باران، پنجره،حمید مصدق و فانتزی عشق

27 02 2009

آه باران باران

شیشه پنجره را باران شست…

این شعر حمید مصدق را از بچگی هر وقت باران می آمد و من پشت پنجره با مه نقاشی می کردم زمزمه می کردم ، آنوقتها فکر می کردم نقش تو کی بر دلم می نشیند تا بتوانم بیت دوم را هم زمزمه کنم

…از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

باران و عشق همیشه برای من درآمیخته بودند، تصویر نمادین: عاشق زیر باران، ترک شده ، توی کوچه ای خالی. عاشق شدن زیر باران، راه رفتن زیر باران، سیگار کشیدن، گریستن…

من عاشق شدم، زیر باران نبود، با هم زیر باران راه نرفتیم، سیگار نکشیدیم،’نگریستیم…

…من گریستم.

حالا باران را دوست ندارم، خیلی وقت است که شعر نخوانده ام و آنچه هم در یاد داشتم غبار زمان پوشانده، وقتی باران می آید عصبی می شوم، پنجره ها را می بندم ،پرده ها را می کشم و خودم را در پتو می­پیچم ، صدای باران آنچه را که نمی خواهم به یاد بیاورم به خاطرم می آورد ، آنچه را که بودم ، آنچه که می خواستم بشوم…

آنچه که
هستم.

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: