Truth Hurts

14 04 2009

2781225585_9a71aac5ea_m1 

چطور عوض شدم؟ چطور اینقدر محتاط شدم؟ چطور یکشبه دهها سال پیر شدم…
چطور توانایی در گیری ندارم، اصلاً چرا باید درگیر شد، می توانستم با یک ای میل به راحتی تمامش کنم، به راحتی شاید قید خوبی نیست اینجا و ای میل هم روش خوبی.
باید می گفتم دیگر دوستت ندارم، نه بدتر از آن، دوستت دارم و اعتماد ندارم، نمی دانم چه شد ولی آن اعتمادی را که آدم به دوستش دارد من به تو ندارم، یک چیزی بین 2-3 سال پیش دود شد و رفت. لحظه اش را یادم نیست ولی احساسش را یادم است مثل خالی شدن بود، مثل موقعی که داخل هواپیما نشستی و داری با خیال راحت کیت کت – یا حالا تک تک- اهدایی ایران ایر را سق می زنی و دنیا به تخمت نیست و بعد یک دفعه هواپیما ارتفاعش را کم می کند و بعد چراغهای بالای سرت روشن می شود که کمربندت را ببندی، -قرمز و چشمک زن مثل آژیر خطر زمان جنگ- بعد ته دلت خالی می شود، یا به خاطر کاهش ارتفاع یا جان عزیزی. ته دلم خالی شد و هنوز سه سال تمام است که پر نشده جایش. یادم می آید که داشتم فکر می کردم – از آن فکرهای قاطی دیوانه وار همیشگیم- که اگر چنین و چنان بشود اینکه تو را هم دارم چقدر خوب است، و بعد ایت هیت می، که تو با من نیستی یعنی در همان موقعیت خیالی هم مطمئن بودم که پشتم نخواهی بود و وحشتش هنوز با من است. یک جور نگاه کردم به عقب و تمام خودخواهی های پیچیده شده در لفاف های دیگرت را دیدم و ازت ترسیدم. آدم نباید از دوست هایش بترسد ولی من از تو می ترسم و تا آنجا که الان به خاطرم می آید سالهاست که از کسی نترسیده ام. احساس کردم که اگر موقعیتش بشود من و دوستی و چندین سال قبلش را به هم می پیچی بابت خودت. من معمولاً دوست هایم- که زیاد نیستند- را داخل ذهنم بهتر از آنچه که هستند تصور می کنم. یعنی اگر کل ملت را سرویس کرده باشند، داخل ذهنم مثل یک خوشبین تمام عیار می گویم:»من نه! نوبت من بشود پشت من هستند». بعد اینکه حتی داخل ذهنم به تو اطمینان نداشتم خیلی ترسناک بود.
این سه سال پیش بود…
الان بعد از سه سال از تو تعجب می کنم که هنوز نفهمیده ای، از نظر من باهوش تر از آن هستی که نفهمیده باشی ودر عین حال مغرور تر از آن که اگر فهمیده باشی خودت کنار نکشی.
هنوز بعد از سه سال بهت اعتماد ندارم، ازت می ترسم و بدتر از همه تو کاری نکردی که جای خالی دلم پر شود. مدام به خودم می گویم نه این دفعه، این دفعه این احساس لعنتی می رود و دوباره اعتماده می آید سر جایش. دوباره راحت می شوم با تو و بعد دوباره کاری می کنی که احساس کوبیدن سرم به دیوار راحت تر از احساس الانم به نظر بیاید.
الان 5 سال است به خودم قول داده ام با کسی بد قطع رابطه نکنم، که بعدها با آنکه همچنان می دانم حق با من بوده و این بهترین کار در آن مقطع زمانی بوده، بابت نحوه قطع رابطه مثل سگ پشیمان نباشم بعد 5 سال…قول داده ام به خودم اگر خوشم نمی آید اصلاً آشنا نشوم- فکر کنم بابت همین است که تازگیها نمی توانم با کسی صمیمی شوم – یا کم کم رابطه را کم کنم، که این یکی از دست من یکی بر نمی آید، من آدم «در به هم زدن و ای میل توهین آمیز و چاک دهن را باز کردنم» نه آدم «حالا این هفته یک تلفن کمتر می زنم یا قرار این هفته را می پیچانم و کم کم خودش می فهمد«. این از دست من بر نمی آید و بدبختی اینست که دیگر توانایی روش اول را هم ندارم. گیر کرده ام وسط رابطه¬ای که نه می توانم ادامه¬اش دهم نه توانایی پایان دادنش را دارم.
اگر بخواهی هم نمی توانم برایت توضیح بدهم که چطور شد، آدم لیست کردن هم نیستم، حافظه اش را دارم، قدرتش را نه. احساسم را مثل یک تابلو نقاشی جلویت نمی گذارم که با گوجه های گندیده به استقبالش بروی. حالا می فهمم که قضیه مدت هاست درست کردن چیزی نیست، تمام شدن یک رابطه است، بازی ای که سالهاست تمام شده اما بازیکنان با لجاجت شبیه به حماقت بازی را ادامه می دهند، در صورتیکه هیچ گل زده ای بردی را به همراه نخواهد داشت همچنان که هیچ گل خورده ای معنای باخت نخواهد داد. این بازی لحظه ای که اعتمادم به تو از دست رفت سوت پایانش خورد و بدتر از همه اینکه هنوز خیلی دوستت دارم. آدمهای اطرافم را یاد گرفته ام با نکات منفی شان دوست داشته باشم ولی همان آدم عوضی به درد نخور را هم مطمئنم پایش که بیفتد چشمانش را می بندد و همراه من می شود. تو را اما …

خیلی خوب است که اینجا را نمی خوانی، حتی اگر هم روزی روزگاری گذارت بیفتد این طرف ها فکر نمی کنم که حتی تصور کنی با تو ام، انقدر که به تواناییت توی رابطه مطمئنی-از رفت و برگشت های همیشگیت توی رابطه و انتظار پذیرفته شدن همیشگی با آغوش باز-، به هرحال میراکل هپنز، اگر پایت رسید به اینجا و بای ا تویست آف فیت فهمیدی که با توام، یک لطفی به من بکن، از زندگی من حذف شو. شش میلیارد آدم دیگر را دوستشان باش. من آدم خوبی نیستم- از همین پست معلوم است- حتی آدم نایسی هم نیستم ولی فقط همین یک زندگی را دارم و تا همین جایش هم خیلی اش بابت اعصاب خُردیم با تو از دست رفته. دوستت دارم ولی همین که بدانم زنده ای و خوشبختی برایم کافی است، دورادور، نزدیکیت را نمی خواهم.

پ.ن: مشخصاً این پست موقع عصبانیت نوشته شده ولی نه به این معنا که با بی توجهی یا موضع گیری همراه است.

Advertisements

کارها

Information

One response

20 04 2009
Armin Ebrahimiَ

زیبا بود. روان بود و جذاب.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: