Back to Basics

3 01 2011

گویا قاعده جهان بر اینست که انسان با افزایش سن چیزهای بیشتری در مورد خودش یاد میگیرد. من این را قبول نداشتم . فکر می کردم یک آدم مگر چقدر چیز برای فهمیدن دارد؟! من همه چیز خودم را میشناسم، واکنش هام رو از حفظم. یک آدم تکراریم واسه خودم. در همین حد کسل کننده حتی…
 امروز یکی منو از نو برای خودم تعریف کرد. اون نگاه سوم شخص، مثل یک دوربین بی رحم فیلم مستند؛ منو برهنه کرد. خودم رو اونجور که بودم به خودم نشون داد. اونجور که هستم.
بگذار یک جور دیگه ای بگم؛ بگذار یک قصه تعریف کنم:
روزی روزگاری یک آدمی بود که یک خورده با دیگران فرق داشت. یک خورده از آدم ها می ترسید . یک خورده تنها ییش رو بیش از حد دوست داشت .یک خورده روابط گذشته اش بد جور کله پاش کرده بودند . اون آدم میتونست هیچ کس رو نداشته باشه. میتونست بدون داشتن آدم ها ادامه بده. خیلی فرقی به حالش نداشت. نه این دروغه؛ سخت بود ادامه دادن بدون آدم ها ؛ ولی خوب عادت کرده بود.
تصویر آدم قصه؛ یک آدم عصبانیه وسط صحرای آریزونا ؛ با یک تفنگ شکاری ، توی یک کلبه چندین ساله ، با یک حصار دور مزرعه اش، با یک تابلو گنده » keep the fuck out ؛ Private property » .
اون آدم عصبانی گاهی وقت ها پاشو از کلبه اش میگذاشت بیرون؛ اسلحه اش رو کنار می گذاشت ؛ سعی میکرد متمدن باشه ، با آدم ها ارتباط بر قرار کنه .سعی  میکرد به صورت رسمی » آدم » باشه.
اون آدم هی پاشو از زمینش بیرون میگذاشت. هی زخم میخورد و هی عصبانی تر بر میگشت توی زمینش؛ کنار آتیش شومینه اش و هی قسم میخورد که این بار بار آخرش باشه.که حماقت واسه دهمین بار بسه. که اعتماد رو بس کنه . که یاد بگیره؛ که واقعا یاد بگیره…
اون آدم عصبانی واقعا خسته است . از بودن با دیگران؛ از اینکه قوانینی داره که هیچکس بلدشون نیست؛ از اینکه ملت قانون اول با هم بودنشون فان داشتنه؛ از اینکه loyalty یک کلمه دمده است .از اینکه اون یک آدم عصبانی قدیمیه. از اینکه اون چیزهای اساسی رو میخواد که هیچکس یادش نیست از اول وجود داشتن. از اینکه همیشه » تنها » اون » یک نفر باشه که فکر میکنه یک چیزی اشتباهه  . از فان نان استاپ حالش به هم میخوره . از نداشتن یک گفتگوی جدی. از اینکه یک گفتگوی جدی انرژی یک کوهنوردی رو ازش میگیره.از اینکه باید همه چیزو توضیح بده .از اینکه باید خودشو توضیح بده …
 
اون آدم میخ های تابلوشو دوباره کوبیده ، بر گشته داخل کلبه اش، تفنگشو تمیز و پر کرده. مثل یک گربه زخم های جدیدشو میلیسه و باز هم میگه این بار بار آخر بود…
Advertisements

کارها

Information

One response

4 01 2011
احسان

هر کسی قانون خودشو داره ، همه تو قوانین خودشون تنها هستن و قالبی به نام اجتماع درست کردن تا بهشون خوش بگذره ، تو این جمع یه ساعاتی دور هم جمع میشن بعدش که مثلا» بهشون خوش گذشت میرن دنبال کارشون ، با تنهایشون و قوانین خودشون . ایکاش منم میتونستم یه کلبه داشته باشم .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: