در ستایش ومذمت عشق اول یا وقتی از عشق اول حرف می زنیم از چه کوفتی حرف می زنیم؟

27 02 2009

انتظار کشنده برای زنگ تلفن، ساعتهای طولانی حرف زدن از همه چیز و هیچ، اولین تماس دست، اولین بوسه، اولین طپش های متفاوت قلب، بی خوابی های گاه بی گاه، فرستادن اس ام اس ساعت 3 صبح و جواب گرفتن! اولین کادوها، اولین اشک ها برای کسی غیر از خودت و… میلیونها اولین دیگر. آشنا نیست؟ اینها همه اتفاقاتی است که ما با بار اول عاشق شدنمان برای خودمان رقم می زنیم. عشق اول چه در نیمه راه کوچه پس کوچه های اطراف دبیرستان اتفاق بیفتد و نتیجه اش چند تا پس گردنی و حبس شدن در خانه – برای نسل ما- باشد، چه پشت درختهای دانشگاه و محوطه سلف – که نتیجه اش ایجاد روابط اجباری نزدیک با حراست دانشگاه است-، چه در محیط کار یا پس از یک میهمانی دوستانه، آنچه این عشق را از بقیه بی شمار علاقه ها و کراش هایی که در طول زندگی پیدا می کنیم متمایز می کند همانا اول بودن آن است. چون به واسطه اول بودن اولین های دیگری را به همراه می آورد و اهمیت خود را از ایجاد موقعیت برای انجام دادن مسائلی پیدا می کند که تا قبل از این رویداد، آنها را انجام نداده بودیم و پس از آن هم انجام دادن چندین باره آنها دیگر لذت، کنجکاوی و ترس به همراه ندارد.

عشق اول عشق پر احترامی است، با آنکه اغلب با جدایی های دردناک همراه است و با آنکه در بسیاری از موارد بقیه زندگیمان را با معشوق اولمان نمی گذرانیم. این احترام از شناختی می آید که به واسطه این عشق از خودمان پیدا می کنیم. در صورت عدم وجود این اتفاق، هیچ کسی متوجه نمی شد چقدر توانایی علاقه مند بودن به دیگری، از خودگذشتگی و همراهی را دارد. عشق اول از درون کودک خودخواه ما، شخصیت بیرون می کشد، کتکمان می زند، دستمان می اندازد، خوار مان می کند و بالایمان می برد و نهایتاً ما را بهتر از آنچه که بودیم تحویل خودمان می دهد.

ولی مشکل از جایی شروع می شود که پس از ناکامی از عشق اول، ما در دایره ای از مقایسه ها به دام می افتیم. تمام روابط بعدی باید با استاندارد رابطه اول- گاهی حتی بعد از چندین سال- بخوانند تا خیال ما راحت شود که در رابطه خوبی حضور داریم. اگر احساسات ما به مانند بار اول برانگیخته نمی شود، اگر بوسه ها طعم اولین بوسه را ندارد، اگر دل برای دیدن معشوق همانند قبل به طپش نمی افتد، تمام تقصیرها به گردن معشوق جدید- و اگر کمی عادل تر باشیم به گردن کل رابطه – می افتد.

غافل از آنکه آنچه تغییر کرده است ماییم. آن ترس، کنجکاوی و کشف بار اول دیگر وجود ندارد چون ما قبلاً آنها را تجربه کرده ایم. بوسه ها طعم دیگری دارند چون لبان ما بالغ شده اند. ما بالغ شده ایم و آرامش و هیجان های عمیقی را می طلبیم که مقتضای الان ما است. ولی یک قسمت از مغزمان مدام جزییات رابطه اول را به خاطرمان می آورد و لجوجانه همان هیجان بعد از ظهری را طلب می کند » که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا نوه اش را به کشف یخ برد».

از آن بدتر کسانی هستند که در همان عشق اول گیر می افتند، به دستش نمی آورند ولی در فکرو قلب رهایش هم نمی کنند. زندگیشان را در آرزوی شانسی دیگر با عشق اولشان سپری می کنند – که معمولاً به دست نمی آید- فرصتهای ثانویه را از دست می دهند و نهایتاً به چیزی کمتر راضی می شوند. اینها همان گروهی هستند که هنوز در دل پیک شرابشان را به سلامتی عشق اولشان – که ازدواج کرده و بچه دومش را حامله است!- بالا می برند.

در کل عشق اول مانند بار اول مشروب خوری زندگی خیلی از آدمها است: تجربه است فراموش ناشدنی، با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، گرم شدن گلو و چشمها با جرعه ای کوچک، دوران سر، شادی بی خبر آمده و شگفتی اینکه چنین حالی هم وجود داشته و من نمی دانستم. اما تازه پس از با اول مشروب خواری است که یاد می گیری چگونه بخوری، چقدر ، کجا و با کدام رفقا، چه مشروبی حال بهتری می دهد و ظرفیتت- و این ظرفیت در عشق هم بدجور مطرح است- چقدر است که تگری نزنی و کل حال را به باد فنا ندهی. یک مشروب خور خوب، هیچ وقت دلش نمی خواهد تمام بارها بار اول مشروب خواریش باشد، توی زیر زمین، دور از چشم خانواده و با یک تگری حسابی.

اینجا همانا یک استثنا وجود دارد، گاهی فقط گاهی اگر خیلی شانس بیاوری و یکی آن بالا تو را بدجور دوست داشته باشد، با اول مشروب خواریت با شراب ناب فرانسوی است، چندین ساله و ولرم. آن جور که باید باشد. آن وقت هر جرعه اش به گلو نمی رسد، مثل دانه های عرق روی پوست تب کرده ات در یک بعد از ظهر پاییزی توی اتاقی کم نور تبخیر می شود. مثل بوسه اول بی خبری که لبانت را غافلگیر می کند، که بلد نبودنت شرمسارت نمی کند، که با بوسیدنش یاد می گیری لبش را و بعد از آن بوسه برگردد بگوید- ناراحت نمی شوی؟که می بوسمت؟- و نه تو را با بوسه ای دیگر قطع کند و نفس تو را هم. آن وقت هر مشروب خور حرفه ای و عاقلی می خواهد برای باقی عمرش فقط و فقط از همان شراب بنوشد و آنگاه هر جرعه ای او را باز می گرداند به همان بعد از ظهری پاییزی توی همان اتاق کم نور که» معشوق من با آن تن برهنه بی شرم …».

پ.ن: بهانه این پست بسیار طولانی صحبتی بود با عزیزی در همین باره، حس کردم ناتمام ماند حرفهامان، کاملش کردم و گداشتمش اینجا. امیدوارم به دل نگیرد.

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: