همیشه دلم میخواسته یکی از آدمهایی باشم که در حال زندهاند، از آدمهایی که هی جسد روابط و معاشرتهای سابقشان را از زیر چهار متر خاک در میآورند و پهن میکردند وسط جمع خوشم نمیآمده و نمیآید. اما، خوب، از آنجا که دنیا کلا شوخیهای ظریفی با آدمی دارد، خودم، کسی از آب در آمدم که بدون پکیج صد و ده کیلویی روابط سابقم وارد هیچ جمعی نمیشود. بدتر از آن آدم خاطره بازی هم هستم، به چه شدت و غلظت. اصلا جدیدا احساس میکنم که کل روابطم را دارم بر اساس قابلیت ایجاد خاطره و نوستالژیشان زندگی میکنم. یعنی مثلا وسط عشق و خوشی و حال، من دارم تصور میکنم که ده سال دیگر چجور دارم به این صحنه نگاه میکنم؛ یک همچو اوضاعی. گفتم دیگر، شوخیهای کوچک دنیا با من تمامی ندارد…
به هر حال، من همیشه به خاطراتم مینازیدهام، به تک بودنشان، به تکرار ناپذیریشان و اینکه من، فقط من، آنها را زندگی کردهام. حتی اگر جمعی بودهایم، من حال شخصی خودم را وسط آن جمع کردهام. من دردها و زخمهای یکتای خودم را داشتهام. اینها مال هیچ کس دیگر نیست. و من حتی به زخمهای قدیمیام هم افتخار میکردهام.
تک بودن و تکرار ناپذیریِ شعاع آفتاب روی لاله گوش. صدای دوردستی که امنْ راهِ توست. کسی که وسط جاده نشسته و گریه میکند. لیوانی که با محتویاتش پرت میشود. زمزمهای که نیمه شب اسمت را میخواند. دردی که راه نفست را میگیرد…
من خاطراتم را به مثابه مدالهای نبرد نگه داشتهام، خاکشان را میگیرم و با افتخار نشانشان میدهم. انگار کن پیرمردی با قصههای صد هزار مرتبه تکرار شده. کسی که تعریف کردنهایش نه از سر «داستان گویی» و «نقالی»، که برای «دوباره زندگی کردنشان» است. شاید که دوباره دست برساند به آن حال اول…
ولی جهان کوچک است و هیچ کس به دلبخواه ما گم نمیشود و قصهها تکرار میشوند و هیچ چیز، هیچ چیز یکتا نیست.
از آن جمله خاطرات.
«نشستهام به نگاه کردن از سر دل سیری یک سریالی، از یک فرهنگ دیگر. خیلی فرق دار. شما بگیر شغرب و مغرب. اینقدر که هیچ چیزشان به ایرانی جماعت نمیخورد. هیچ چیزشان به هیچ آدمی که من بشناسم نمیخورد. میروم از یخچال چیزی بر میدارم و مینشینم. میروم کتابی دست میگیرم و دراز میکشم و گوشم به صداهاشان است و داستان که پیش نمیرود. میروم اتاق را متر میکنم و نویسنده جدن یکجایی این گوشه کنارها در حال نوشتن دیالوگهایی که هیچ چیزی را به هیچ جایی نمیرساند خوابش برده. این وسط اما یک دفعه یک سکانسی از زندگی من میافتد داخل فیلنامه. نویسنده از خواب بیدار شده و تصمیم گرفته کاراکترها را نیمه شب بیخواب کند. تصمیم گرفته درخت باشد و آب باشد و باران باشد و اصلا شمال باشد. تصمیم گرفته بقیه خواب باشند. تصمیم گرفته قبلش دعوا باشد. نویسنده تصمیم گرفته دیالو گهای زندگی من را کپی بزند داخل سریالش.»
آیا ما زندگیهای همدیگر را زندگی میکنیم؟ دردهای یکتای «هیچ کس جای من نیست» ما، زخمهای خیانت ما، بوسههای شور ما، فریادهای «بگذار به درد خودم بمیرم» ما، قهقههای نیم خورده ما؛ آیا واقعا مال خودمان هستند؟ آیا یکی یکجای دیگر اینها را زندگی نمیکند/ نکرده/ نخواهد کرد؟
«نشستهایم لب دریا، خیلی از شب گذشته و خواب، خواب پذیرنده، خیلی وقت است که ما را به حال خودمان وا گذاشته. چشمم به آسمان است و گوشم به حرفهای کسی در کانتکستی خیلی خیلی دور ازمن. یک جور که امکان ندارد من آن داستان را زندگی کنم. گوش میکنم و حتی غبطه میخورم. به زندگیای که نکردهام. به زندگیای که نمیتوانم بکنم. از یک جای داستان به بعد اما، دردم میگیرد. درد حقیقی فیزیکی. مثل بغضی که سالها بین گلو وسینهات در حال بازی بوده و حالا بخواهد سر باز کند. مثل چیزی که تمام شده و جای خالیاش پر نشده. مثل حفرهای که رویش را با ناشیگری پوشانده بودی و اصلا یادت رفته بوده که آنجاست و ناغافل تویش سقوط کردی. داستان هنوز خیلی دور از من است. درد اما، زخم زنده زیر پوست خشک شده ورآمده، همان است لا مصب. همان قدر واقعی، همان قدر تمام ناشدنی…»
زخم پشت کمر من را یکی دیگر هم دارد. خندههای من یک جای دیگر این دنیا تکرار شدهاند. یک نفر دیگر در عرض دو ساعت یک پاکت کامل سیگار کشیده است. یک نفر دیگر هنوز بعد چندین سال آنقدر دردش زنده است که اسم طرف را هم راحت نمیاورد. یک نفر دیگر هم باریکه نور بعد ازظهر را روی برق نقره فام موهای عزیزش کشف کرده است. یک نفر دیگر هم بیزبان شده است در برابر خبر. یک نفر دیگر هم هجم بیامان پاییز را تحمل نیاورده است.
آدمهای دیگر تکههای مرا زندگی میکنند. من هم تکههای دیگران را.
حرف من اینست که پس چرا سهم درد ما تقسیم نمیشود؟ چرا هر کس سهم خودش را از ترکیدن قلب دارد؟ چرا دردها کوچک نمیشوند؟
چرا تمام نمیشوند؟