من زن جماعت مردانه بودهام. به زبان دیگر با مردها همیشه راحتتر بودهام. حالا مرد یک گستره گشادی از پسرهای تازه پشت لب سبز شده تا عاقله مردهای پنجاه به بالا را در بر میگیرد. نه اینکه با همهشان یک جور، نه، اما در مقایسه «دور همی» مردها را بیشتر پایه بودهام تا زنها. آشناهایم – لابد به حکم دبیرستان دخترانه و کشش ناگریز جنسیت- بیشترشان دخترند، دوستهای صمیمیام بیشترشان مرد. اصلا تقویم را بگیر برو تا یک سال پیش؛ کلا از دار دنیا یک دوست «دختر» صمیمی داشتهام، در طول بیست و هشت سال. احساس نیاز و اینها هم هیچ وقت نکرده بودم. لابد آدم تا مزه یک چیزی را نچشد اصلا نمیفهمد که «آن چیز» -لازم بوده برای سالیان.
تاریخچه این قضیه بر میگردد شاید به آنجا که خواهر نداشتهام. فامیلهای دختر دارمان (شما بگیر از دختر خاله تا دختر عمو) را هم سالی یکبار میدیدهام و روابط «خاله بازیمان» به سیزده عید هم نمیکشید. درکنارش، آدمهای تاثیر گذار نوجوانیام همه مرد بودهاند، خوب یا بد، من را یکسری مردهای کم حرف، شبه –ظاهرا روشنفکر (در چشم یک آدم چهارده ساله) شکل دادهاند. این قضیه میتوانست هم توسط یکسری زنهای کم حرف، شبه –ظاهرا روشنفکر انجام شود. ولی خوب، متاسفانه زنهای کم حرف شبه روشنفکرم توی آن سالها داشتند دو شیفت کار میکردند و ساعت یک شب داشتند نیم چرتهایی بین ظرف میوه و رمان یک ماه نصفه کاره میرفتند. گرچه مردهای کم حرف، شبه –ظاهرا روشنفکرم هم کار میکردند، ولی به روشهای محیر العقولی ساعت دو نیمه شب هم توانایی بحث را از دست نمیداند.
خواهرهای مادرم هم کم تاثیر نبودهاند. روابطشان برای من غیر قابل درک بود. وقتی بعد از ماهها ندیدن همدیگر، با پیکان/ بیوک/ اتوبوس ترمینال در ساعات پایانی شب به هم میرسیدند، کنار هم چمباتمه میزدند و در حین لیسیدن تکههای کوچک قارا (قره قروت در اهوازو شیراز)، توی گوش هم پچ پچ میکردند. این قضیه البته اصلا ربطی به دعواها و جیغ زدنهای فردا شبشان نداشت. و باز هم البته هیچیک از قربان صدقهشان مانع از این نمیشد که در نیمههای سفر هر کدامشان برنامه همیشه تکراری «چمدان کشی» نداشته باشیم. برنامه «چمدان کشی» بدین ترتیب اجرا میشود: دعوا میکنیم، یک طرف (طرفی که مهمان است و چمدان دارد مشخصا) چمدانش را میبندد و میرود که به قهر بازگردد به شهرش/ هتل/ خانه دوست دیگری در شهر. بعد هم مقادیری جیغ و گریه داریم و چمدانی که بالاخره ساعت دو نصفه شب دوباره وسط خانه باز میشود. در کمال تاسف باید بگویم دیدن این تئاترها برای هفده سال تاثیر خودش را داشته و من کمتر از یک سال پیش مچ خودم را در حالی گرفتم که میخواستم ساعت ده شب چمدان جمع کنم وبروم به فرودگاه…
دقیقا نمیدانم از کی شروع شد، ولی دیدم مردها مرا راحت توی جمعشان راه میدهند (شاید مردها همیشه همه را راحت راه میدهند؟؟). انگار یکی از خودشان. بعد از یک جایی برای خودم هم راحتتر شد که با جمع مردانه بر بخورم، یک جور توی مهمانیها کشیده میشدم سمت آنها. این البته دلیل پنهانی ندارد، در مقایسه توی یک جمع مردانه آدم خیلی خیلی راحتتر میتواند حرف بزند. اغلب (استثنا هم دیدهام) قضاوت نمیشود، لازم نیست حرف را پانصد و دو بار توی دهان بچرخاند مبادا به کسی بر بخورد. نباید نگران واکنش دیررس کسی باشی (توانایی زنها- من جمله خودم- در پروسس نکردن حرفی که صد و بیست روز قبل بهشان زده شده حیرت انگیز است). رفتارها اغلب در جا است، عصبانیت، ناراحتی، حسادت، همه چیز در لحظه (میدانم دارم تعمیم میدهم) رخ میدهد. خلاصه شب که سرت را میگذاری روی بالش، نگران نیستی که دم خروس از جایی بیرون خواهد زد…
توی جمع زنها، مخصوصا دوره بیست تا بیست و پنج-شش سال، همیشه یکی عاشق کسی است، یا یکی فارغ از کسی است، یا در پروسه عاشق شدن یا فارغ شدن است. با احتمال قریب به یقین هم تمام این «یکی» و «کسی»ها، افرادی هستند که تو میشناسیشان، یا بدبختانه به تو شناسانده میشوند، و بعد در یک شبکه بیانتهایی از روابطی که لحظه به لحظه پیچیدهتر میشوند به دام میافتی.
بازهم قبول دارم که دارم تعمیم میدهم، ولی از جامعه آماری کوچک من بیش از این برنمی آید.
>>>>>>>>>>>>>>>>>
این اواخر اما با یک جمعی از زنان سی- سی و خردهای ساله بر خوردهام. آیا سن انقدر تاثیر گذار است؟ نمیدانم. آیا خودم هم سنم بالاتر رفته است و با زنها راحتتر کنار میآیم؟ شاید. آیا افراد این جمع بخصوص کمی تا قدری فرق دارند با بقیه؟ باز هم شاید. اما چیزی که مشخص است این زنها مثل شراب چند سال مانده میمانند. دست ساز و خانگی. توی زیر زمین خنک نگه داشته شده و به درجه رسیده. عشقشان سالها پیش از اسب سپید پیاده شده و دستشان را گرفته و فعلا شبها بغلشان خرخر میکند. با کسی تعریف نمیشوند. منتظر کسی نیستند. زندگیشان مال خودشان است. صاحب تمام خوبیها و اشتباهاتشان هستند. دنبال مقصر نمیگردند. شوخی و شری و ذن بودن را با هم دارند. مهمتر از همه به خودشان اعتماد دارند، خودشان را بغل گرفتهاند و همانطور که با دقت تک و توک موهای سپید را جدا میکنند، به خودشان میگویند: دوستت دارم.
با این زنها میشود از همه چیز و هیچ چیز حرف زد. میشود خسته بود و اشک آلود بود و دلیل نیاورد. میشود هایپر بود و توضیح نداد. میشود آدم خودش را تعریف نکند، خودش را توجیه نکند. با این زنها آدم میتواند فقط باشد. و من دلم برای بودن تنگ شده بود.