اف بر نوستالژی

11 03 2009

دلم خونه قدیمی شهرک دانشگاه رو می خواد، بوی دیوارهای رنگ شده لحظه آخری قبل از عید و لوستر تمیز کردن نیم ساعت قبل از تحویل سال. دلم اون سینی بزرگه مامان بزرگ رو می خواد با سبزه های داخلش و رو بوسی با کسانی که یک سال ندیده بودیشان. هوس کردم مثل اون موقع ها وسط خونه تکونی شلوغ مامان، بشینم و شب تحویل سال که آدم خوابش نمی برد- که اصلاً بی خوابی جزو اصول تحویل سال است و من عاشق عید های نصف شبم با عکسهایی از بچه به زور بیدار شده با چشمهای پف کرده و شیرینی نیم خورده جلوی سفره هفت سین- مری پاپینز یا بانوی زیبای من ببینم، که شب تحویل سال فقط نسخه دوبله روی نوار VHS جواب می دهد با تمام خش های مانده از سالیان.
هوس کردم در اتاق قدیمی ام را باز کنم و بابا را ببینم با فرچه رنگ بالای پله با زیرپوش و فرهاد که داخل ضبط قدیمیه تک کاسته می خواند: بوی عیدی، بوی توپ…
اگر می شد بر می گشتم و همگی می چپیدیم داخل پیکان 57 بابا و می شد آن موقع ها که ما همگی انقدر کوچک بودیم که روی پا نشستن طبیعی بود، می رفتیم پارک جزیره و بعد فاصله پیاده رفتن از روی آن پل تق و لق روی کارون تعریف واقعی آنتسیپیشن بود.
می خواهم چشمهایم را باز کنم و بیفتم وسط مهمانیهای یک بار در سال مامان، وسط ده نوع غذا و سفره ای که از این طرف تا آن طرف اتاق بود- پاک کردن آن سفره چه مصیبتی بود!-.
می خواهم بروم و درب آن خانه ای را که دیگر در کیانپارس نبش میهن وجود ندارد باز کنم و میز پینگ پنگ را از زیر پله در آورم و بیاورم توی ایوانی که دیگر نیست بعد با آدمهای همان سالها یک دست پینگ پنگ مشتی بزنم و تازه کت بالو را دیده باشد و باشیم و تکه کلامش :»سلللام برادر، من آمده ام که آن بره گمشده را به گله اش باز گردانم…» باشد.
دلم آوردن نوبتی مسافرهای سالانه مان را از فرودگاه می خواهد، حتی آبله مرغان شب عیدی دو نفری و سلام علیک با دوستان یک سال ندیده از پشت درب توری ورودی.
از نوستالژی متنفرم. بیش از 8 سال است که عیدها اهواز نبوده ام و 6 سال خانه خودم عید داشته ام. اما هنوز تصور عید برایم عیدهای اهواز است. با آدم هایی که بعضیهاشان دیگر نیستند، و آنها که هستند دیگر در حال و هوای آن موقع نیستند- مگر من هستم؟!-
تنها بهانه نوشتن این مطلب این است که هوای اینجا بد شبیه اسفند اهواز است و بد هوایی می کند دل آدم را لعنتی.
پ.ن: این پست تقدیم به تمام کسانیکه عیدهای دهه 60 و 70 را برایم ساختند و خوب هم ساختند.

Advertisements

کارها

Information

One response

14 03 2009
احسان

دل گرفت بدددجوري . همه عيداي زمان بچگي رو دوست دارن ، يادم مامان بزرگم وقتي اونموقها شلوغ ميكرديم و صداي بزرگترهارو در مياورديم بهشون ميگفت عيد مال بچهاست و كاري ميكرد تا به دل ما بچها راه بيان . يادش بخير وقتي به عقب بر ميگردم خيلياشونو نميبينم ، كولوچه درست كردن مامان بزرگ كه خيلي هم تو اين زمينه وسواس داشت و همش مواظب بود زياد از كولوچه ها كش نريم ، به چشمهاي خندان بابام ، روزاي عيد سعي ميكرد زياد گير نده و عصباني نشه ، حوالمون ميكرد به بعد از سيزده ،يادش به خير .نميدونم دوباره تو زندگي دوباره اون شور و نشاط براي عيد بصورت دوره مثلا» براي 50 سالگي يا يه سن ديگه بر ميگرده يا نه ، يا بايد هميشه دنبال خاطرات گذشته با آدمايي كه ديگه نيستن خوش باشيم . چشامو ميبندم بارون مياد بوي خاك بوي ديوار كاهگلي خونه قديمي …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: