادی با ملت جمله کم می آورم. آن هم من! که پرحرف و سکوت ناپذیرم. و اینکه مدام باید مواظب باشم که از آن سه سال یادی نکنم. از بس که ملت نشسته اند که جملاتم را توی هوا بگیرند و تفسیر کنند. این که تعداد چیزهایی/آدم هایی/روابطی که نمی فهمم به صورت تصاعدی بالا رفته و هیچ کس نیست که بنشیند و یادم بدهد.

نهایتا فکر می کنم من و جای خالیم هیچ کدام تغییر نکرده ایم. یا شاید هردو تغییر کرده ایم. ولی مثل هم و با هم تغییر نکرده ایم. داریم به زور چند تا خراش همدیگر را جا می دهیم. کسی چه می داند، یا با چند تا چسب زخم همدیگر را پذیرا می شویم، یا انقدر خراش ها را عمیق می کنیم تا بالاخره یکی از ما فراری شود.





13 11 2011

صدای جیغ که بلند شد، رفتم توی کمد. نشستم روی رختخواب ها، لای پیراهن ها و اورکت های مردانه. نصف کمد لباس های قدیمی بابا بود، کت های تنگ شده بیست سال مانده که دور انداخته نشده بودند. کت های کمر تنگ دمده. کروات های پهن که بوی نفتالین می دادند. اورکت سربازی رنگ و رو رفته اش که عنصر تکرار شونده تمام عکس های بچه گیم بود.
من توی نصف دیگر کمدم. لای پیراهن های او. سرم را کرده ام توی پیراهن چهارخانه سرمه ای سبزش. صدای جیغ ساکت نمی شود. دست هایم را می گذارم روی گوشهایم و سرم توی پیراهن می ماند.





روزمره نویسی هفته گذشته یا چهار شب یک لنگ حیران

10 10 2011

پیش درآمد: من وقتی خیلی بهم فشار بیاید درد می‌کشم. منظورم از درد، درد کثیف فیزیکی واقعی است. وقتی استرس دارم، فشار رویم زیاد می‌شود، کاری از دستم بر نمی‌اید ; ظاهرم به نسبت سلامت باقی می‌ماند. مثلا نمی‌نشینم یک گوشه از شدت عصبیت گریه کنم، یا پاچه ملت را بگیرم، یا داد بزنم بابت هر چیز و ناچیز. در عوض دمب خروس از جای دیگری بیرون می‌زند. اغلب می‌لنگم. این فقط مختص به پای چپم است. از مچ پا به پایین. راه رفتن عذاب الیمی می‌شود. استخوان‌هایم را انگار تیغ می‌کشند، یا اره، یا چیزی شبیه این. زمان پر استرس که تمام می‌شود، اعصاب که آرام می‌شود، دعوا که تمام می‌شود، درد هم می‌رود پی کارش. یک چیزی مثل صحنه آخر «مظنونین همیشگی». دوربین از پشت «کوین اسپیسی» را می‌گیرد که در حین رد شدن از خیابان لنگش پایش خود به خود برطرف می‌شود. ه‌مان، بدون داستانهای هیجان انگیز قبلش. یک امتحانی تمام شده، یک مصاحبه‌ای رد شدم، کسی را خاک کردیم.

از ۱۷ سالگی فیوزهای اعصاب من را بجای غدد اشکیم، به پایم وصل کرده‌اند.

روز اول (دوشنبه):

کمی استرس دارم، به خیال خودم یک روز اضافه فرجه داده‌ام. به این‌ها گفته‌ام پنجشنبه کار باید حاضر باشد، در صورتی که رسما تا جمعه فرصت دارم. این یک روز اضافه خیالم را راحت کرده. به تناوب ایمیلهای: مهربانانه، تهدید آمیز، التماسی و عصبانی برای همه می‌فرستم. می‌خواهم همه کار را با هم انجام بدهم، از ۷ صبح تا ۴ بعد از ظهر یک جا کار می‌کنم، از ۴، ۵ تا ۸ یک جای دیگر. ناهار نمی‌خورم، شب آشپزی می‌کنم، دوباره کار می‌کنم تا ۲ صبح. پای چپم کمی خسته است. ۲ تا بالش زیرش می‌گذارم. خوب نمی‌خوابم.

روز دوم (سه شنبه):

 وضعیت بد‌تر شده. هنوز تصحیح می‌کنیم. دیرکتور عزیز از یک چیز کوچک ایراد می‌گیرد. در ۲۵۰ صفحه تصحیح‌اش می‌کنم. حالا نظرش بر می‌گردد. قبلی بهتر بود. دوباره به حال اول بر می‌گردانیم. اینجایش مفهوم نیست، اینجایش خوشگل نیست. آنجایش بیش از حد ادبی است، آن صفحه می‌تواند کمتر علمی باشد، «این مرجع جایش غلط نیست؟ مطمئنی؟ چک کردی؟ ده دفعه؟ باشد، بهت اعتماد می‌کنم (بالاخره؟؟!)»، دوباره خوانی دو فصل را پاس می‌دهد به یک دیرکتور دیگرم، «تا امشب حاضر است، مطمئن باش»،. ساعت‌ها با هم مسابقه دارند. تا ۹ شب کار می‌کنم، شام و ناهار را یک ساندویچ می‌خورم و ادامه می‌دهم. تا ۳ صبح. پایم به طرز عجیبی درد می‌کند. مثل همیشه نیست، از زانو تا کل ساق پای چپ در حال انفجار است. دیگر حتا نیاز به راه رفتن نیست، همینطور نشسته جیغم هواست. با آنکه می‌دانم تاثیری ندارد، هر چه قرص دارم بالا می‌ندازم.

روز سوم (چهارشنبه):

فردا صبحِ «تا امشب حاضر است، مطمئن باش» است. تلفن‌ها خاموش است. صدای من روی تمام پیغام گیر هاست. با منشی‌ها رفیقم. نشسته‌ام پشت می‌زم، و صدای قل قل خوردن خونم را پشت گوش‌هایم می‌شنوم. برای فکر نکردن تصمیم می‌گیرم مراحل اداری را با چند تا تلفن جلو بیندازم. اینجاست که بمب سقوط می‌کند. تا پنجشنبه وقت دارم. جمعه به سیاق همیشه «استثناءً» همه جا بسته است. به صورت کاملا مطمئن و سر وقتی، نصف چیزی که باید دیشب می‌آمده، ساعت دوازده ظهر می‌رسد، با قول اینکه «مطمئن باش» بقیه‌اش را تا یک ساعت دیگر خواهی داشت. مفهوم یک ساعت برای آدم‌های مختلف متفاوت است. ساعت پنج می‌گیرمش.

بقیه شب کپی-پیست شب‌های قبل است. با دوز استرس ده برابر. ساعت سه می‌خوابم. که شش بیدار شوم.

پرانتزیک (): پنج صبح پنجشنبه

با هوشیاری بی‌سابقه‌ای از خواب می‌پرم. چیزی طول نمی‌کشد که می‌فهمم علت این همه هشیاری، دلیل بیداری‌ام است: درد شدید پای چپ. آنقدر خسته‌ام که حتی نمی‌توانم از درد به خودم بپیچم؛ دست می‌اندازم و در تاریک روشنای صبح پتوی پشمی نازک اضافه‌ای پیدا می‌کنم و پایم را داخلش می‌بندم. دراز می‌کشم و بعد می‌بینمش. صاف و روشن. عجیب اینکه برخلاف این یازده سال تلاشی هم برای پس زدنش نمی‌کنم:

شاید چهار ماه قبل از مرگش. آن زمانی که درد داشت و به بهانه امتحانات نهایی سوم دبیرستان از مامان قول گرفته بود که دکتر رفتنش عقب بیفتد تا آخر امتحانات. با اینکه اتاق‌هایمان جدا بود، آن شب بخصوص پایین تخت من خوابیده بود. روی یک تشک با رو تشکی سبز روشن گلدار. ملافه‌ای به‌‌ همان رنگ رویش. پاهای بلندش از زیر ملافه بیرون می‌زد. آن پاهای بلندش…

نیمه‌های شب بیدار شدم. پایش را توی دستش گرفته بود و نشسته بود، بی‌صدا. گفت دنبال چیزی می‌گردد که پایش را ببندد. گفت فشار رویش باشد بهتر می‌خوابد. خوابم می‌آمد. با این حال بلند شدم و در تاریکی دنبال چیزی برای بستن پایش گشتم. بابا یک حوله حمام قدیمی داشت. زمانی نارنجی رنگ که آن موقع دیگر گل بهی شده بود. یادم نیست برای چه آن شب پشت در اتاق من آویزان بود. یک حوله دیگر برداشتم و پایش را درش پیچیدم. کمر بند نارنجی حوله بابا را وا کردم و مثل طناب بستم دور پایش. «دردت می‌گیرد؟» «نه، فشار رویش باشد بهتر می‌خوابم». فشار رویش باشد بهتر می‌خوابم…

زود نفس‌هایش آرام شد. یک پایش با آن حجم حوله و کمربند نارنجی زیر ملافه بزرگ‌تر به نظر می‌رسید.

برخلاف همیشه از به یاد آوردنش قلبم فشرده نشد. زل زدم به سقف سفید با آن لکه‌های باقیمانده از گچ کاری. فکر کردم به بابا و مامان. به اینکه عدالت نیست تنها بچه دیگرشان با‌‌ همان مریضی قبلی بمیرد. دلم برای کسی نمی‌سوخت. فقط منطقا فکر می‌کردم که این عدالت نیست. و خوب، درجا یادم آمد که عدالتی وجود ندارد و شاهدش از قسمتی از مغزم آمد که مدت‌ها بود خاموش شده بود:

پرانتز دو (): پنج و یک دقیقه پنج شنبه

نمی‌دانم الان بچه‌های راهنمایی را کجا می‌برند گردش فرهنگی. اهواز برای اردو همیشه خیلی گرم بود. برای وجود نداشتن هیچ گردش علمی/فرهنگی/ ورزشی یا هرچی دیگر در اوایل دهه هفتاد دلیل دیگری ندارم. شاید برای همه این کار‌ها هوا خیلی گرم بود.

اوایل دهه هفتاد، اردوی فرهنگی ما بازدید از خانواده شهدا و جانبازان بود. من هیچکدامشان را به روشنی به یاد نمی‌آوردم. تا ساعت پنج و یک دقیقه پنج شنبه. جماعتی از ما را برداشته بودند خانه مادر سه شهید و یک جانباز. نیم ساعتی توی حیاط خانه وایستادیم تا توانستند کل آن چهل دختر را وارد خانه کنند و دور تا دور یک سالن کوچک روی ملافه‌های سپید تا خورده بنشانند. مادر چهار پسر داشت. عکس‌های سه تایشان روی دیوار‌ها بود. یکیشان وسط خانه. بدون دست. بدون پا. بدون توانایی حرف زدن. بدون توانایی فکر کردن. غیر از او، یک دختر هم بود. نوه آن مادر. فرزند یکی از پسرهای شهیدش. دخترک بزرگ نمی‌شد. می‌گفتند ده سالش است. اندامش به کودکی دو ساله می‌مانست. بدون هیچ توان مغزی. مادر بچه، عروس آن مادر، ر‌هایش کرده بود. دو تا تشک وسط خانه بود. عمو و برادرزاده کنار هم خفته بودند. تقریبن هم قد هم. مادر کمرش صاف نمی‌شد. مارا برده بودند که مادر از علاقه پسران از دست رفته‌اش به شهادت برایمان بگوید. مادر، خوب…، ازچیزهای اصلی تری شروع کرد. کپسول اکسیژن لازم داشت. وسیله حمل و نقل به بیمارستان. هزینه دارو و شیر خشک برای دخترک. اردویمان زود تمام شد.

پرانتز سه (): پنج و دو دقیقه پنج شنبه

پایم گرم‌تر شده بود و کمتر درد می‌کرد. قلبم سرد بود. فکر کردم، اینهم می‌تواند پایان باشد. خوابیدم.

روز چهارم (پنج شنبه):

صبح یادم می‌آید که موراکامی شانس خوبی برای بردن نوبل ادبیات دارد. برنده قرار است ساعت یک ظهر اعلام شود. یک جور فکر می‌کنم اگر موراکامی جایزه را ببرد همه چیز بهتر می‌شود. سر راه گرفتن یک امضای مهم، ساعت نه صبح، پسری را می‌بینم که یک میدان بزرگ را تزیین کرده و از دوست دختر سورپریز شده‌اش جلوی همه مردم تقاضای ازدواج می‌کند. دختر بله را می‌گوید و می‌پرد بغل پسر. ملت کف و سوت می‌زنند. بی‌اختیار می‌خندم. نوبل را می‌برد، می‌دانم.

کار‌ها به زور و با استرس جلو می‌روند. پرینت‌ها خراب می‌شوند. شماره صفحات غلط خورده‌اند. دستگاه صحافی می‌شکند. درست می‌شود. دوباره می‌شکند. در آخرین ساعات همه چیز را می‌افتد. کار را تحویل می‌دهم.

روز پنجم (جمعه/ پس نوشت):

موراکامی نوبل را نبرد. تمام دلایل خوب بودن (لااقل موقتی) را دارم. با این حال خوب نیستم. یک چیزی یک جایی اشکال دارد و من پایم هنوز درد می‌کند.





ترسناکی یکی شدن اجتناب ناپذیر خاطرات

3 09 2011

همیشه دلم می‌خواسته یکی از آدم‌هایی باشم که در حال زنده‌اند، از آدم‌هایی که هی جسد روابط و معاشرت‌های سابقشان را از زیر چهار متر خاک در می‌آورند و پهن می‌کردند وسط جمع خوشم نمی‌آمده و نمی‌آید. اما، خوب، از آنجا که دنیا کلا شوخی‌های ظریفی با آدمی دارد، خودم، کسی از آب در آمدم که بدون پکیج صد و ده کیلویی روابط سابقم وارد هیچ جمعی نمی‌شود. بد‌تر از آن آدم خاطره بازی هم هستم، به چه شدت و غلظت. اصلا جدیدا احساس می‌کنم که کل روابطم را دارم بر اساس قابلیت ایجاد خاطره و نوستالژیشان زندگی می‌کنم. یعنی مثلا وسط عشق و خوشی و حال، من دارم تصور می‌کنم که ده سال دیگر چجور دارم به این صحنه نگاه می‌کنم؛ یک همچو اوضاعی. گفتم دیگر، شوخیهای کوچک دنیا با من تمامی ندارد…

به هر حال، من همیشه به خاطراتم می‌نازیده‌ام، به تک بودنشان، به تکرار ناپذیریشان و اینکه من، فقط من، آن‌ها را زندگی کرده‌ام. حتی اگر جمعی بوده‌ایم، من حال شخصی خودم را وسط آن جمع کرده‌ام. من درد‌ها و زخم‌های یکتای خودم را داشته‌ام. این‌ها مال هیچ کس دیگر نیست. و من حتی به زخم‌های قدیمی‌ام هم افتخار می‌کرده‌ام.

تک بودن و تکرار ناپذیریِ شعاع آفتاب روی لاله گوش. صدای دوردستی که امنْ راهِ توست. کسی که وسط جاده نشسته و گریه می‌کند. لیوانی که با محتویاتش پرت می‌شود. زمزمه‌ای که نیمه شب اسمت را می‌خواند. دردی که راه نفست را می‌گیرد…

من خاطراتم را به مثابه مدال‌های نبرد نگه داشته‌ام، خاکشان را می‌گیرم و با افتخار نشانشان می‌دهم. انگار کن پیرمردی با قصه‌های صد هزار مرتبه تکرار شده. کسی که تعریف کردن‌هایش نه از سر «داستان گویی» و «نقالی»، که برای «دوباره زندگی کردنشان» است. شاید که دوباره دست برساند به آن حال اول…

ولی جهان کوچک است و هیچ کس به دلبخواه ما گم نمی‌شود و قصه‌ها تکرار می‌شوند و هیچ چیز، هیچ چیز یکتا نیست.

از آن جمله خاطرات.

 «نشسته‌ام به نگاه کردن از سر دل سیری یک سریالی، از یک فرهنگ دیگر. خیلی فرق دار. شما بگیر شغرب و مغرب. اینقدر که هیچ چیزشان به ایرانی جماعت نمی‌خورد. هیچ چیزشان به هیچ آدمی که من بشناسم نمی‌خورد. می‌روم از یخچال چیزی بر می‌دارم و می‌نشینم. می‌روم کتابی دست می‌گیرم و دراز می‌کشم و گوشم به صدا‌هاشان است و داستان که پیش نمی‌رود. می‌روم اتاق را متر می‌کنم و نویسنده جدن یکجایی این گوشه کنار‌ها در حال نوشتن دیالوگ‌هایی که هیچ چیزی را به هیچ جایی نمی‌رساند خوابش برده. این وسط اما یک دفعه یک سکانسی از زندگی من می‌افتد داخل فیلنامه. نویسنده از خواب بیدار شده و تصمیم گرفته کاراکتر‌ها را نیمه شب بی‌خواب کند. تصمیم گرفته درخت باشد و آب باشد و باران باشد و اصلا شمال باشد. تصمیم گرفته بقیه خواب باشند. تصمیم گرفته قبلش دعوا باشد. نویسنده تصمیم گرفته دیالو گهای زندگی من را کپی بزند داخل سریالش.»

آیا ما زندگی‌های همدیگر را زندگی می‌کنیم؟ دردهای یکتای «هیچ کس جای من نیست» ما، زخم‌های خیانت ما، بوسه‌های شور ما، فریاد‌های «بگذار به درد خودم بمیرم» ما، قهقه‌های نیم خورده ما؛ آیا واقعا مال خودمان هستند؟ آیا یکی یکجای دیگر این‌ها را زندگی نمی‌کند/ نکرده/ نخواهد کرد؟

 «نشسته‌ایم لب دریا، خیلی از شب گذشته و خواب، خواب پذیرنده، خیلی وقت است که ما را به حال خودمان وا گذاشته. چشمم به آسمان است و گوشم به حرف‌های کسی در کانتکستی خیلی خیلی دور ازمن. یک جور که امکان ندارد من آن داستان را زندگی کنم. گوش می‌کنم و حتی غبطه می‌خورم. به زندگی‌ای که نکرده‌ام. به زندگی‌ای که نمی‌توانم بکنم. از یک جای داستان به بعد اما، دردم می‌گیرد. درد حقیقی فیزیکی. مثل بغضی که سال‌ها بین گلو وسینه‌ات در حال بازی بوده و حالا بخواهد سر باز کند. مثل چیزی که تمام شده و جای خالی‌اش پر نشده. مثل حفره‌ای که رویش را با ناشیگری پوشانده بودی و اصلا یادت رفته بوده که آنجاست و ناغافل تویش سقوط کردی. داستان هنوز خیلی دور از من است. درد اما، زخم زنده زیر پوست خشک شده ورآمده،‌‌ همان است لا مصب.‌‌ همان قدر واقعی،‌‌ همان قدر تمام ناشدنی…»

زخم پشت کمر من را یکی دیگر هم دارد. خنده‌های من یک جای دیگر این دنیا تکرار شده‌اند. یک نفر دیگر در عرض دو ساعت یک پاکت کامل سیگار کشیده است. یک نفر دیگر هنوز بعد چندین سال آنقدر دردش زنده است که اسم طرف را هم راحت نمی‌اورد. یک نفر دیگر هم باریکه نور بعد ازظهر را روی برق نقره فام موهای عزیزش کشف کرده است. یک نفر دیگر هم بی‌زبان شده است در برابر خبر. یک نفر دیگر هم هجم بی‌امان پاییز را تحمل نیاورده است.

آدم‌های دیگر تکه‌های مرا زندگی می‌کنند. من هم تکه‌های دیگران را.

حرف من اینست که پس چرا سهم درد ما تقسیم نمی‌شود؟ چرا هر کس سهم خودش را از ترکیدن قلب دارد؟ چرا درد‌ها کوچک نمی‌شوند؟

چرا تمام نمی‌شوند؟





مرا پناه دهید‌ای زنان ساده و الخ

18 08 2011

من زن جماعت مردانه بوده‌ام. به زبان دیگر با مرد‌ها همیشه راحت‌تر بوده‌ام. حالا مرد یک گستره گشادی از پسرهای تازه پشت لب سبز شده تا عاقله مردهای پنجاه به بالا را در بر می‌گیرد. نه اینکه با همه‌شان یک جور، نه، اما در مقایسه «دور همی» مرد‌ها را بیشتر پایه بوده‌ام تا زن‌ها. آشنا‌هایم – لابد به حکم دبیرستان دخترانه و کشش ناگریز جنسیت- بیشترشان دخترند، دوست‌های صمیمی‌ام بیشترشان مرد. اصلا تقویم را بگیر برو تا یک سال پیش؛ کلا از دار دنیا یک دوست «دختر» صمیمی داشته‌ام، در طول بیست و هشت سال. احساس نیاز و این‌ها هم هیچ وقت نکرده بودم. لابد آدم تا مزه یک چیزی را نچشد اصلا نمی‌فهمد که «آن چیز» -لازم بوده برای سالیان.

 تاریخچه این قضیه بر می‌گردد شاید به آنجا که خواهر نداشته‌ام. فامیل‌های دختر دارمان (شما بگیر از دختر خاله تا دختر عمو) را هم سالی یکبار می‌دیده‌ام و روابط «خاله بازیمان» به سیزده عید هم نمی‌کشید. درکنارش، آدم‌های تاثیر گذار نوجوانی‌ام همه مرد بوده‌اند، خوب یا بد، من را یکسری مردهای کم حرف، شبه –ظاهرا روشنفکر (در چشم یک آدم چهارده ساله) شکل داده‌اند. این قضیه می‌توانست هم توسط یکسری زن‌های کم حرف، شبه –ظاهرا روشنفکر انجام شود. ولی خوب، متاسفانه زن‌های کم حرف شبه روشنفکرم توی آن سال‌ها داشتند دو شیفت کار می‌کردند و ساعت یک شب داشتند نیم چرت‌هایی بین ظرف میوه و رمان یک ماه نصفه کاره می‌رفتند. گرچه مردهای کم حرف، شبه –ظاهرا روشنفکرم هم کار می‌کردند، ولی به روشهای محیر العقولی ساعت دو نیمه شب هم توانایی بحث را از دست نمی‌داند.

خواهرهای مادرم هم کم تاثیر نبوده‌اند. روابطشان برای من غیر قابل درک بود. وقتی بعد از ماه‌ها ندیدن همدیگر، با پیکان/ بیوک/ اتوبوس ترمینال در ساعات پایانی شب به هم می‌رسیدند، کنار هم چمباتمه می‌زدند و در حین لیسیدن تکه‌های کوچک قارا (قره قروت در اهوازو شیراز)، توی گوش هم پچ پچ می‌کردند. این قضیه البته اصلا ربطی به دعوا‌ها و جیغ زدن‌های فردا شبشان نداشت. و باز هم البته هیچیک از قربان صدقه‌شان مانع از این نمی‌شد که در نیمه‌های سفر هر کدامشان برنامه همیشه تکراری «چمدان کشی» نداشته باشیم. برنامه «چمدان کشی» بدین ترتیب اجرا می‌شود: دعوا می‌کنیم، یک طرف (طرفی که مهمان است و چمدان دارد مشخصا) چمدانش را می‌بندد و می‌رود که به قهر بازگردد به شهرش/ هتل/ خانه دوست دیگری در شهر. بعد هم مقادیری جیغ و گریه داریم و چمدانی که بالاخره ساعت دو نصفه شب دوباره وسط خانه باز می‌شود. در کمال تاسف باید بگویم دیدن این تئا‌تر‌ها برای هفده سال تاثیر خودش را داشته و من کمتر از یک سال پیش مچ خودم را در حالی گرفتم که می‌خواستم ساعت ده شب چمدان جمع کنم وبروم به فرودگاه…

 دقیقا نمی‌دانم از کی شروع شد، ولی دیدم مرد‌ها مرا راحت توی جمعشان راه می‌دهند (شاید مرد‌ها همیشه همه را راحت راه می‌دهند؟؟). انگار یکی از خودشان. بعد از یک جایی برای خودم هم راحت‌تر شد که با جمع مردانه بر بخورم، یک جور توی مهمانی‌ها کشیده می‌شدم سمت آن‌ها. این البته دلیل پنهانی ندارد، در مقایسه توی یک جمع مردانه آدم خیلی خیلی راحت‌تر می‌تواند حرف بزند. اغلب (استثنا هم دیده‌ام) قضاوت نمی‌شود، لازم نیست حرف را پانصد و دو بار توی دهان بچرخاند مبادا به کسی بر بخورد. نباید نگران واکنش دیررس کسی باشی (توانایی زنها- من جمله خودم- در پروسس نکردن حرفی که صد و بیست روز قبل به‌شان زده شده حیرت انگیز است). رفتار‌ها اغلب در جا است، عصبانیت، ناراحتی، حسادت، همه چیز در لحظه (می‌دانم دارم تعمیم می‌دهم) رخ می‌دهد. خلاصه شب که سرت را می‌گذاری روی بالش، نگران نیستی که دم خروس از جایی بیرون خواهد زد…

 توی جمع زن‌ها، مخصوصا دوره بیست تا بیست و پنج-شش سال، همیشه یکی عاشق کسی است، یا یکی فارغ از کسی است، یا در پروسه عاشق شدن یا فارغ شدن است. با احتمال قریب به یقین هم تمام این «یکی» و «کسی»‌ها، افرادی هستند که تو می‌شناسیشان، یا بدبختانه به تو شناسانده می‌شوند، و بعد در یک شبکه بی‌انتهایی از روابطی که لحظه به لحظه پیچیده‌تر می‌شوند به دام می‌افتی.

بازهم قبول دارم که دارم تعمیم می‌دهم، ولی از جامعه آماری کوچک من بیش از این برنمی آید.

>>>>>>>>>>>>>>>>>

این اواخر اما با یک جمعی از زنان سی- سی و خرده‌ای ساله بر خورده‌ام. آیا سن انقدر تاثیر گذار است؟ نمی‌دانم. آیا خودم هم سنم بالا‌تر رفته است و با زن‌ها راحت‌تر کنار می‌آیم؟ شاید. آیا افراد این جمع بخصوص کمی تا قدری فرق دارند با بقیه؟ باز هم شاید. اما چیزی که مشخص است این زن‌ها مثل شراب چند سال مانده می‌مانند. دست ساز و خانگی. توی زیر زمین خنک نگه داشته شده و به درجه رسیده. عشقشان سال‌ها پیش از اسب سپید پیاده شده و دستشان را گرفته و فعلا شب‌ها بغلشان خرخر می‌کند. با کسی تعریف نمی‌شوند. منتظر کسی نیستند. زندگیشان مال خودشان است. صاحب تمام خوبی‌ها و اشتباهاتشان هستند. دنبال مقصر نمی‌گردند. شوخی و شری و ذن بودن را با هم دارند. مهم‌تر از همه به خودشان اعتماد دارند، خودشان را بغل گرفته‌اند و همانطور که با دقت تک و توک موهای سپید را جدا می‌کنند، به خودشان می‌گویند: دوستت دارم.

با این زن‌ها می‌شود از همه چیز و هیچ چیز حرف زد. می‌شود خسته بود و اشک آلود بود و دلیل نیاورد. می‌شود هایپر بود و توضیح نداد. می‌شود آدم خودش را تعریف نکند، خودش را توجیه نکند. با این زن‌ها آدم می‌تواند فقط باشد. و من دلم برای بودن تنگ شده بود.





احتمال دیوانگی در یک بعد از ظهر ابری تابستانی که بر خلاف پیش بینی ها خیلی هم گرم نیست.

19 06 2011

 

دیوانه شدن سخت است.

 این را دیشب که از زور سر درد داشتم زار می زدم فهمیدم. حس می کردم مغزم دارد چرخ می شود. نه، حس نمی کردم، می دیدم مغزم را که دارد چرخ می شود داخل سرم. با هر حرکت میلیمتری سرم، انگار که مایه روان مغزم می خواست از گوشهایم بیرون بریزد. دلم به هم می خورد و کل اجزای بدنم آلارم لعنتی شان را روشن کرده بودند. با خودم گفتم از سر درد دیوانه می شوم. می زنم بیرون و داد می زنم. همین جور. بدون توقف. همه چیز را ول می کنم. فکرش حتی وسط آن حال هم شیرین بود. به جایش اما یاد مورچه ها افتادم…

 مردن احتمالا آسان است.

 این را از اینجا فهمیدم که آن کسی که در مورد مورچه ها حرف زده بود، حالا دیگر مرده است. و من،چندین سال بعد مرگش هنوز دارم درباره مورچه ها فکر می کنم. پشت مرده ماندن سخت است. پشت مرده ماندن و به یاد آوردن رژه مورچه ها روی دیوار سپید روبروی تخت. و زار زدن وسط سردرد، آن جایی که حتی نمی توانی بفهمی برای خودت داری گریه می کنی یا برای مورچه ها. خاطرات چقدر عمر می کنند؟

 خاطرات (متاسفانه) از بین نمی روند.

 این را دیشب نفهمیدم. دو هفته پیش بود. آدمی مرا توی فیس بوک پیدا کرد. یک آدمی از یازده- دوازده سال پیش. از دورانی که زمان پاک شده من قلمداد می شدند. بعد،فقط دیدن اسم آن آدم، حتی با حروف انگلیسی، یک چیزهای عجیبی را برگرداند. چیزهایی که اصلا حتی فکر نمی کردم وجود داشته باشند در وحله اول؛ و جزییات، جزییات ریز ترسناک. پوست طالبی توی ظرف فالوده. پیراهن سبز بلند با گل های درشت. هفت تا اسمی که بعد دوازده سال با راحتی وحشت انگیزی به یادشان آوردم. و آدمی که با شلوار جین تیره و بلوز چهارخانه آبی نفتی در راهروی بین دو اتاق می دوید. چیزهایی که انقدر از یاد برده بودم که حتی یادم رفته بود وجود دارند. انگار که اصلا اتفاق نیفتاده اند. و بعد با کیفیت دالبی ساراند بازگشتند. آیا همه چیز باز می گردد؟

از اشیا، اسمها و چیزهای آشنا دوری کن و ممکن است سالم بمانی.

این کاری است که برای مدت مدیدی انجام دادم. دوست های جدید، شهر جدید، کتاب های جدید. عکس های جدید گرفتم. آیا اصلا از ده سال پیش به آن طرف عکسی دارم؟ انگار کلن نه – ده سال پیش به دنیا آمده ام. همین سه سال پیش بود و برای فرمی باید اسم کلیه مدارس قبل از دیپلم را می نوشتم. فقط دبستان، تنها چیزی که به خاطرم آمد نام دبستان بود. راهنمایی، دبیرستان و پیش دانشگاهی حذف شده بودند. ترسیدم. زنگ زدم از مادرم پرسیدم. گوشی را که گذاشتم خوشحال بودم. موفق شده بودم. «قبل» دیگر وجود نداشت.

 چیزهای آشنا از تو دوری نمی کنند.

 امروز یکی لینک دانلود کتاب » با آخرین نفسهایم» لوییس بونوئل را شیر کرده بود. یک نگاه به عکس سیاه و سپید جلد کافی بود تا برگردم و به جلد قرمز براق کتاب در چهارده – پانزده سال پیش. «قبل» بازمی گردد. خزنده و آرام. با نشانه ها و بوها و آدم ها. و مشکل اینجاست که یک کتاب فقط «یک کتاب » نیست. جای نشستن تو روی مبل پذیرایی است. صدای کولر گازی است. از خواب ظهر پریدن برای باز کردن درب. آدمی است که پشت در بود. آدمی است که هنوز پشت در است.

 دیوانه شدن سخت است.

 زیر فشارم. زندگی نمی کنم. منتظر زندگی آینده یک لنگه پا ایستاده ام تا این پنج – شش ماه بگذرد. «بعد»، جایی/زمانی است که همه چیز به آن جا پاس داده می شود. در عوض «قبل » با شدت باز می گردد. انگار که وقتی بهتر از این برای سرویس کردن من نمی توانست گیر بیاورد. یک روزهایی با خودم می گویم: «دیگر تمام شد. الان است که قاطی کنی. » ولی خوب، با کمال تعجب از همیشه سالم ترم، و مغزم نه تنها چیزهایی را که می خواهم، بلکه چیزهایی را که نمی خواهم به یاد می آورد.

 مورچه ها و پوست طالبی و بونوئل نمی گذارند من دیوانه بشوم.





ژاپن

7 06 2011

 

رویای ژاپن می بینم. هر روز، هر ساعت. مثل آدم هایی که رویای آمریکا دارند. یا خانواده یا عشق یا یک چیز دست نیافتنی راحتی . آن چیز دست نیافتنی راحت (در مایه های نشستن روی صندلی گهواره ای کنار شومینه ) برای من ژاَپن است. هیچ چیزی از ژاپن نمی دانم، منظورم این است که بالاتر از پایتختش و فو کوشیمای تازه معروف شده اش و اسم چهار تا محققش و موراکامی اش هیچی ازش نمی دانم. حتی بلند نمی شوم بروم چَیزی در بابش بخوانم، صفحه ویکی پدیایش را باز کنم و چهار تا واقعیت روزمره اش را بفهمم یا تاریخچه یا هرچی. هیچ، ولی رویایش را دارم، یک روزهایی مثل امروز که خیلی اوضاع خراب می شود، یک صدایی ته سرم می گوید:» دو هفته، فقط دو هفته» . اگر می توانستی دو هفته بروی ژاپن حالت بهتر می شد. خیلی بهتر. شما بگیر چیزی در حوالی مدینه فاضله یا یک اسپای لوکس همراه با ماساژ. فقط تابلوش را بردار بگذار ژاپن. در همین حد پیش پا افتاده، در همین حد دست نیافتنی…

 سرم پر از افکار احمقانه است. افکار ترسناک. پر از غر. پر از خشم. زندگیم از فرط غریب بودن دیگر عجیب نیست. جمله اش خیلی معنی نمی دهد، اما منظور نهاییم این است که گاهی چیزی از فرط عجیب بودن – و عجیب ماندن به مدت طولانی- دیگر حیرت انگیزی خود را از دست می دهد. مثلا؟ مثلا اخبار ایران، که از فرط سورئال بودن دیگر روزمره شده اند. مثل این زندگی من که دو سال پیش خیلی غریب بود. که هنوز هم غریب است ، ولی غریب بودنش یک جور غیر عادی ای طبیعی شده و من یک چیز غریب منظر تری می خواهم که دیگر فکر نکنم.

 ژاپن. این چیزی است که برای فکر نکردن لازم دارم. یک مقدارش تقصیر بیل موری است، یک شبی نشسته بود وسط آن بار اروپایی ای هتلش و مشروبی را می خورد که اسمش را نمی دانست و یک جور خوبی غریب افتاده بود وسط آنهمه ژاپنی ای که یک کلمه از حرف هایشان را نمی فهمید. بعد هم رفت بار کارائوکه و یک خر تو خر خوبی بود که من الان برای فکر نکردن لازم دارم. گرچه بیل موری کلا داشت فکر می کرد در تمام طول فیلم. من بودم فکر نمی کردم. ژاپن̗ بیل موری را لازم دارم.*

یک مقدار دیگرش هم تقصیر آن دختره است که نمی خوابید، توی آن کتاب موراکامی که اسمش یادم نیست و یک نفس توی هواپیما از تهران تا پاریس خواندمش و بعدم دادمش به آن خانم همسفرم در راستای کتابت را جا بگذار و الخ – چه حرفها، اصلش این بود که خوشم نیامده بود از تهش و بارم هم سنگین بود – . دختره با یک لیوان گنده قهوه و یک رمان نشسته بود داخل یک رستورانی که تا صبح باز بود. حالا شما بگو جای دیگری هم هست توی این دنیا که آدم ساعت دو صبح قهوه بگیرد و بنشیند به کتاب خواندن و انقدر شلوغ باشد که آدم کانسپت خواب را فراموش کند. من می گویم نه، من ژاپن̗ موراکامی را برای فکر نکردن لازم دارم.

 در ضمن سوشی هم دوست دارم، که فکر می کنم کل تفاوت های فرهنگی احتمالی به این صورت حل شود.

 فکر می کنم هر آدمی یک حس غالب دارد. یعنی یک حسی که بیشتر از بقیه نمود دارد، که حتی بقیه را کاور می کند به قولی. شاید هم نه. در هر حال من که اینجورم. مال من خشم است. حتی عصبانیت نه، خشم. برای من این دو تا هم معنی نیستند. اگر عصبانیت را با چهارتا داد و دعوا و کتک کاری می توان تعریف کرد، خشم، آن دودی است که از بینی دیوها خارج می شود. خشم عمیق تر و خطرناک تر است. جنبه فیزیکی ندارد( گرچه می تواند داشته باشد) جنبه خورندگی دارد…

 من به نسبت آدم های دیگر کمتر ناراحت می شوم، یعنی حداقل فکر می کنم نسبت به آدمهای نرمال دیگر. در عوض همیشه خشمگینم. از عالم و آدم. اتفاقاتی که دیگران را به گریه می اندازد، فقط خشم مرا برمی انگیزند. یک دیو تنوره کشی دارم، مثل آتشفشان̗ همیشه فعال است. کلا خاموشی ندارد. اخیرا هم همیشه عصبانیم. خیلی مواقع باید جلوی خودم را بگیرم که دهانم را باز نکنم. گاهی اوقات می ترسم که حواسم نباشد و چیزی از دهانم بپرد. از بس که یا دارم فکر می کنم یا دارم فحش می دهم. می ترسم روزی جای ایندو عوض شود. یعنی تصور کنم که دارم فکر می کنم و می توانم حرف عادی بزنم در حالیکه در واقعیت دارم فحش می دهم ، و دهنم را باز کنم و کلماتم بیرون بریزند.

 ژاپن. حتی اسمش هم یک جور خوبی گرد و کوتاه و غریب است. . .

.

.

.

یک نفر** یک سفرنامه ای نوشته در مورد کیوتو. که اینها سه نوع پارک ( باغ) دارند. که یک مدلش این است که اصلن طراحی شده بابت هرچند قدم یک بار چشمت به جمال یک منظره جدید خوبی روشن شود. یک جور که کلن نباید خودت بگردی دنبال کادر خوب برای عکاسیت، یا نیمکتی که رو به جای خوبی باشد، یا مسیری که به جای درستی منتهی شود، یکی برایت اینها را فکر کرده و جلویت گذاشته. تو فقط کافیست قدم از قدم برداری

. فکر می کنم روزانه لازم دارم که یکی، یک چیزهای خوبی را نشانم بدهد، یادآوری کند، انگشت بگذارد رویشان حتی. در عین حال یک چیزهای غریبی لازم دارم، آدم هایی که حرفشان را نفهمم، حرفم را نفهمند و بگذارند همه چیز را اول شروع کنیم. مزه های جدید بی هوا می خواهم . فکر می کنم اگر بتوانم هشت ساعت بی وفقه به مکالمه احتمالی سه دقیقه ای در بانک فکر کنم، دیگر انقدر فکر نخواهم کرد. دیگر انقدر خشمگین نخواهم بود. و همه چیز خیلی خیلی خیلی بهتر می شود….

حتی اگر همه چیز خیلی خیلی خیلی بهتر نشود،یک لیوان گنده قهوه در یک رستوران شلوغ در ساعت دو صبح همه چیز را یک خورده بهتر می کند. . . .

.

.

.

ژاپن راه دررو من است. سوپاپ اطمینان. تهدید خانه پدری برای قهر از شوهر. نامه پذیرش خاک خورده و پاسپورت باطل شده ته جعبه کفش ها. جایی که فکر می کنی حالت را بهتر می کند. جایی که همه چیز درست است و» دو هفته، تنها دو هفته»، در آن جا زندگیت را تغییر خواهد داد. جایی که خوب و گرم و پذیرنده و ساکت است… جایی که نمی روی. جایی که نمی توانی بروی. چون در آن جا هم جایی نداری. » چون تو بهتری نداری، کلا همینی». ولی خوب، نگهش می داری برای خودت، چند وقت یکبار می روی سراغش، دستی به سر و گوشش می کشی، خاکش را می گیری و با خودت می گویی : » دو هفته، فقط دو هفته».

ژاپن.

 

 

 * از حافظه. گمشده در ترجمه را خیلی سال پیش دیده ام و الان حال ندارم بروم نگاه کنم بیل موری کجای آن بار کوفتی نشسته بود. حالش مد نظر است بیشتر.

** میرزا پیکوفسکی





Not in this world;sorry, not even in the other world,well…: Not ever.

18 05 2011

من کافرم. گرچه ترجیح می دهم که خودم را (اته) یا (اتیست) بنامم. کافر صدای خوبی در گوش ندارد. کافر صدای کثیفی می دهد. صدای دوست پسر/ خواستگار بهایی مادرم. که از نظر مادربزرگم از گبربدتر بود. همو که خانه اش را نزدیکیهای انقلاب آتش زدند. همو که بعد از آمدنشان مادربزرگم کل فرش های خانه را آب کشید. آن بیچاره که به خدا اعتقاد داشت. مادربزرگم اگر زنده بود احتمالا با من سر یک سفره نمی نشست. من برای او از سگ کمترم.

 من بی خدایم. یا خدا نشناس یا هر چیزی که شما دوست دارید اسمش را بگذارید. معنای کلیش این است از نظر من خدا، آن دنیا، بهشت و جهنم وجود ندارد. از حق نگذریم، گاهی واقعاً دوست دارم که بتوانم به جایی دیگر اعتقاد داشته باشم، وقتی زندگیم خیلی سخت می شود، وقتی یک نفر بد جور توی کاسه ام می گذارد، وقتی ملت از حد عوضی بودن معمولیشان می گذرند و غیر قابل تحمل می شوند، مخصوصا وقتی کسی می میرد، دوست دارم فکر کنم که جایی هست که همه اینها جبران می شوند و یک تعادلی (از این مدل تعادل ها که در زندگی دنبالش می دویم ) بر قرار می شود. به شدت دوست دارم که اینجور فکر کنم، ولی این از توان فکری من خارج است. از توان من خارج است که وقتی کسی که در حق من بدی کرده زمین می خورد، این را نتیجه دست پنهان خدایی نادیده بدانم؛ یا حتی انرژی، یا حتی تعادل نیروها یا کارما یا هر چیز ماوراءطبیعی . برای من این هم یک تصادف است مثل هزار تصادف دیگر، به همان حد هم احتمال دارد آن آدم عوضی تا آخر عمرش راست راست راه برود و من به مرض فلاکت باری بمیرم. بی آنکه حقم را گرفته باشم . به همین سادگی…

 معمولا درباره بی خداییم جایی صحبت نمی کنم. این برای من یک اعتقاد شخصی است، خیلی تفاوتی با اعتقاد به نگه داشتن باکرگی تا قبل از ازدواج یا چیزی مثل اینها ندارد. تا چندی قبل حتی فکر نمی کردم نیاز به گفتنش داشته باشم. ملت مرا بای دیفالت مسلمان فرض می کردند. حتی اگر به نظرشان مسلمان ولنگ و بازی می آمدم، هیچ وقت به خودشان جرات نمی داند که فکر کنند من ممکن است مرتکب این خبط عظیم شوم و خدا را انکار کنم. » هر کس بالاخره به چیزی اعتقاد دارد». بله ، من هم به همین بی اعتقادیم معتقدم، اما متاسفانه برای بیشتر آدم ها » هر چیزی» یعنی «خدا».» هر کس حداقل به خدا اعتقاد دارد».خیلی دیر فهمیدم که اکثر آدم ها با اینکه جمله اول را می گویند ولی منظورشان جمله دوم است.

 من به وجود خدا اعتقاد ندارم. این به بدین معنا نیست که از دست خدا عصبانیم. این بدین معنا نیست که می خواهم آزادانه مشروب بخورم ( که برای اینهایک عدم مسلمانی/ یا شل مسلمانی کفایت می کرد). به این معنا نیست که می خواهم خواهر و مادر ملت را بدون ترس از عقوبت آن دنیا سرویس کنم. به این معنا هم نیست که فکر می کنم بی اعتقادی کول تر و مدرن تر است. من به سادگی توانایی قبول کردن اینکه خدایی وجود دارد را ندارم. شاید این به عملکرد مغزم بر گردد یا به این واقعیت که کلا مسئله وجود خدا برایم آنقدر حیاتی نیست. بهر حال هرچه که باشد، من فکر نمی کنم من از معتقدین /معتقدین از من ، به صرف اعتقادمان، باهوش تر، احمق تر، توانا تر، شجاع تر یا آدم تر باشم/شند. این یک تفاوت ساده در یک تمایل شخصی است.

با این وجود، من در طی سالیان اخیر با تعجب فهمیدم که صرف بی اعتقادی من توهینی به معتقدین به شمار می رود. واکنشها محدوده وسیعی از » تو هنوز نمی فهمی» تا » دلایلت را بگو تا قانعت کنم» تا » تو به خدا اعتقاد داری ولی خودت نمی فهمی» و یا حتی » از تو انتظار نداشتم!» را در بر می گیرند. بوده اند کسانی که تا کلمه » بی خدا» را از دهان من شنیده اند، با چشمان گشاده به من جوری زل ده اند که انگار قرار است جلوی چشمانشان درجا تبدیل به سنگ شوم. بعد البته با فکر اینکه امروز سر خدا شلوغ تر از آن است که مرا تبدیل به سنگ کند فکشان را جمع کرده اند.

 مادرم برای من هر لحظه از خدا طلب بخشش می کند. فکر می کند من با بی اعتقادیم به خدایش توهین می کنم.

پنهان نمی کنم که تعداد معتقدین «خوبی» که می شناسم خیلی کم است. تعداد مسلمانان آن گروه از آن هم کمتر است. این البته هیچ ربطی به بی خدایی من ندارد. من بی خدا نشده ام؛ من بی خدا بوده ام. اعتقاد نداشتن برای من یک انتخاب نیست، یک واقعیت است مثل سری کچل،شکمی بزرگ یا چشمی سبز. چیزی که هست، چیزی که لزوما ممکن است ما راضی به بودنش/ داشتنش نباشیم ولی چاره ای غیر از قبول کردنش نیست. بس که نبودش واقعی است . بس که نیستش هست. حدس می زنم این قضیه شبیه به اعتقاد معتقدین واقعی باشد، آنها که چاره ای جز خداپرستی ندارند آنقدر که خدا در زندگیشان هست.

 من هیچ وقت فکر نمی کردم بی اعتقادیم انقدر مسئله بشود، که بخواهم درباره اش بحث کنم یا توضیحش بدهم. آدم که فرم بدنش یا رنگ مویش را توضیح نمی دهد؟! با این حال اخیرا بسیاری از واکنشهای من در ربط مستقیم با بی خداییم تعبیر شده اند. گویا که اگر من معتقد می شدم/ بودم بسیاری از رفتارهایم تغییر می کرد…

 من به خدا اعتقاد ندارم، اما به وجدان معتقدم. و این، با هر کم و کاستی که داشته باشد، راهنمای من است.

 نهایتا می خواهم بگویم این بی اعتقادی به صورت معجزه آسایی مرا تبدیل به آدم بهتر/بدتری نمی کند. من هم به قدر یک معتقد خوبیها و عوضی بودن های خودم را دارم. شاید فرقمان اینست که من کسی را به جایی حواله نمی دهم. چون به سادگی کسی را ندارم که توانایی های ابرانسانی داشته باشد. تعادل، جبران و تساوی برای من پیش نمی آید. دنیا به سمت بهتر شدن یا بدتر شدن پیش نمی رود. خداوند یا یونیورس حق هیچ کسی را کف دستش نمی گذارد. اتفاقهای خوب همیشه برای آدم های خوب نمی افتد. بچه ها سرطان می گیرند، درد می کشند و می میرند. در کشورهای در حال خشکسالی با دعا، باران نمی آید. دنیا ممکن است هر لحظه نه به دلیل خشم خدا، که با راههایی ساده تر مثل جنگ اتمی یا برخورد شهاب سنگ به پایان برسد. تمام اینها، هر چقدر افسرده کننده و غم انگیز که به نظر آیند، برای من فقط نشانگر اینند که هیچ چیز، هیچ چیز در این دنیا حسابی ندارد…

 و این، انقدرها هم که به نظر می رسد بد نیست.





جهان وطنی در مکان های عمومی

10 05 2011

 

به نسبت آدمی که از سفر متنفر بوده، زیاد سفر می کنم. این هم از شوخی های زندگی است، که آدم مجبور به انجام کارهایی می شود که زمانی خوابش را هم نمی دیده. من، رسما آدم غارنشینی هستم. یعنی سفر خسته ام می کند، معذب و بی حوصله ( حتی بی حوصله تر از همیشه) می شوم  و هیچ کجا برایم آنقدر زیبایی ندارد که ارزش کنده شدن را داشته باشد.

به خاطر ندارم کسی در این مسئله با من شریک بوده باشد، آدم ها همیشه به استقبال سفر می روند، حتی اگر سفر نکنند، یا از خاطرات سفرهای سابقشان برایت می گویند یا از برنامه سفرهای هیجان انگیز آینده شان. من لبخند می زنم، سر تکان می دهم و با هیجانشان همراهی می کنم؛» بله، بله، چقدر خوب، چقدر جالب، چقدر متفاوت، چقدر آرامش بخش…» و همزمان فکر می کنم، » واقعا؟ واقعا کنده شدن انقدر آسان است؟ » شاید گاهی هم غبطه بخورم، گاهی، زیاد نه، بیشتر تعجب می کنم…

از سه سال پیش مجبور شدم- انتخاب کردم- که بالنسبه ( در مقیاس خودم) بیش از حد عادی سفر کنم. می گویند آدم خودش را با همه چیز وفق می دهد، «همه چیز» کلمه سنگینی است، آدم خودش را با «بیشتر چیزها» وفق می دهد. مکانیسم زنده ماندنش است. من هم در سفرهایم با کارهای کوچکی زنده می مانم. چیزهای مسخره و بیخودی که برای دیگران اسباب خنده اند و برای من آب حیات. یکیش به زور جا افتادن است، من سخت می رسم و بد می رسم و سریع جا می افتم. بهتر است بگویم سریع خودم را جا می اندازم. من برای یک شب خوابیدن توی هتل هم جوری خودم را جا می اندازم که انگار تا ابدالدهری قرار است در همان چهار دیواری 12 متری زندگی کنم. وسایلم را روی تخت، توی کمدها، روی تلویزیون رها می کنم. پنجره را باز می کنم و لبه اش یله می دهم انگار که این کار هر روزم است. انگار که لبه این پنجره فرم تنم را گرفته بس که توی پنج سال اخیر از رویش خم شده ام که ببینم انگشت کدام احمقی ساعت سه بعدازظهر روی زنگ درب ورودی گیر کرده است. من بلدم هر جایی را در یک ساعت خانه خودم بکنم.

دلبستگی های کوچکم هم البته بی تاثیر نیستند. لپ تاپم، جا مدادی ام (جا مدادی حتی !)دفترچه بنفشم و مهمتر از همه کالکشن موسیقی ام. موسیقی در این سه سال، رفیقم، بالشتم، دستمال مچاله شده بعد گریه ام، شانه برای چرت ظهر گاهی ام، دو چرخه ام، قفل فرمان برای شکستن شیشه ماشینم، پیراهن گل گلی باد زیر دامن افتاده ام، دوای آنتی سوشالیزمم و قرص جلوگیری از دیوانه شدنم بوده. من با آی پادی با شارژ کامل و مملو از آهنگ های مورد علاقه ام – و در مواقع  خشکسالی حتی مملو از آهنگ های بیخودی!- می توانم در هرجاده و  قطار و هواپیما و هتل و خوابگاه و جمع غریبی سرم را بالا بگیرم و با هدفونهایی در گوش به ملت لبخند های احمقانه بزنم و خودم را در خانه ام حس کنم.

در نهایت، سفر کردن باعث شده به مکان های غریبی علاقه مند شوم. رتبه اول، بی هیچ حرفی، می رسد به سالن های انتظار فرودگاهها و قطارها. آنجا که از قسمت چک کردن بلیت ها گذشته ای و مطمئنی که به پروازت/قطارت می رسی. هیچ کاری نداری غیر از انتظار. در عین حال کاری هم برای کم تر شدن زمان انتظارت از دستت بر نمی آید. توی این سالن ها یک بی زمانی – بی مکانی خوبی حاکم است. آن سالن ها، با قهوه های گران و بد مزه و صندلی های پلاستیکی ناراحت و نورهای سردشان برای یک مدت کوتاه خانه تمام مسافرین می شوند. یا شاید بالعکس، برای یک مدت کوتاه، تمام آن آدم ها؛ آن آدم های خوشبخت خانواده دار، آن آدم هایی که به هیچ ایستگاهی نمی رسند مگر آن که کسی منتظرشان باشد، آن آدم هایی که آخرهفته با بقیه هفته برایشان فرق می کند؛  هر چند برای یک مدت کوتاه، مثل من، بی خانه می شوند. آن سالن برای چند ساعت خانه همه ما می شود و من، حتی اگر شده برای چند ساعت، تنها کسی نخواهم بود که به ایستگاههای خالی، هتل های دور افتاده و تخت های تک نفره می رسم. شاید این سالن های انتظار حواسم را از اینکه سالهای اخیرم همه در سالن انتظار بزرگتری می گذرند، پرت می کنند. شاید برای همین است که دوستشان دارم…








دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.