روحانیت لحظه کشف

27 02 2009

اخیراً تمام زندگیم انگار خلاصه شده توی یک تیکه از یک آهنگ ، مثل وقتی که میخوای بخوابی و اون تیکه از آهنگ توی مغزت نان استاپ تکرار می شه و تو هی میخوای خفش کنی ، بالش رو بزاری روی گوشات ، نفست رو حبس کنی شاید که خون توی مغزت جمع بشه و بمیری و دیگه اون صدای لعنتی رو نشنوی ولی حیف که فایده نداره …

این مسئله بالا واقعیتی است که خیلی برایم پیش می آید و مطمئنم برای خیلی های دیگر هم پیش آمده ولی این آن چیزی نیست که می خواستم بگویم ، تازگیها مدام کارهایی می کنم که از من بعید است یعنی از منی که خودم می شناسم انگار می خواهم چیزی را به خودم ثابت کنم، مشکل اینجاست که نمی دانم این چیز چیست که منی که از ۱۴ سالگی تا به حال در مقابل هرتغییری مقاومت می کردم به این شدت کمر به انجام کارهایی ( و یا حتی تفکراتی ) بسته ام که تا چند وقت پیش از تصور انجامشان عقم می گرفت ،

یکجور آزمون عمومی شدن ….

جوانتر که بودم از تفاوت داشتن با دیگراتن احساس لذت می کردم ، از اینکه دوستی ندارم ، از اینکه زمانی که خیلی از همکلاسی هایم از تصمیم کبری آن طرف تر نمی خواندند من اولین رمان کامل زندگیم را تمام کرده بودم ، از اینکه در ۱۳ سالگی برگمان و آنتونیونی ، سلینجر و آل احمد نامهای بالینی ام بودند ولی از کلمه ست کردن هیچی نمی دانستم و تا ۲۰ سالگی حتی یک دامن هم نداشتم ودر ۱۸ سالگی اولین لاک زندگیم را خریدم ….

قبلاً اینها لذت داشت ولی بعد در سالهای دانشگاه دو تکه شدم ، یک تکه ام هنوز کتاب می خواند و فیلم می دید و داستان می نوشت و نقد می خواند ، تکه دیگرم کافی شاپ می رفت و توی کوه آل استار و کوله نایک می پوشید و توی مهمانی کیف گوچی دستش می گرفت و بی اهمیت ترین … شعرها را می گفت و می شنید و می خندید.

شاید در ظاهر اینها باهم مخالفتی نداشته باشند اما مشکل اینجاست که هیچیک از دوست های بیشمار قبلی و معدود فعلی ام مرا به درستی نمی شناسند برای همه آنها من همان آنت با حال ام که در خانه ام به روی همه باز است و گوشی تلفنم در هیچ ساعتی برای شنیدن حرفهایشان اشغال نیست و … البته کلی هم فیلم و کتاب داخل خانه اش دارد و چند وقتی یکبار به سرش می زند و دپرس می شود و نمی شود به زور هیچ پروزاک و کلورازپامی طرفش رفت.

شاید من آنها را راه نداده ام ، شاید من خودم تمام علایقم را داخل یک جعبه گذاشته ام و حتی خودم هم در حکم یک معبد باهاش برخورد می کنم که هر کسی لیاقت ورود بهش را ندارد ولی خیلی سخت است وقتی فیلمی می بینی یا کتابی می خوانی یا آهنگی می شنوی که از اشتیاق شریک شدنش با کس دیگری ( کسی که عکس العملش فقط یک خیلی جالب بود یا چه صدای خوبی نباشد ، اصلاً هیچی نباشد فقط تو توی چشمهاش بخونی که همان حالی را که تو کردی او هم کرده و حاضر است تا صبح پا به پای تو بیدار بماند و سیگار بکشد و هیچی نگوید یا شاید تا صبح از در و دیوار وراجی کنید ولی هر دوبتان روحانیت لحظه ای که داخلش هستید را بفهمید) داری می میری ولی دستت رو ی گوشی تلفن خشک می شود چون فلانی زنگ زده که از فلان موضوع مزخرف با تو درد و دل کند و تو داری سعی می کنی فقط سعی می کنی رو حانیتی را به یاد بیاری که با یک زنگ تلفن به لجن کشیده شد.

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: