۱۴ فوریه دوهزار و یازده

14 02 2011

 

دستم را میبرم لای  موهایم،  دارم سعی‌ می‌ کنم فکرم را متمرکز کنم روی مقایسه سیستم های هیگرترمی که آرتور در حال توضیح دادنش است. یک دفعه یادم می‌ آید که چتری هایم را از روی شقیقه راستم کنار زده ام، دستم را پائین می‌ آورم و می‌ گذارم موهایم بریزند روی پیشانیم، برای خودشان، به آرامی . بقیه جلسه اما به فکر موهای سفید روی شقیقه راستم می‌گذرد . سیستم های آرتور هم  حتمی برای خودشان تحلیل می‌ شوند و می‌ روند پی‌ کارشان .  من که چیزی یادم نمی آید. ولی نهایتا با تقریب خوبی‌ هیچ چیزی در این زندگی‌ غیر قابل  حل نیست  و به شدت هم شک دارم که سیستم هیگرترمی جزو مسائل غیر قابل حل باشد .

بقیه بعد از ظهر به تناوب بین نوشتن ، خوردن( ناهار ، قهوه ، ماکارون نانسی ، قهوه ، آب ، نارنگی ، قهوه)، نوشتن ،  خواندن منوال دستگاه ، حرف های صد تا یک غاز ، نوشتن ، فرستادن میل ، نوشتن می‌ گذرد .

ساعت ۵ شده و ملت تازه یادشان آمده که مشکلات علمی‌ را هم می شود در دانشگاه حل کرد. حالا از هر اتاق اسم مقاله و آنالیز است که  با تن هیجان زده صدایشان می‌ پیچد توی راهرو . حس کار کردن به آدم  دست می‌ دهد. موضوع جدیدی را شروع می‌ کنم. موفق می‌ شوم که در عرض نیم ساعت بعد یک جمله را به ۱۲ شکل مختلف بنویسم و از هیچکدام راضی‌ نباشم. قهوه می‌ خورم .

ساعت ۸  باقیمانده هایم را از روی صندلی جارو می‌کنم ، داخل کتم می‌ ریزم ، شال گردن را با کوله رویش می‌ گذارم و هلش می‌ دهم طرف خانه . توی راه خمیازه های گشاد می‌ کشم و با انگشت چشمم را می‌ مالم . لکه های سیاه روی سرانگشتانم به جا می‌ مانند . صبح خسته نبوده ام …

توی راه به الویت ها فکر می‌ کنم. سرعت اینترنش خوب نیست ، خسته است ، سرش شلوغ است ، فردا سر کار است، تازه مریض بوده . نیم ساعت ؛ شاید حتی کمتر وقت داری.  چه میخواهی بگویی ، چه چیزی خوب است که بگویی ‌. حالش را بپرس ، روحیه اش را ببین، خستگی اش را از توی تن صدایش بکش بیرون ، وزنش کن ،  جنسش را بشناس ، ببین این از کدام خسته گی هاست ; ببین هنوز آنجایی ، ببین خودش هنوز آنجاست ؟ . ..

الویت بندی کن ؛ هوای دلگیر امروز از پشت پنجره دفترت مهم نیست(کسی‌ را دارد باهاش برود دکتر ؟ ) . آن لکه آفتاب تنبل که امد ورفت گویا فقط به قصد هوایی کردن تو به یاد آن بعد از ظهر مهم نیست( شام چی‌ خورده است ؟) .آن اشکی که فشار می‌ دهد به مویرگهای چشم هایت مهم نیست (هنوز می داند دوستش دارم ؟ ).

الویت بندی می‌ کنم و این است که حرف هایم تکراری می‌ شوند. هر روز همان حرف ها را می‌ زنم . هر روز همان چیز ها را میپرسم . سوال هایم جواب ندارند ،چون اصلا سوال نیستند .سوال می‌ کنم که چشمم بشود روی چشم های خسته اش وقتی‌ که از سر کار می‌ آمد. سوال می‌ کنم که سرم بشود روی گودی گردنش . سوال می‌ کنم که لبم بشود وقتی از گونه هایش می‌ کشید به سمت لب هایش. سوال می‌ کنم که آغوش بشود که جواب بشود که من بشود که من بمانم .

الویت بندی می‌ کنم و هیچ چیز تازه ای نمی فهمم . شاید چون زیر نویس تمام سوال هایم یکی است، جمله هایی‌ که نمی توانم بپرسم، جمله هایی که این هوای دلگیر و این  خستگی مفرط و این دست ناتوان  و این روزهای کشدار فقط پررنگ  ترشان می‌ کنند :

«مرا یادت می‌آید ؟ دست هایم را ؟ قلبم را ؟ گرمی نفسم را ؟ تو هنوز همانی ؟ من هنوز همینجا ایستاده ام . ساکت ، شکاک ، منتظر ، امیدوار، ترسان . من هنوز اینجایم.»

توکجائی ؟

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: