Je vous dirai simplement,qu’à part ça , tout va bien

4 02 2011

الان جای درس خواندن، دقیق تر ، جای نوشتن یک صفحه از این تز حال به هم زن ، دارم این را می نویسم . بدتر از همه سر کار هم هستم که گناه را سنگینتر هم می کند حتی ! . ولی آیا انسان حق استراحت ندارد؟ آیا انسانی که شب قبلش تا ۳ صبح کار کرده حق یک روز بازیگوشی ندارد ؟ آیا این انسان که رسما دیگر به جای اسمش با عنوان – دانشجوی سال سوم تز – شناخته می شود، حق نفس کشیدن ندارد ؟منظورم نفسی است که به جای خوردن به صفحه کامپیوتر ، بخورد به قیافه دوستی ، هوای آزادی ، اصلا سالن سینمایی ؛ وگرنه مشخصا نفس را که میکشم . یک نفس بوگندوی تز نشانی، نه از آن جور نفس ها که دوست دارم . این است که شروع کردم این را نوشتن، چرا که نوشتنش به شدت ساده تر از تز است و این قسمتی که باید در تزم بنویسم خیلی سخت است و حال نوشتن ندارم و اینها. غیر از این از صبح سر انگشتهایم برای فارسی نوشتن میسوزد. این که میگویم استعاره نیست . واقعا سوختنش را حس می کنم . شاید هم البته قلبم است که دارد میسوزد و این باقیمانده شعله هایش است که دارد از سر انگشتانم بیرون می زند . ولی من ترجیح می دهم فکر کنم که دلم برای فارسی نوشتن تنگ شده ؛ » ما میگیم زده ، شمام بگین زده «.
از صبح نه ، از دیشب که توی تخت منتظر خوابیدن بودم داشتم به تغییر آدم ها فکر می کردم. این آخرین فکری بود که قبل از بی هوش شدن داشتم، و اولین فکر وقتی چشمانم را باز کردم . حتی قبل از » فاک باز صبح شد، باید برم سر کار » .این یعنی احتمالا شب هم خوابش را دیده ام، ولی یادم نمی آید. حالا اینکه آدم چطور می تواند راجع به تغییر آدم ها خواب ببیند، من هم بی خبرم. 
خوب که  فکر می کنم، من کسی را نمی شناسم که تغییر کرده باشد ( با احتساب خودم ) . فلانی خیلی بهتر شده ، بدتر شده ، تغییر کرده ، اینها چیزهای است که مدام میگوییم/ می گویم . ولی دقیق تر که نگاه می کنم؛ حداقل من کسی را نمی شناسم که واقعا تغییر کرده باشد، حتی واقعا بزرگ شده باشد. یکی از موهبت های بی شمار افزایش سن این است که آدم افرادی را برای ۱۰ سال ، ۱۵ سال می شناسد. این وسط یک صحنه ای است که آدم می گوید: wow ! طرف چقدر فهمیده تر شده، چقدر بزرگ شده ، چقدر فرق کرده. اما واقعیت این است که آدم ها در قایم کردن خودشان استاد می شوند.یعنی همه ما خودمان را بهتر می شناسیم، بعد یاد می گیریم چطور در موقعیت های سخت، استرس زا و مساله دار زنده بمانیم؛ با تغییر رفتارمان، دقیقا مثل یک آفتاب پرست. این حتی می تواند اصلا بد نباشد، این یک مکانیسم سوروایوال است. مشکل از جایی شروع می شود که همه ما اصرار داریم عوض شده ایم. می خواهیم بگوییم که این همه دهن سرویسی نان استاپی که در زندگی داریم، یک جایی اثری گذاشته روی ما. یعنی مثل این فیلم های هالیوودی ، ما ازیک اتفاقاتی پخته تر بیرون می آییم ، اخلاقمان را تغییر می دهیم  و زندگی بهتری را شروع می کنیم. بعد هم می گوییم :» اینجا، اینجا را نگاه کن، توی این موقعیت من ۱۰ سال پیش فلان کار را می کرد، الان نگاه کن چقدر بالغانه برخورد می کنم !» . در صورتی که تازه یاد گرفته ایم چطور در برویم. 
نهایتا، یک جاهایی در زندگی دلم می خواست آدم ۱۰ سال پیش من هنوز اختیار بدن من را در دست داشت. بدی اش این است که هنوز وجود دارد، هیچ جا نرفته، یک صندوقچه ای هست، آنجاست . غرش را می زند. مغزم را کنترل می کند. فقط نخ های بدنم دست یک ورژن  » آدم وارتر /محتاط تر/بی حوصله تری» است. هی می گوید ، ولش کن ، بشین سر زندگیت. بعد ورژن عصبانی ۱۰ سال پیشم؛ ضربان قلبم را کنترل می کند، خواب شبم را کنترل می کند، پرش چشمم را کنترل می کند، اعصابم را کنترل می کند. می گوید : برو ، برو، خودت را خلاص کن. آدم ۱۰ سال پیشم میتوانست بایستد و دهانش را باز کند.میتوانست بایستد و خشمش را بیرون بریزد. میتوانست بایستد و بگوید آنچه را که باید بگوید. آدم الانم،تز دارد ، کار دارد، خسته است و حوصله دردسر ندارد. 
از روزی که آدم ۱۰ سال پیشم اختیار بدنم را دستش بگیرد می ترسم. از کارهایی که ازش ساخته است. از چیزهایی که می داند… 
*
عنوان از آهنگی از Calogero
Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: