Treat people like packages and you’ll be allright; Or at least I thought so.

14 11 2010

 

یکی از بدبختیهای زندگی این است که من آدمها را مثل یک بسته به یاد می آورم ؛ یک بسته خوشگل روبان بسته شده؛ یا حالا بنا به موقعیت ؛ یکی از این کارتونهای چسب کاری شده رنگ و رو رفته ته انباری . نهایتا هر آدمی یک فرد نیست ؛ مخلوطی است از بوها، غذاها ، رنگها و مکان ها . بوی عطری که می زده ، غذایی که اولین بار با هم خوردیم، رنگ ژاکتش ، جایی که آخرین بار با هم رفتیم…
پروسه از یاد بردن آدمها برای من ساده است : آن آدم؛ با تمام متعلقاتش می رود داخل یک بسته ، درش بسته می شود با هزار احتیاط و می رود داخل انباری ذهن که خاک بخورد تا ابد. یا حداقل من فکر می کردم تا ابد میتواند خاک بخورد ، شاید ابد برای من خیلی طولانی نیست ، شاید ابد وجود ندارد.
آن بسته با احتیاط بسته شده گاهی با بی توجهی لای چسبش وا می رود. مثل عبور دوچرخه سوار جوانی از کنارت که یک صدم ثانیه طول میکشد، ولی انقدر هست که عطر لعنتیش بپیچد توی بینیت و یکی از ان بسته های روبان بندی شده را باز کند. بسته های شیک روبان بسته خوبند، محض نگهداری و خاطره کنار گذاشته شده اند . باز شدنشان دلت را نمیگیراند؛ دلتنگت شاید بکند ولی آسیب نمیزند.
گاهی حماقت میکنی؛ مکان را نمیشناسی ، شب است ، خوشی هست، حرف توی حرف هست، موقعی میفهمی که دیگر دیر شده ، وسط میدان جنگ چشمت را باز میکنی و برای یک لحظه نفست میگیرد . نه نه ، باز نشو ، تمام شده، غافل از این که آن بسته کثیف پاره توی صد سوراخ قایم کرده ات ، باز شده ، باز شده و برای دوباره بستنش هیچ غلطی نمیتوانی بکنی …از دوباره باز شدن اینجور بسته هاست که باید پرهیز کرد . بسته هایی که بار اول جمع و جور کردنشان عمری طول کشیده ، مثل اسباب کشی اجباری ، از خانه ای که دوستش داری و موعدش سر آمده ، مثل چیزی که دیر آمده ، بد آمده ، سخت آمده و زود رفته .
….( خود سانسوری)
الان توی چه حاشیه ای بنویسم ؟

Advertisements

کارها

Information

2 responses

14 11 2010
مائده

کلا تحسین میکنم که خوب مینویسی و برای همینم خوشحال شدم وقتی دیدم دوباره شروع کردی به نوشتن انگار. لحظات رو زندگی کردن کار هر روزه همه س،اما ترجمه کردنش، طوری که خواننده ت حس کنه -حتی کمی- اون لحظه رو تجربه میکنه با تو کار هر کسی نیست…
موفق باشی

15 11 2010
qq'un pas comme les autres

خیلی زیاد خوشحالم که دوباره نوشتی و بیصبرانه منتظر پستهای جدیدم.
چقدر اینجور بسته بندی کردن آدمهاتو دوست داشتم ولی فکرنمیکنم این بدبختی باشه یه جورایی خیلی خوب هم هست چون اونیکه وقت حذف شدنش میرسه رو یا راحت و با یه لبخند رذیلانه بر لب یا نهایتا با اشک و آه و زور و لگد !! میچپونی تو بستش و خلاص (یا لااقل تا مدتی خلاص) دیگه طرف تو همه ثانیه های زندگیت پخش و پلا نیست…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: