دو دعوا، یک صندلی عقب ماشین و یک عروسی : در ستایش یک دوستی

10 02 2011

 

ازآنجایی که لیوان چایی گنده توی دستم و سویی شرت قرمزم را که به خودم پیچیده بودم یادم هست؛ پس باید قاعدتا پاییز یا زمستان ۸۳ بوده باشد.من خیلی کم اگر سردم نباشد بیرون خانه چایی میخورم و سویی شرت قرمزم مال سالهای ۸۴-۸۳ بود. ایستاده بودیم روبروی هم با حفظ فاصله لازمه برای دعوا. من، من̗ همیشگی̗ نمی خواهم ، نمی دانم ، ولم کن بودم. عصبانی بودم و دستم با لیوان داغ چایی بالا و پایین می رفت. خیرود بود و شب بود و ما هنوز خیلی دوست نبودیم. او, غد بود و سرکش و مغرور و شاید حتی خشمگین تر از من (نشان که نمی داد) . تب داشتم و گلو دردی که به گوشم زده بود و ناسزا هایی که پشت دندان هایم قایم شده بودند. یک جایی به بعد انگار آرام شد. در ثانیه گویا یادش رفت که ماجرای دعوا چه بوده . بهم گفت: برو بخواب. رفتم، کپسول و قرص بالا انداختم و با عصبانیت خوابیدم. صبح، دوست تر شده بودیم.

خیلی بعد تر بهم گفت که در تمام مدت دعوا می ترسیده که من لیوان داغ چایی را توی صورتش خالی کنم.

حتی دیگر دلیل دعوا را به یاد نمی آورم.

لیوان چایی بعد̗ ۶ سال هنوز سبب خنده است.

 ***

 این دفعه سال ۸۶ بود; احتمالا. به هرحال حالا خیلی بیشتر دوست بودیم. شاید حتی لب خط رفاقت هم پرسه می زدیم؛ ولی هیچ کدام توان̗ ( جرات̗ ؟ اعتماد به نفس̗ ؟ ) رد کردن پایمان را از خط نداشتیم. برای من همیشه او آن پسرکول بود که خودش را از تمام موقعیت ها جدا نگه می داشت. بدون اظهار نظر . اصرار که به نظر دادنش می کردم ، همیشه به ضررم تمام می شد . جمله هایش اکثرا با «تقصیر خودت است» شروع می شد( و مشخصا به جای خیلی خوبی ختم نمی شد ). ماشینش را تازه خریده بود _ شاید هم نه ، ولی ماشین داشت_ الف را یک جایی سوار کرده بودیم و من توی صندلی عقب ماشین زار می زدم. الف مدتی بود که از آرام کردن من دست کشیده بود و امیدوار بود که با ته کشیدن اشک هایم حالم هم بهتر شود. زار می زدم و حالم بهتر نمی شد. احساس می کردم مدت مدیدی قرار است که توی همان صندلی عقب زار بزنم . نفسم بند آمده بود و اشکم نه. ماشین ایستاده بود جلوی درب خانه . ولی هیچکس جرات پیاده کردن این فوران اشک را نداشت. الف برگشته بود سمت من و با چشمان مهربانش نگاهم می کرد. او پشت فرمان بود و جلو را نگاه می کرد. تمام مدت راه در برابر اشک ها  و غرهای من غیر از اظهار نظر های یک کلمه ای چیزی نگفته بود. مثل همیشه آرام، فاصله اش را حفظ کرده بود.

 در فاصله یکی از نفس تازه کردن هایم یک دفعه برگشت. نگاهش نگران بود، عصبانی و اطمینان بخش :» ولش کن، چرا انقدر خودت را اذیت می کنی، تقصیر تو نیست ، ما هستیم، من هستم ، پشت تو هستم …» .

تمام شدند، اشک هایم. آرام شدند، نفسهایم. رفاقت شد، دوستیمان. خط را رد کرده بود.

***

کلی رفیقیم این بار .سال ۸۸ است. رسما جزو چند آدم انگشت شمار مهم زندگیم است . نظرش مهم است،حالش هم، حرفش هم ؛ به شدت .

کاری می کند، کوچک ، بی اهمیت ، قابل گذشت . به شدت می رنجم. توی راه برگشت به خانه بغضم می شکند. این بار الف از او دفاع می کند. قضیه را بی ارزش می خواند, مرا زودرنج. برایم عجیب است. الف قرار بوده همیشه طرفدار من باشد .

انقدر برایم مهم است که یک حرفش تا چند روز آزارم می دهد.

 انقدر برایم مهم است که وقتی زنگ می زند و اصرار می کند که » چه شده » با بغض و خشم می گویم :» اگه می خوای حرف بزنیم بیا «.

 ۱۰دقیقه بعد دم در است .

عذرخواهی عجیب و غریب با حالش دلم را مرهم می گذارد.

 نه، قبل از عذرخواهی حتی ، با دیدنش تمام رنجشم رفت.

 اینجور آدمی است توی زندگی ام.

 که دلم با دیدنش باز می شود.

 ***

 باورم نمی شود که ۷ سال گذشته. هنوز تو را مثل ۷ سال پیش به یاد می آورم. سختم است که فکر کنم داری می روی پی زندگی خودت . این روزها انقدر خوشحالم که ناراحت کردنم سخت شده. وقتی بیایم تو داماد میشوی! داماد! چه کلمه سنگینی برای پسرجوانی که بطری های دلستر را وسط بوفه دانشگاه جلویش ردیف می کرد ! داماد ، چه کلمه عزیزی برای تو که بزرگ شدی ! برای ما که بی آنکه حواسمان باشد با هم بزرگ شدیم! داماد! وسط این روزهای خاکستریم این کلمه لنگر من است . قرار است تو را با حلقه ای بر انگشتت ببینم ! غیر از این هیچ چیز مهم نیست…

 به خاطر بودنت تودانشگاه ، متروسواری ،سر زدن های ۱۱ شبی، خوردن چایی مایکرفری، شریک شدن درقرمه سبزی کنسروی هانی ، تلفن های بدو بدو ی وسط کارهایت جهت احوالپرسی ،بلیت تئاتر، ۶ تا دلستر پشت سر هم، چیپس و پنیر و کالباس، کافه خانه هنرمندان، انگشت زدن توی ماست موسیر، کافه کنج، ویولن، تابلوی سه تیکه، آجر با دست نوشته، گربه چشم خوابالوی دم دراز، » بیا بشین با هم یک سیگاری بزنیم»، » وایستا الان باید یک دهکده بسازم/بگیرم (هیچ وقت دقیقا نفهمیدم )»، کالکشن اندی ، آهنگ فهرست شیندلر روی موبایلت، بربری و پنیرماه رمضون توی پارک کنار مترو، کتس، تلفن اون شبت به الف، تلفن اون عصرت به من تو شهروند ،جیگرکی سردار – با رفت و برگشت وسطش!-، کر کری سر مدل سونی اریکسون…و …و …

 و بودنت، بودنت وقت بودنم، بودنت وقت نبودنم…

 ممنونم

 بودنت، دیدنت، تن صدایت چیزهایی است که انتظارشان تلخی این روزهایم را ناچیز کرده.

ناراحت کردنم اگر نه غیر ممکن ، که سخت شده

.

.

.

 وقتی به تصویر تو با حلقه ای بر انگشتت فکر می کنم.

برای: ن. د . که هر آدمی باید یک دانه ازش در زندگی داشته باشد.

Advertisements

کارها

Information

One response

12 02 2011
مائده

راستش دلم خواست یه فحش بدم از بس که حسودیم شد به اینکه انقدر خوب میتونی احساست رو بریزی روی کاغذ (روی صفحه؟ وبلاگ؟ اینترنت؟!) ، ولی بی خیال شدم چون میدونم از اینجا آدم رد میشه و درست نیست، به خصوص که من با اسم خودم برات کامنت میذارم!!! اینه که لطفا اینبار که میری روبروی آینه از قول من به خودت یه سری بد و بیراه بگو عجالتا!
نمیدونم، شایدم این منم که با این سبک نوشتم حال میکنم، یعنی فکر میکنم اگه میتونستم، دلم میخواست دقیقا همینطوری بنویسم. هرچند که تم هات رو هم دوست دارم، یعنی نه تنها دلم میخواست اینطوری بنویسم بلکه دوست داشتم راجع به همین چیزام بنویسم…
به هر حال از خوندنت لذت میبرم هرچند که این لذت گاهی هم آمیخته به حسادت باشه!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: