صدای قلب نیست،صدای پای توست که شب ها در سینه ام می دوی…*

30 05 2009

 

به الف. میم؛ که به دنیا آمد…

 

…اصلش اینه که نمی دونم چه طور شد که انقدر عاشقت شدم، یعنی یک مدت سعی کردم ربطش بدم به عادت کردن و خودم را بیرون بکشم که بیرون آمدم و هیچ چیز کم نشد. یک مدت فکر کردم دیگران را ندیده ام هنوز، رفتم ودیدم و هر کس چیزی، اگر نگویم جهانی، از تو کم داشت. بعد از یک زمانی دیگر دست کشیدم از دنبال دلیل گشتن، گفتم بگذار بماند، گفتم بگذار غوطه بخورم داخلش، فوقش تمام می شود زمانش که گذشت. که کلش این بود که از این همه بودن با کسی می ترسیدم، این که بخواهم نگران شوم بابت کس دیگری، این که ازپیله تکی بودنم دست بکشم و کسی را راه بدهم داخل. آن هم کسی این همه متفاوت با من. حقیقتش این است اخلاقم را که می شناسی، از بیرون خیلی خوبم، ولی ملت باید فاصله شان را حفظ کنند، نزدیکی زیاد را نمی پسندم، مسخره اش می شود توی دهن همدیگر بودن، ولی نمی توانم، رازهایم را با دیگران شریک شوم، یک تکه ام هست مال خودم و گاهی – بسته به روز- این تکه زیاد می شود و تمام تنم را می گیرد و بعد تلخ می شوم و سنگدل و بد زبان. آن روزهایم را کسی ندیده بود هنوز قبل از تو، غیر از مادرم که حتمی به حکم غریزه مادر ی کاری نمی توانست بکند. بعد تکه های بدم آرام آرام رو شد، روزها و ماههایی بودند که روی مود نبودم و چقدر با هم جنگیدیم- که تو اسمش را جنگ گذاشته بودی و من می خندیدیم و الان می بینم که جداً جنگهایی بودند بابت خودشان- و بعد من هی منتظر بودم که تمام شود یعنی می گفتم نمی شود که اینطور بماند و بگذرد، یک روز دیکر من وسط مخلوط شوخی- عصبانیت های تو می زنم زیر همه چیز و یا تو یک روز از وسط کل 365 روزی که می رسی و مرا با قیافه بهم ریخته- افسرده-بی حالم می بینی، دست از این به قول خودت مسخره بازیهای همیشگی بر می داری و سرت را می اندازی پایین و می روی.  

بعد کم کم گذشت، یعنی این مسئله ازدواج که احساس می کردم چقدر چیز سنگینی است و اسم متاهل بودن که فکر می کردم مرا دور می کند از شادیهاو دوستی ها، اینجور نبودند. یعنی اینکه اکثر روزها-هنوز هم – یادم می رود که ما ازدواج کرده ایم که قرار است جور خاصی، توی چارچوب خاصی رفتار کنیم، یادم می رود کارپت پارتی پنجشنبه شبها و هنگ اور فردایش مال زوج های محترم توی آلبوم ها نیست. پخش کردن فیلمها وسط خانه و دعوا سر چه جوری چک کردنشان، هفته ها غذا درست نکردن و رسیدن به جایی که تو از ترس خراب شدن مواد خام غذایی داخل یخچال برسی به درست کردن غذاهای من در آوردی، مال آدم هایی نیست که هفت سال پیش ورقه هایی را n  تا امضا زده اند و شده اند زن و شوهر.

یک جور وسط این دیوانه بازیهای این هفت سال از آن چیزی که می خواستم بیشتر عاشقت شدم، دیوار اطرافم ترک خورد و تو را بیش از آن چه که باید راه دادم یا شاید تو خودت داخل شدی آهسته و نرم نرم، جوری که نفهمیدم و چشم باز کردم و تو داخلم بودی، داخل بند بند انگشتانم، توی تمام لحظه هایم و بودنت خوب بود، هنوز بودنت خوب است…

یک دوره ای فکر می کردم عاشق بودن هیجان می خواهد، به قولی آنتیسیپیشن لازم دارد، یعنی ندانی که طرفت چه خواهد گفت  داخل یک صحنه ای، چه ری اکشنی خواهد داشت، ضربان قلب و نفس تنگی و ترس و اینها.

الان اعتراف می کنم که بر عکسش برایم ثابت شد، یعنی  عاشق اینم که می دانم توی هر موقعیتی چه خواهی گفت، که سرم را کجای گودی گردنت بگذارم که راحت نفس بکشی، که صبح قبل از تو که بیدار می شوم روی پهلوی چپت هستی پشت به من و بعد هنوز توی بیدار –خوابی دست دراز می کنی و پیدایم می کنی از زیر حجم پتو و بوسه صبحت که طعم گس خوابالودگیت را دارد. که می شناسم موقعی را که داری لجباز می شوی،  و لحظه ای که از گرم شدن می گذری و می رسی به مستی. این شناختن است که بیشتر احساس نزدیکی بهم می دهد.

جوانتر که بودم ناشناخته ها برایم لذت بیشتری داشتند، کنجکاوی بازی کردن  و ور رفتن و حدس زدن و آزمون کردن. الان شناختن می خواهم برای آرامش داشتن، می خواهم زودتر بشناسم، آزمون کردن نمی خواهم، سالهاست دیگر جلسه امتحان را دوست ندارم.

صحبت از دلتنگیم برای تو دیگر خیلی تکراری است. گاه کنار پنجره می نشینم و فکر می کنم اگر اینجا بودی، چه دیوانه بازیهایی که نمی کردیم، زیر آفتاب داغ می بوسیدمت و سیر نمی شدم از لبت، ار لاله گوشت. سرم را داخل گودی گردنت پنهان می کردم و عطر پوستت را می نوشیدم. دراز می کشیدم و انگشتانم را می کشیدم روی خط نیمرخت و می گذاشتم جا خوش کند روی سینه ات. سرم می گذاشتم روی پایت و می گذاشتم انگشتانت را بلغزانی لابلای مو هایم-موهایم بلند شده، می دانی؟ حالا به درد این کار می خورد-. پابرهنه می رفتیم لب ساحل  و زیر آفتاب بخار کننده اینجا دراز می کشیدیم و صبر می کردیم دو نفری تبخیر شویم.

می دانی، کلی آهنگ ناشنیده داری،  کلی پلی لیست است که با تو شریک نشده ام هنوز، کلی ترک نفس حبس کننده دارم که با هیچ کس غیر از تو نمی خواهم شریکشان شود. حتی اگر آخرش بگویی:… سلیقت خیلی انگلیسیه! کلی تکه های لیریک است که میخواهم بشینیم و با هم ری پلی شان کنیم.

کلی حرف نگفته دارم، کلی بوسه به من بدهکاری، کلی آغوش.

به قدر 6 ماه بوسه خواب آلوده می خواهم، به قدر 186 شب  خوابیدن میان بازوانت را می خواهم، به قدر 186 روز نفس صبحگاهت را پشت گردنم می خواهم، به قدر 25 آخر هفته، » امشب چه جوری کارپت پارتی بگیریم» به من بدهکاری…

هنوز هیجان زده ام برای بقیه زندگی، برای باز بیشتر شناختنت، برای دانستن غرغرهای پیریت، برای تمام روزهایی که باهم بیدار خواهیم شد ، که» عصبانی خوابیدن کار ما نیست».

تولدت بیش از همه برای من مبارک است، معنایش این است که سالی دیگر را با تو گذرانده ام، معنایش اینست که شانس این را دارم که باز هم سالی دیگر را با تو بگذرانم، معنایش اینست وسط تمام بدبختیهای این دنیا، جایی سالها پیش خدا، یا سرنوشت یا طبیعت،تمام لطف و مهربانیش را شامل من کرد و گفت تو بیش از این نمی خواهی-و  راست می گفت-.

زادروزت خوب است،

چون بودنت خوب است

و من غیر از بودنت هیج نمی خواهم.

 

* عنوان از شعری از گروس عبدالملکیان.

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: