زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند…

21 07 2009

 

تا همین امسال قضیه برایم خیلی عجیب غریب نبود. یعنی اینکه 9 سال پیش یک همچین مسئولیتی به من داده شده بود، به من 18 ساله… به نظرم جاییش نمی لنگید. یک جور طبیعی به نظر می رسید حتی. انقدر طبیعی که حتی فکرش را هم نمی کردم. یعنی در حین انجام دادنش هم فکرش را نمی کردم که چقدر به قول اینها ویرد است…

توی این 9 سالی هم می گذره، اصلاً انگار نه انگار که من انجامش داده باشم، به جاییم نبود

بعد چند تا اتفاق با هم افتاد، با  ن  حرف زدم، که می گفت را بطه شان جدی شده  و می گفت تا تو نیایی برنامه  اصلی نمی گذارم و من همان موقع فکرم رفت سمت اینکه توی کارت مراسمشان چی می نویسند، داشتم توی ذهنم شعرها و متن ها مرور می کردم بابت پیشنهاد و اینها( از کل این مراسم ها و مصیبت ها و شلوغی های  شتر با بارش فقط همین کارت آماده کردنش به نظرم ارزش دارد، که آدم خودش طراحی کند و بنویسد و حتی خودش شخصاً به دست ملت بدهد که یکجور نشانه ای است از آن رابطه ای که دارد شکل می گیرد، شاید هم همه اینها بابت آن کارتی است که نداشتم و جایگزین نمی شود تا ابد…)، دومی هم   م  بود، که زنگ زد و گفت رابطه شان به فاز عاشقانه-جدی رسیده بود و شاد بود، یعنی آن خط خوشی را می توانستی بگیری، بروی  توی گلویش  و برسی به قلبش. دو نفری کلی قهقه سرخوشانه زدیم.

اینها شاید به خودی خود چیزی نبودند، ولی بعد تازگیها آدم ها زیاد می میرند، با یک ریت غیر منتظره ای، یک جور انگار همانهایی که صبح عکسشان را داخل راهپیمایی می بینی، شب باید دنبال عکس سنگ قبرشان باشی.  بعد اسماعیل فصیح هم مرد و محمد حقوقی… و همه اینها یک سنگ قبری می خواهند و یک چیزی هم روی سنگ.

بعد سعی کردم یادم بیاید آن سه – چهار جمله 9 سال پیش را که مال شاملو بود که خودم پیدایش کرده بودم، و یادم هست که حتی شک داشتم بین آن قطعه و یک قطعه دیگری از آدم دیگری و برداشتم بردمشان پیش بابا  و رادیو داشت پخش می شد و بابا هنوز سیاه تنش بود.قاعدتا نباید خیلی زود بوده باشد چون سنگ را مدتی بعد می گذارند، ولی بابا هنوز سیاه تنش بود، و من از قبلش می دانستم که شاملو را انتخاب می کند. یادم نیست که ریش داشت یا نه، چون ریشش را مدت ها بعد زد  اما آن شب را یادم نیست. اینها را دقیق یادم است. چیزی که یادم نیست خود شعر است. هر چه فشار می آورم به مغزم، تا 8 ماه پیش من حداقل سالی 4-5 بار این شعر را می دیده ام، حال فقط تکه آخرش را یادم است…

ولی کلا الان  که فکر کارت را داشتم می کردم، به نظرم رسید چقدر غریب است، که آدم بجای متن کارت عروسی برادرش ، شعر روی سنگ قبرش را انتخاب کند.

پ.ن: عنوان از همان تنها تکه ایست که به خاطر دارم.

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: