نامه غیر کاغذی-1

17 04 2011

 

سلام آقا ! حالت چطور است در آن یخچال خانه دائمی؟

 اینکه آقا می خوانمت از جدا سری نیست، می خواستم یخ مان باز شود و تو یادت نیاید از من نامه کاغذی خواسته بودی و من باز دست به دامن کی بورد و لپ تاپ شده ام…

نامه کاغذی نوشتن سخت است آخر، می دانی؟ کلن دستخط دادن به یک نفر درد دارد، شاید برای همین است که قدیمی تر ها به جای گواهی و سند و امضا می گفتند:» طرف دستخط داده»، شاید که دستخط طرف، نشان همیشگی حرف و رسم و اعتماد می شد بین طرفین، یک جور که با یک نگاه به نوشته طرف می توانستی ته دلش را بخوانی، که اگرسرکش کاف هایش کمی لرزیده بود، که اگر ه های آخر کلماتش را کمی بیش از حد گرد کرده بود ، می توانستی بفهمی که سر و دلش با آن دستخط بوده یا نه. شاید هم که اینجور نبوده. در هر حال برایم دیگر روی کاغذ نوشتن سخت شده است. دیگرسال هاست که روی کاغذ ننوشته ام، گاهی روی کارت های ملت می نویسم، به مناسبت تولدی، چیزی، آن را هم گویا باید تعطیل کنم…مشکل دیگر نوشته کاغذی اینست که می ماند، بد می ماند. بر خلاف آن چه که به نظر میرسد، آدم خیلی راحت تر چت هیستوری و ای میل را پاک می کند تا نامه کاغذی را. خود من کلی ای میل و این ها پاک کرده ام، سختی اش هم همه اش همان لحظه است که نشانگر موست روی دیلیت ( و بعد دیلیت فور اور داخل ترش باکست ) چرخ می خورد. نامه اما پاره کردنش سخت است.  کارت هم به همچنین . من حتی توی یک از چند کشوی آشپزخانه ام زیر چند مدل سفره و منیوال مایکروفرم، آجری دارم که کسی با خط کج و معوجی رویش نوشته تولدت مبارک!. بعد آدم، آدم های نامه دار و کارت دار و آجر دارش را نمی تواند ول کند. یا اگر ول کرد نامه و کارت و آجرش را چه کارکند؟! اینست که می گویم کلن نامه کاغذی درد دارد.

اینکه دارم اینجا می نویسم ( و هنوز هم نمی دانم لینکش را برایت ای میل خواهم کرد یا نه ) برای این است که یک طور نرمی دورت بزنم. نوشته بودی با ایمیل و اسکایپ و اووو حال نمی کنی. خوب وبلاگ توی لیستت نبود! ولی جدا از این حرف ها، می خواستم یکبار تجربه «عمومی نویسی» را برایت داشته باشم.

از خودم برایت بگویم…بد نمی گذرد، خوب هم البته نه؛ می گذرد. گاهی می روم بیرون، معاشرتی می کنم. اکثرش اما قوز کرده پشت لپ تاپ به نوشتن آن چه که نهایتا باید یک لقب جلوی اسمم اضافه کند، تلف می شود. کار، کار است دیگر. خوب پیش نمی رود. از یک تاریخی به بعد این درس خواندن از حالت درس خارج و به شغل نزدیک شد. مشکل اینجاست که هیچکدام نیست و هر دو هست. این کار یک مغزی می خواهد و علاقه ای که من هیچکدام را ندارم. پشتکار چرا، حوصله اصلا. اینها را با هم جمع کنی، میبینی چرا روز به روز بیش تر حس ندانستن دارم.

برای اینکه غر های بالا را خنثی کنم! برایت می گویم که این روزها بیشتر از همیشه درعمرم با خودم خوبم. یک جور از آن جنگ دائمی ای که از زمان تین ایجری با خودم داشتم دست بر داشته ام. این قبول کردن خودم، احساس راحتی کردن با داشته ها و نداشته هایم و نشستن پس از سال ها ایستادن با مشت های گره کرده را خیلی دوست دارم. یک جور با خودم مهربانترم و از حساب پس دادن به خودم دست بر داشته ام. انگار دست گذاشته ام روی شانه خودم بعد سالها و می گویم:» عیب ندارد». دیگر سعی نمی کنم خسته و بی حوصله و افسرده و بد نباشم. در عین حال، از وقتی بیشتر به خودم راه می دهم، کمتر روزهای بد دارم.

با آدم ها اما، یک فاز میانه ای را گرفته ام. نه مثل قدیم ها به قول مادرم «آدم به دورم» و نه دیگر زندگیم مثل سالهای اخیر شلوغ است. آدم ها هنوز که هنوزاست دوست داشتنی ترین و ترسناک ترین عناصر زندگیم هستند ولی همچنان از نیمه شب یک خانه خالی مستعد دزد کمتر از یک میهمانی شلوغ می ترسم.

بگذریم،

تو چطوری؟ همه چیز خوب پیش می رود؟ فکر می کنم دلم برایت تنگ شده است، یعنی با توجه به اینکه سال هاست ندیدمت، دقیقا نمی دانم دلم برای چی تنگ شده است. اما از دلتنگی ام مطمئنم.

روی آی پادم  برنامه آب و هوای چهار شهر را نگاه می کنم، هر روز. اینجا و تهران و اهواز و جایی که تو هستی. بعد هی بینم عقربه اش گیر کرده روی منفی بیست و منفی شانزده و هی به طرز احمقانه ای دلم می گیرد. و فکر می کنم که سردت است یا از دیدن این همه برف همیشگی دلتنگ شده ای حتمی، توای که انگار تعقیب کننده خورشید بودی در اهواز و آبادان و ماهشهر و ایتالیا و هند. حالا در آن سرمای تمام ناشدنی چه می کنی…

می دانم که اینکه مهمل بافی های ذهن نوستالژی زده من است. می دانم که حالت خوب است و همه چیز راه افتاده و بعد ازسالها داری نفسی می کشی و آن جا همیشه سرد نیست. می دانم آسمان نسبتا آبی ترت را پیدا کرده ای.

این روزها مدام فکر می کنم که چه شانسی بوده بودن تو در زندگیم. در آن مقطع زمانی. تین ایجر های الان را نگاه می کنم. یک جور گیجی و گمی ای دارند فراگیر. من این را نداشتم. من هیچ وقت به قدر آن سالها مطمئن و بی شک زندگی نکرده ام.  تو برای نزدیک به ده سال » حبل الیقین» من بودی.

با این حال نمی خواهم آن چیزی که تو برای من بودی را برای کسی تکرار کنم. تواناییش را نمی دانم دارم یا نه ولی مطمئنم که نمی خواهم. با این نوع زندگی الان من، احتمالش نزدیک به صفر است که بتوانم برای مدت طولانی توی زندگی کسی بمانم و بد ترین چیز این است که آدم، آدم های تاثیر گذار زندگیش را دور و برش نداشته باشد.  آدم های تاثیر گذار زندگی من اکثرشان یا مرده اند یا رفته اند. من این آدم ها برای روی طاقچه یا قسمت » اینسپایرد بای» فیس بوک نمی خواهم. آدم باید بتواند آدم های تاثیر گذار زندگیش را بر دارد ببرد داخل یک کافه ای و باهاشان قهوه بخورد و فکر کند» آه ه ه ه  چقدر این آدم تغییر کرده، یا من چی فکر می کردم، یا عجب ب ب ب هنوز همانجور حرف می زند» یا هر چی. آدم تاثیر گذار آدم، باید بغل دستش باشد. وگرنه همان بهتر که آدم برود کتاب و شعرو جفنگیات فلان کسک  را جمع کند سر طاقچه .  

.

.

دلم می خواست ادامه می دادم، اما خوابم می آید و ساعت یک ربع از نیمه شب گذشته و فردا صبح زود باید بیدار شوم. شاید یک روزی عمومی یا خصوصی این نامه را ادامه دادم فعلا اما شب به خیر و دوستت دارم.

                                                                                                           آ.

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: