Things You can’t remember tell the Things you can’t Forget

23 05 2009

222830677_c128848381_m

 

 

 

 

 

زمان مفهوم دردناکی است. موقعی می شود که چشمانت را باز می کنی و خاطرات 15-10 ساله داری، آدم هایی را داری که می دانی زمانی می شناختیشان ولی الان قیافه شان را هم به خاطر نمی آوری. مدت زمان خاطرات بد جور بالا رفتن سن را یادآوری می کنند، بیشتر از مو های سپید تک تکی که تصادفاً پیدا می شوند، بیش از خط عمیق کنار لب ها…
زمان دور بودن با روزها و لحظه ها نیست که معنا پیدا می کند، با وقایعی است که از دستشان می دهی، چند تا جشن فارغ التحصیلی، چند تا عید، چند تا شب یلدا، چند تا تولد؛ و توی همین مدت زمان نبودن چقدر چیزهایی که دانستنشان برایت عادی بود را دیگر نمی دانی، جاهای جدیدی که دوستانت می روند و تو نمی شناسیشان، خاطراتی که می سازند و تو داخلشان نیستی، جای خالی تو داخل عکس های دسته جمعی. گوشی های موبایل هایی که عوض می شوند، فیلم هایی که اکران می شود وتئاترهایی که تو هیچ چیز درباره شان نمی دانی. قلب هایی که شکسته می شوند و صدای تو از فاصله چند قاره چسب نمی زند ترک نرم نازک دلشان را…
گاهی زمان نمی گذرد، 9 سال می گذرد و هیچ چیز عوض نمی شود،و تو توی آدم های دیگر دنبال او می گردی و یک هم اسم و هم ماه پیدا می کنی و او نمی شود. خواهر همه می شوی و هیچ کس برادر تو نمی شود.
زمان گاهی مثل باد می گذرد، انگار عمریست که عاشقی،انگار قبل از او، وجود نداشتی، قبل از او هیچ چیز نیست، یک خالی بی پایان، و بعد متولد شدی، دنیا ساخته شد اصلاً از همان لحظه.
یک موقع هایی زمان می ایستد، جاودانه می شوی روی نیمکت آبی سرو سیمین، سال دوم کنار آزمایشکاه شیمی که خبرش را می دهند، توی جاده اندیمشک- اهواز با روسری پشت گردن بسته شده، توی جاده نورمبرگ-ارلانگن جلوی تک چراغ روشن مکدونالد وسط کیلومترها بزرگراه تاریک، توی صندلی عقب تاکسی دربستی ملارد-آزادی و راننده تاکسی که آینه اش را برمی گرداند…
ماهیت زمان احمقانه است، یک وقت آنقدر بزرگی که برای سوار شدن به ماشین های بچه گانه شهربازی جلویت را بگیرند و همزمان آنقدر کوچکی که اشک هایت بند نیاید تا آخر شب. گاهی آنقدر کوچکی که هنوز برای بیرون رفتن اجازه می خواهی و در عین حال آنقدر بزرگی که سنگینی سر مردی را که هق هق می کند روی شانه ات حمل کنی.
سالها پیش زمانی که کوچک بودم، در خانه قدیمیان ورودی هلالی شکلی داشتیم برای ورود از محوطه پذیرایی به اتاق خوابها، روی دیوار روبرویش تابلویی بود از مجسمه مشهور مسیح پس از مصلوب شدن در آغوش مریم، خاکستری بر زمینه سرخابی. عادت داشتم وسط آن هلالی بایستم و زل بزنم به تابلوی مریم و دست هایم را بکشم از دوطرف و سعی کنم به دو طرف هلالی برسم،ایده ام از بزرگ شدن زمانی بود که بایستم وسط آنجا و زل بزنم به زخم های مسیح و دست هایم را به دو طرف هلالی بزنم. هر روز امتحان می کردم و هر روز مجبور می شدم چشم هایم را بر گردانم از زخم های مسیح به سمت دست هایم که کشیده می شدند و نمی رسیدند…
روزی را که از آزمون روزمره بزرگ شدن دست کشیدم به خاطر نمی آورم. اما وقتی را به یاد می آورم که ایستادم وسط آن هلالی و دستانم بی اندک زحمتی از دوسمت آن فراتر رفتند. سرم را بالا آوردم. زخم های مسیح به اندازه زخم های من دردناک نبودند. زمان گذشته بود.

«عنوان از متن ترانه Time از Tom Waits .

Advertisements

کارها

Information

One response

24 05 2009
niloofar

salam,
kheily jaalet mineVC… movaffaq bashi!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: