کانتکست و ساب کانتکست به منزله بچه یتیم ؛ یا در باب تنفر من از » گر حکم شود که مست گیرند/ در شهر هر آنکه هست گیرند » .

1 02 2011

 

به عنوان آدمی که زیاد حرف می زند و به معنای سنتی حراف است، همیشه از حرف زدن متنفر بوده ام. گرچه این جمله کاملا ظاهر تضاد برانگیزی دارد ، برای من این یک واقعیت انکار ناشدنی است. در اغلب موارد حرف زدن به جای حل کردن چیزی، به مشکلات می افزاید . با وجود این، من با تلاش مومنانه ای، سالها سعی کرده ام مشکلاتم را با حرف زدن حل کنم. در جاهای عجیب و غریبی نشسته ام، حرف های بعضا احمقانه شنیده ام، و همچنان به حرف زدن ادامه داده ام. در عین حال؛ با وحشت دیده ام لحظه ای را که جمله ام ازمن جدا می شود، شخصیتی از آن خود پیدا می کند و پی زندگی مستقل خود می رود. در تمام این سال ها، با آنکه مسولیت جملاتم را همچون مادری وظیفه شناس به عهده گرفته ام، جملاتم مانند پسران تین ایجر بازیگوشی هر شب سر از کلانتری در آورده اند.  

در اغلب موارد، جملاتم از جاهایی عجیب و غریب سر در می آورند؛ در دست آدم های اشتباهی . و با تقریب بسیار خوبی اکثرا کانتکست، همانند نامه ای که در بین راه از پاکتش بیرون می افتد ، از راه باز می ماند. نهایتا حرف های من، همانند بچه یتیم هایی بدون شناسنامه در دست نا اهلان، به بازیچه های بدل میشوند که آینده شان مشخص است…

برای منی که اکثرا نیمی از حرف هایم را به خاطر نمی آورم، کانتکست همه چیز است . کانتکست منطقی است که بر اساس آن حرف زده ام، آب و هوای دور و بر است، وضعیت هورمونی آن روزم است و آدمی است که با مقاش از دهان من حرف بیرون می کشد… کانتکست ۲۰ سال زندگی قبل از امضای طلاق نامه است، اما بدبختانه بیشتر آدم های دور و برم جوهر نیمه خیس امضایم را می بینند ،نه دنده شکسته ای که با هر نفس تیزی اش در ریه ام فرو می رود…

نهایتا ، باز هم به عنوان آدمی که زیاد حرف می زند، هیچگاه حرف هایم را توضیح نداده ام، توجیه نکرده ام، بابت شان عذرخواهی نکرده ام. من به حرف هایم » در کانتکست مربوط به خودشان » معتقدم.گرچه برای پسرهای شیطانم وثیقه گذاشته ام ، اما هیچوقت سوئیچ ماشین را ازشان نگرفته ام؛ من مادری هستم که به پسرهایم اطمینان دارم و می دانم بالاخره راه خانه را پیدا خواهند کرد.

* * *

این روزها مدام مجبورم به خودم یاد آوری کنم که آدم ها همه مثل هم نیستند. اگر لحظه ای از این یاد آوری غافل شوم، آن تلخی ای که یک هفته ایست مثل دیوی دو سر منتظر ایستاده، می آید داخل و تمام جانم را می گیرد. این خطرناک است و خودم این را بهتر از همه می دانم. دیگر از سرزنش کردن خودم هم دست بر داشته ام. » باز هم زود اعتماد کردی !» ، » چند بار از یک مساله ضربه می خوری؟» ، «کی می فهمی ؟!» جملاتی است که دیگر به خودم نمی گویم. لگد زدن به توپی از پیش پاره شده، احساس خوبی به همراه نمی آورد.

آیا همه مثل همند؟ آیا اگر به ته ته تمام روابط نگاه کنیم، همشان یکجور تعریف میشوند؟ همان بیس لاین ها، همان دیل بریکر ها، همان خرده خیانت های همیشگی؟ شاید کلمه خیانت ، کلمه سنگینی باشد. دلم میخواهد اسم دیگری رویش بگذارم ، یک اسم سبک شیرین تری، یک اسمی که تلخیش را حل کند و این امکان را به من بدهد که با خودم بگویم » همه همینند، چیز بدی نیست ، آرام باش، آرام …».

 و این دقیقا چیزی است که از آن فرار می کنم. تمام عمرم روابطم قربانی بی صدای تعمیم دادن بوده اند. خیانت «یک» دوست، سبب پایان دادن تمام دوستی ها می شد. یک جمله میتوانست آینده رابطه ای را » بر اساس شکی معقول » خراب کند. تعمیم؛ کلمه ای ست که روابطم بر آن استوار شده اند.

این روزها ، تمرین تعمیم ندادن می کنم؛ سخت است ، خیلی سخت؛ وقتی تمام سلول های بدنت فریاد می زنند » دیدی ! دیدی! این یکی هم مثل همه، دیگر بست است « ، بعد تو هی عکسهایت را مرور کنی ، و هر عکس را ، هر ای میل را ، هر تماس تلفن را با دستی لرزان به مثابه مدرکی در دادگاه به دنیا نشان دهی؛ صدایت بلرزد ، نفست بگیرد و با این وجود بگویی » نه ، همه مثل هم نیستند !»

سخت است ، وقتی خودت هم مطمئن نیستی … 

* * *

می خواهم جملات اولم را نقض کنم، هر قاعده ای استثنا دارد: گاهی ، گاهی جملاتم را توضیح داده ام، و گاهی – بسیار کم اما- عذر خواهی کرده ام، بابت این که جملاتم پیچیده شده اند; زخم زده اند; گرچه راست، نفس طرفم را گرفته اند.

در تمام این موارد هم هیچگاه ، از حرفم خجالت نکشیده ام؛ فقط طرفم را دوست داشته ام…

* * *

آدم های زندگی من کمند، تعدادشان به انگشتان دو دست نمی رسد، سخت با من راه آمده اند ( یا بلعکس من با آنها سخت راه آمده ام) ، داستان پشت سرشان دارند، زندگی کرده ایم با هم.

آنها کسانی هستند که برایشان توضیح می دهم ، هر چند دفعه که بخواهند، هر جور که بخواهند…

* * *

آدم ها تمام می شوند ، گاهی شروع نشده، گاهی بعد سال ها. تمام شدن آدم ها همیشه با غم همراه است. هر آدمی  بخشی ازخاطرات من را به دوش می کشد. هر آدمی ثانیه هایی از زندگی مرا به همراه دارد. با تمام شدن هر آدمی، من هم کمی می میرم، آهسته و درد آور …

* * *

این روزها حس توضیح دادن ندارم؛ دلیلش را هم ندارم؛ کانتکست حرفهایم زیر درخت آلبالویی که حتی نمی دانم کجاست گم شده است. دلیلی هم برای پیدا کردنش و تکاندن گرد و خاکش ندارم. پس از سال ها ایمان راسخ به قدرت حرف زدن ، دیگر از این لحاظ هم کافرشده ام. نشسته ام برای خودم، تمام شدن آدم ها را نگاه می کنم. هیچ کاری نمی کنم . فقط هر چند ثانیه یک بار، وقتی آن مشت بزرگ لعنتی قلبم را میفشارد و به خاطر می آورم که چه اتفاقی افتاده است، چشمانم را می بندم، آب دهنم را قورت می دهم و قبل از این که آن » فاک دیس شت » گنده از مغزم عبور کند با خودم می گویم » آرام باش ، آرام، همه مثل هم نیستند …».

* * *

در عین حال » فاک دیس شت «! 

.

پ . ن : درهم بودن این نوشته تنها از در هم بودن مغز نویسنده ناشی شده و علت دیگری ندارد.

Advertisements

کارها

Information

One response

1 02 2011
qq'un pas comme les autres

چرا اینجا لایک نداره که من این پست رو لایک بارون کنم؟؟؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: