Things we choose to forget

24 02 2011

My boy builds coffins

 به نظرم آدم تا مرگ آدم خیلی نزدیکی را تجربه نکند، نگاهش به مرگ و زندگی مثل یک بیننده  است. البته گرچه در مرگ نزدیکان هم آدم نهایتا بیننده باقی می ماند ؛ ولی فرق می کند که یک دفعه کسی که تا دیروز جلوی چشمات بوده دیگر نباشد، کسی که می توانستی در اتاق را باز کنی و یک چیز بی خودی بپرانی، دیگر دراز کشیده روی تخت، قوز کرده پشت کامپیوتر، دمر روی زمین جلوی تلویزیون نباشد.

He makes them all day…

مرگ آدم را عوض می کند. نه از آن تغییرهای اساسی، حتی میشود اسمش را تغییر نگذاشت؛ می شود گفت آدم ها به شیوه های مختلفی خودشان را مرگ وفق می دهند. برای مثال فکر می کنم مادر من با خدایش معامله کرد، از اعتقاد سرسری اش دست کشید و امضایش را گذاشت پای ورقه ای که او را تا آخر عمر به یک نیروی ماوراءطبیعی مرتبط می کرد. در عوض هم محکم از خدا خواست که آن یکی بچه اش را ازش نگیرد. مادر تحصیل کرده شاغل مستقل آزاد اندیش من، هر شب سر سجاده اش کمک هایش به این و آن را به دقت برای خدا می شمرد. مادرم خدا را هر شب گردنبار می کند.

But it’s not just for work and it isn’t for play…

مرگ برای من تایید آن چه بود که همیشه می دانستم. به طرز عجیبی هیچ تاریخی در زندگیم را به یاد نمی آورم که واقعا به چیزی فراتر از آنچه که می دیدم و حس می کردم اعتقاد داشته بوده باشم. در عین حال ، در بی اعتقادی برای من آرامش هست، اطمینان و حقیقت. برای من خیلی راحت تر است که فکر کنم تنها در پهنای زمین ایستاده ام تا به اطمینان چیزی /کسی باشم که هر آن در لبه پرتگاه ممکن است دستش را از پشت من بر دارد ( اگر در وحله اول بتوانم اعتقاد داشته باشم که اصلا کسی پشت سر من ایستاده است).

He’s made one for himself…

گفتم که در بی اعتقادی ام با مرگ راحت کنار آمدم. گرچه چندین سال طول کشید، و خیلی چیزها را پایش دادم. هرج و مرج مطلق . این دنیایی است که من درش زنده ام. شاید مال دیگران ورژن  بهتری باشد، آپ گرید شده، تر و تمیز، با گارانتی زندگی پس از مرگ. مال من این نیست.

 برای من آن نقاشی ها ، فقط نقاشی اند، نه چیز دیگر ؛ هیچ چیز دیگری پشتشان نیست. آن خط هایی سیاه گوشه تصاویر، روی چشمهای پیکره بیمار، فقط و فقط تکنیکهای جدیدی بوده اند. جور دیگربخواهم فکر کنم، یعنی چهار ماه دانستن اینکه داری میری و باز هم لبخند بزنی، دفترچه کنکور پر کنی، جشن تولد بگیری و عصرها در دفترچه ات  خودت را با نوار سیاهی در گوشه تصویر بکشی.

 جور دیگری فکر نمی کنم.

One for me too…

اگر تنها به یک چیز اعتقاد داشته باشم این است که همه می میریم. وفراموش می شویم. عزیزترین هایمان هم ما را فراموش می کنند. و اگر واقعا دوستشان داریم بهتر است برایشان فراموشی و عادت آرزو کنیم. زندگی در سایه مرگ دیگری اصلا کار راحتی نیست.

One of these days he’ll make one for you.

 

 

* پراکنده نویسی این پست مال این است که نوشتن در باب این مساله اصلا کار راحتی نیست برایم. باید صبر می کردم تا امروز که حالم کلی خوب باشد که بتوانم این چند کلمه را هم بنویسم. این ورژن شاد و شنگول قضیه است . گرچه قر و قاطی می زند، باید نوشته می شد. راضیم ازش.

** English parts are from an amazing song by “Florence and the Machines” called “My boy builds coffins”.

Advertisements

کارها

Information

One response

25 02 2011
qq'un pas comme les autres

ما هم راضییم ازش
هرچند بدجوری دردناک بود…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: