صدای جیغ که بلند شد، رفتم توی کمد. نشستم روی رختخواب ها، لای پیراهن ها و اورکت های مردانه. نصف کمد لباس های قدیمی بابا بود، کت های تنگ شده بیست سال مانده که دور انداخته نشده بودند. کت های کمر تنگ دمده. کروات های پهن که بوی نفتالین می دادند. اورکت سربازی رنگ و رو رفته اش که عنصر تکرار شونده تمام عکس های بچه گیم بود.
من توی نصف دیگر کمدم. لای پیراهن های او. سرم را کرده ام توی پیراهن چهارخانه سرمه ای سبزش. صدای جیغ ساکت نمی شود. دست هایم را می گذارم روی گوشهایم و سرم توی پیراهن می ماند.