نامه های چندین ساله -1

8 05 2009

 

chausseures

 

 

 

 

 

سلام الی سال هشتاد
دلم برایت تنگ است الی
دلم برایت تنگ است و می دانم تو دیگر آدم سابق نیستی و من دلم برای همان آدم سال هشتاد تنگ است. آن زمان ها تنها قسمت ثابت آینده ام ، یعنی تنها قسمت آینده ام که مطمئن بودم در باره اش، تو بودی، که با وجود متفاوت بودنمان با هم میمانیم. یک جورهایی دلم هوای رک بودن توهین آمیز بچه گانه ات را کرده که حرف هایی می زدی راست و درد داشت شنیدنشان و دیگرهیچ کس از آن حرف ها بهم نمی زند. سالهاست کسی ازم ایراد نمی گیرد و کسی برایم «فقط برای تو آنت…» توی خانه درختی آواز نمی خواند. کسی وسط گریه احساسی دو نفره بهم نمی گوید:» خط چشمم می ریزه، گریه نکنیم». سالهاست کسی آن بغضی را که روز آخر برایم کردی برایم نکرده، و سرت برگرداندی و بالا گرفتی چانه ات را و مستقیم رفتی و می دانستم که خورد شدی که من خوردت کردم. سالهاست کسی را آنجور خورد نکردم، تو را خورد کردم و خودم داغون شدم، خودم ریختم…
سالهاست اما، کسی توی صورتم دروغ نمی گوید، که من لبخند بزنم و بگویم در مورد من که نیست بگذار بگوید» ولی به من ربط داشت، همیشه ربط داشت»، سالهاست سینه ام را آنجور که در دفاع تو در آن بعد از ظهر پاییزی سپر کردم، برای کسی نکرده ام و در تمام مدت بدانم که حق با آنهاست و زور بزنم که حق نداشته تو را از حلقومشان بیرون بکشم«تو برای من تلاش نکردی، کردی الی؟». سالهاست به خاطر کسی مهمان از خانه ام بیرون ننداخته ام، «یادت نمی آید الی؟».


اولیت برف زندگیم را با تو تجربه کردم، 19 سالم بود و توی کوچه امیری بودیم، من با سوییشرت سرمه ای، کلاه سوییشرت را کشیده بودم روی سرم و از شدت سرما و خوشی به خودم فحش می دادم و دو نفری در به در دنبال دستکش برای من و ملت که از زیر برف فرار می کردند و چتریهای خیس من که چسبیده بود به سرم و برگشتی و زمزمه ای کردی در باب اینکه چقدر خوشگل شده ام با آنهمه برف روی سرم و قیافه قرمز از سرما! بعضی صحنه ها می مانند الی می دانی که مثل همان صحنه آخر که بهت دلیل ندادم، می پرسیدی چرا و من توضیح ندادم، سرت را بالا گرفتی و رفتی،» بعضی صحنه ها که می مانند، لزوماً دوست داشتنی نیستند، لزوماً نمی خواهی بمانند ولی حک می شوند لعنتیها».


چرا توضیح ندادم،5 سال گذشته و من هنوز نمی دانم که چرا توضیح ندادم، شاید فکر کردم بیش از آنچه خورد شدی داغون می شوی، اگر بگویم که از تک تک دروغ هایت خبر دارم، که خسته شده ام از انتظارات غیر منطقی همیشگیت، که من بزرگ شدم و تو هنوز همان دختر بچه مغرور لجباز باقی ماندی، که دیگر نمی توانم اشتباهاتت را پاک کنم برای دیگران، که نمی خواهم روابطم را قطع کنم با دیگران، که به خاطر تو نمی توانم رابطه ای را به راحتی شروع کنم، هنوز هم نمی توانم» بعضی زخم ها می مانند، الی می دانی؟ نمی دانم زخمی که من گذاشتم مانده هنوز…»


توی هیچ فولدری از کامپیوترم عکسی از تو ندارم، از توی ای میل های قدیمی ام عکسی از خودم و تو پیدا کرده ام، باید سال 83 باشد، سال آخری که با هم بودیم، کنار هم نشسته ایم ولی توی همان عکس هم معلوم است که تمام شده، من خسته و پیرم و تو ناراحت و افسرده. آفتاب شمال افتاده پشت سرمان و ما روی لبه آن ایوان نشسته ایم، آماده افتادن، زودتر از آنچه فکر می کردیم افتادیم«ولی چه سقوطی بود الی»


هنوز بعد پنج سال دلم برایت تنگ می شود، بعد به خاطر می آورم 3 سال پیش را که تو را دوباره دیدم و تو، تو نبودی و من، من نبودم و دیگر سال80 نبود و ما وسط آن سقوط رها شدیم از همدیگر و جدا جدا سقوط کردیم، من افتادم، هنوز دارم می افتم» تو چی الی؟»


امسال اولین موهای سپیدم را پیدا کردم، ولی تو که نمی دانی. آمدم اینجا، تو که نمی دانی، دوسال است موهایم را رنگ نکرده ام، تو که نمی دانی، دلم برای الی سال 80 تنگ می شود، تو این یکی را هم نمی دانی.
تو هم کلی زندگی کردی از 5 سال پیش، من که نمی دانم.
آن قطع رابطه کار درستی بود،داشتم خورد می شدم، نفسم دیگر در نمی آمد و از دفاع کردن از تو خسته شده بودم.
ولی 5 سال است که داخل دلم دارم حساب آن سر برگرداندن و بغض تو را پس می دهم، قصاص می شوم هر روز بابت آن یکسال بعدش که همکلاس بودیم و همکلام نبودیم و تو تنها بودی و من تنهاییت را می دیدم و هیچ غلطی نکردم. هر چقدر خسته بودم از رفتارت، حق نبود. همیشه وسط نیزه های تهمت و انگشت های نشانه گرفته شده دو نفر بودیم. حالا تنها بودی، خسته بودی، شکسته بودی و سرت بالا بود همچنان» چطور الی؟» و من 5 سال است که تقاص تنهایی تو را پس می دهم .
می دانی چندین سال طول کشید که با کسی صمیمی بشوم قد تو، آن بی پرده گی بین من و تو با هیچ کسی دیگر بوجود نیامد. به نظرم ما جاودانه شدیم توی سالهای 80 تا 83. آنت و الی آن موقع دیگر وجود ندارند. ولی آنت سال 88 بازهم دلش هوای الی سال 80 را می کند، مدام…
                                                                                          قربانت
                                                                                      آنت سال هشتاد و هشت

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: