سه پنجره

9 01 2011

 

من کمرم به دیوار کنار یخچال بود، روی سرامیک سرد نشسته بودم و یک پنج دقیقه‌ای می‌شد که گونه‌ام را چسبانده بودم به دیواره فریزر به امید خنکایی که بیاید توی جان گر گرفته‌ام. قبلش یک ۱۰ دقیقه‌ای در یخچال را باز و بسته کرده بودم. قبلترش یک جای دیگر خانه بودیم. سر شبش هنوز سالم بودیم. صبحش هنوز ان حرف‌ها را نزده بودیم. بهر حال… یک جوری چهار نفری سرو کارمان افتاده بود به کف خنک آشپزخانه. ساعت ۳ صبح بود و ازآن شب‌ها بود که صبح نمی‌شد… شوخی می‌کردیم و از یک جایی به بعد دیگر حواسمان نبود که فردا صبحی هم هست، که مستی هم می‌پرد, که بعد بابت تک تک جمله‌ها باید جواب پس بدهیم، که ما همدیگر را می‌شناسیم، که… نه، حواسمان بود، حداقل من حواسم جمع بود (توی بیشترش) اما از آن فضاهای بی‌اندیشه گی بی‌فردایی بودیم که جرات آدم ده برابر می‌شود، که زبان آدم یک راه مستقیم می‌زند به آن قسمت پنهان مغز – که معمولا توی صد سوراخ قایم است در مواقع عادی – و همه چی را می‌ریزد روی دایره… یک همچو فضایی بود و کلمات که که سیل می‌شدند توی آن بی‌زمانی… بعد آن جمله که از دهنم در آمد نگاهم افتاد به شرابه‌های چوبی پشت پنجره، که یکی این وسط نیمه بازش کرده بود بابت خلاصی از ابر دود سیگار، نگاهم افتاد به شرابه‌های چوبی که باد صبحگاهی تکانشان می‌داد و بوی رخوت انگیز چهار صبح و صدای ستارت زدن ماشینی از دور قاطی شد با آن جمله لعنتی؛ و‌‌ همان موقع فهمیدم که اشتباه کردم، ولی جمله دیگر‌‌ رها شده بود و دیگر مال من نبود. و من زل زدم به پنجره به امید اینکه باد آن جمله را ببرد، یا مرا ببرد، یا آن‌ها را ببرد. پنجره باز بود و باد هیچ چیز را نبرد. آن جمله هم بین ما، مابین یک کوه ظرف نشسته و صدای استارت ماشین و ضربات مداوم شرابه‌های آویز چوبی به پنجره نیمه باز ماند؛ هنوز مانده است.

***

 دنبالم کرده بود. جیغ می‌زدم و دور خانه می‌دویدم. سرعتش را کم می‌کرد که مثلا بی‌خیال شده؛ که بازیش نمی‌‌اید با من؛ که خسته شده. بهتر از آن می‌شناختمش که باورم بشود. با احتیاط و حفظ فاصله قدم‌هایم را آرام می‌کردم. تا دوباره دست دراز کند به قصد من. از خنده و دویدن قفسه سینه‌ام درد گرفته بود. «تمامش کنیم؟» «تمامش کنیم.» اما دوباره از اول شروع می‌شد. هیچکس قصد تمام کردن نداشت. به این بهانه نفس گیری می‌کردیم. مو‌هایم بلند بود – دیگر به آن اندازه نرسید هیچوقت – و در حین دویدن باد می‌افتاد زیرشان. شب قبلش در حین حرف زدن. دست انداخته بود به بافتنشان. و انگار نه انگار، به حرفش ادامه داده بود. و من؛ نفس کم آورده بودم، حواس کم آورده بودم، زبانم را گم کرده بودم؛ تمام بدنم در مو‌هایم خلاصه شده بود، و آرزوی اینکه بافتن بلد نباشد، که ببافد و باز کند، که تمام نشود…

 دنبالم کرده بود، دویدم توی اتاق خواب، اشتباه کردم؛ راه فرارم بسته شده بود. تخت کنار یک درب /پنجره شیشه‌ای بود. با خودم گفتم: می‌روم روی تخت. آمد دنبالم دورش می‌زنم و می‌روم بیرون اتاق. پریدم روی تخت. گرفتم. تحمل وزنش برایم زیاد بود. دو نفری شتاب گرفتیم. با پا رفتم توی شیشه. اول یک صدای قرچ کوچک آمد. برای صدم ثانیه‌ای هنوز می‌توانستم بخندم. بعد چشمان نگرانش را جلوی صورتم دیدم. و صدای خرد شدن ۲ متر شیشه…

خرده‌های شیشه را صبحش جارو کردم. از توی اتاق و روی تخت. اول با جاروی دسته بلند. بعد با جارو برقی جهت باقی مانده‌ها. شیشه بر آوردم جهت شیشه نو. شبش عود استوایی روشن کردم، جهت پاک کردن بوی غروب و اکالیپتوس که از دیشبش که از پنجره شکسته داخل شده بود هنوز نرفته بود…

***

 دراز کشیده بودم به قصد خواب، به زور لورازپام، روبالشی بالشم مرا یاد چیزهای می‌انداخت که نمی‌خواستم به یاد بیاورم. سرم را برگرداندم به بالا وملافه را تا روی دماغم بالا کشیدم. به پنجره بالای سرم زل زدم؛ پاییز بود و هنوز خبرش به همه نرسیده بود. پاییز بود و هنوز همه موبایل نداشتند. پاییز بود و هنوز به خانه نیامده بود…

 از صدای گریه‌اش بیدار شدم. عجیب بود. صدای گریه‌اش مثل صدای ناله حیوان منقرض شده غمگینی بود. صدای گریه‌اش از لای نرده‌های سبز پنجره با صدای زنگ تعطیلی مدرسه می‌آمد. ساعت پنج بود و این مرا غمگین‌تر می‌کرد.

 بعد صدای در را شنیدم؛ بوی سیگارش زود‌تر از صدای پایش آمد، و بعد صدای بالا کشیدن بینی‌اش و بالاخره سایه‌اش که افتاد روی ملافه‌ام. نشست بالای سرم. انگار کن بالای سر مرده، انگار کن آن کسی که مرده منم. نگاهش کردم، به چشم‌های سرخش و ته ریش سه روزه‌اش. فکر کردم: «باید گریه کنم؟» «باید بغلش کنم؟» «باید بگذارم دلداریم بدهد؟» بلند شد رفت کنار پنجره، پنجره را باز کرد و سیگاری گیراند. نیم رخش خسته و دود گرفته بود. برگشت سمت من، انگار بخواهد چیزی بگوید. انگار که چیزی مانده باشد برای گفتن. ملافه را کشیدم روی سرم. سایه سرش برگشت سمت پنجره و همانجا با آن نقطه قرمز سیگار ماند تا من خوابم برد.

Advertisements

کارها

Information

2 responses

10 01 2011
qq'un pas comme les autres

کاش من میدونستم تو چطور اینقدررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر خوب مینویسی…

14 01 2011
مائده

تهشه، مثل همیشه…مراقب این چیزه باش، همین که باهاش مینویسی، همین حسه، خیلی قیمتیه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: