Sleeping as a God send gift or as a way of torture

1 03 2009

3220454217_f38be32675_m

از وقتی به خاطر میاورم آدم خوشخوابی نبوده ام، نه به آن معنی که از خوابیدن لذت نمی برم- که شدیداً بلعکس است- بلکه به آن معنا که راحت به خواب نمی روم، حتی از ابتدای تولدم – مسلماً اینها را برایم تعریف کرده اند-خواباندن من توسط خانواده به مشکلی همگانی بدل شده بود. زمان کودکی و تین ایجری را هم خودم به خاطر می آورم. به رختخواب رفتن و خوابیدن درجا یا حتی با فاصله ای نیم ساعته تجملی بود که در زندگی من جایی نداشت. غلت زدن های یکی دو ساعته مرحله ای طبیعی از روتین خوابیدن من بود. تعدادی از عجیب و غریب ترین بی خوابی های دوران زندگیم را در17-16 سالگی داشته ام.از نخوابیدن های 72 ساعته بگیر که کسی نمی فهمید. یا خوابیدن ساعت 6 صبح و بیداری 3 بعد از ظهر به مدت چندین روز طوری که شب و روزم را گم کرده بودم. حال بماند که بهترین کتابخوانیهای زندگیم را آن دوران کردم طوری که حتی الان هم کتاب خواندن روز روشن جواب آن زمان را نمی دهد.خلاصه که خواب هیچوقت با ما سر سازگاری نداشته است. مسئله جالب اینست که در طول زمان تلاش برای راحت خوابیدن در شب در ذهن من به صورت ناخودآگاه نهادینه شد. یعنی بخشی از فکر های روزانه من به تبدیل کردن فعالیت های روزانه ام به روشی برای راحت به خواب رفتن شبانه اختصاص دارد. چقدر خودم را خسته کنم، چقدر فکرم را قبل از خواب خالی کنم که فکری برای بی خوابی نماند – که اغلب جواب نمی دهد- و از این قبیل.
بی خوابی هایم را می شود به چند گروه تقسیم کرد:

1- I am Soooooooo Tired I could Die, But, WELL, I can not sleep!
این یکی را فکر کنم خیلی ها داشته اند، روزی که مثل سگ پا سوخته از این طرف به آن طرف دویده ای، تمام استخوان های بدنت نوبتی زیر فشار کار له شده اند، وضعیت پلک هایت مثل پلک های به زور باز نگه داشته شده تام با چوب کبریت است، حتی تصور رختخواب خمیازه ات را کشدار دار تر می کند، بعد سر مبارک را می گدارید روی بالش، چشمها را روی هم می گذارید و کش و واکش را می روید و…اینجاست که آدم شروع می کند خواهر و مادرمخترع خواب را خجالت دادن، از بس که برای یک قطره خواب داری جان می کنی و نمی آید لعنتی، نمی آید (یا نمی برد، من هنوز سر فعل خواب ایراد دارم،می آید که آدم را ببرد دیگر؟!).

2- I will survive – may be not from this-
این مدل یکی از احمقانه ترین بی خوابی هایی است که تا به حال برایم پیش آمده و البته جزو اعصاب خورد کننده ترینشان هم هست. سرت را می گذاری بخوابی و بعد یک تکه آهنگ ترجیحاً آن تکه ای که ضربش هم بیشتر است – از شانس ما یان تیرسن که نمی آید داخل خوابمان، لالایی محسوب شود، به دمیان رایس هم راضیم به خدا- شروع می کند به تکرار شدن. عین صفحه ای که سوزنش گیر کرده. هیچ ربطی هم ندارد که آن آهنگ را همان روز ده دفعه گوش کرده باشی یا یک ماه پیش، نامرد صاف و روشن با کیفیت دالبی ساراند شروع می کند توی مغزت تکرار شدن و خاموش هم نمیشود به هیچ شیوه ای مگر ورداری یک شات گان بگیری سمت مخت و تمام.
که مشخصاً من این یکی را انجام ندادم- هنوز-.
آخرین باری که این بی خوابی به سرم زد با آهنگ I will survive بود. ضرب آهنگ هم که می دانید، دگر تو خود بخوان حدیث این مجمل. نکته اینست که چند وقت بعدش توی سریال Medium همین اتفاق برای کاراکتر سایکیک- کارآگاه داستان رخ می داد و با همین آهنگ توی سرش از خواب بیدار می شد و متوقفش نمی توانست بکند. حالا نمی دانم سازندگان سریال شانسی این آهنگ را انتخاب کرده بودند یا اینکه کلاً آهنگه نتریوس است از بابت همین!.

3- Turn it Off! Or WHO THE HELL TURNED ON MY F… MIND?
این مدل به صورت قطعی اعصاب خورد کننده ترین مدل است. سر را می گذاری روی بالش- یا روی پای طرف یا روی یک تکه چوب یا روی هر مصیبتی که قرار است شب رارویش سر کنی- بعد این سرور داخل کله مبارک سریعتر ازهر کامپیوتر پنتیوم نمی دانم چندی – بالاترین اینجا مد نظر است- شروع می کند به تجزیه و تحلیل. حالا کاش وقایع زندگی خودت! از مسائل روز دنیا که در حالت عادی یک ثانیه هم بهش فکر نمی کنی نمی گذرد. گذشته و حال و آینده را به هم می پیچد و مخ تو را هم آن وسط ها به f… می دهد رفت پی کارش.

4-Why you’re looking for a theme? Sleeplessness is a theme itself!

این یکی معمول ترینشان است برای من. بی هیچ دلیل مشخصی، بدون هیچ عامل آزار دهنده ای، بدون هیچ فکر و خیالی، فقط خوابم نمی برد.
این یکی اعصاب خورد کننده ترین مدل نیست، دهن سرویس کننده ترینشان است.

مدل های بالایی فقط مال بی خوابی های بی دلیل است. وگرنه بی خوابی های حاصل از بیماری، عاشقی ، فکر و خیال اهمیت دار و… که طبیعی است و آن ها را اضافه کنید به این لیست تا مشخص شود من کلاً چند شب راحت می خوابم.

پ.ن: از شانس خوب اینجا فقط یک با ر بی خوابی شدید به سرم زد و برای تجدید بیعت با آرمانهای گذشته تا خود صبح پلک نزدم، تا فردا شبش هم توی صورت همه خمیازه کشیدم. یاد آن زمانها به خیر که 48 ساعت پلک نمی زدم و هیچکس نمی فهمید.

Advertisements

کارها

Information

One response

1 03 2009
EHSAN

هنوز به آخرش نرسیده بودم داشتم از خواب میمردم فکر کنم به طور ناخودآگاه ترسید منم نتونم دوباره مثل قبل از اینکه به بالش برسم بخوابم . واقعا» اینم خودش بارای خودش مشکلی ها . امیدوارم بتونی خوب بخوابی .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: