9 05 2011

 

همه جا تاریک بود؛ داشتم با سر سقوط می کردم، صدای ضربان قلبم را با کیفیت استریو می شنیدم. یک لحظه یادم آمد که خوابم، که می شود بیدار شوم، که فقط باید بیدارم کندو بعد مثل همیشه بغلم کند؛ تمام نفسم را جمع کردم و اسمش را فریاد زدم، دهانم قفل شده بود و آوای نامش با نفیر سوت مانندی از لای دندانهایم بیرون می زد. ادامه دادم، صدا زدم و با خودم می گفتم الان، الان می شنود، همین جا، همین جا کنارت دراز کشیده، الان است که بیدارت کند…

بیدار شدم.

باریکه نوری از چراغهای هنوز روشن خیابان از لای پرده اتاق هتل گذشته بود و افتاده بود روی تخت. اتاق سرد و تاریک و غم انگیز بود و آن باریکه نور، رد شمشیری بر قلبم را می مانست.

 پرده را کشیدم و کورمال کورمال بالشم را بردم وسط تخت.

Advertisements

کارها

Information

2 responses

12 05 2011
مائده

کلش خوب بود ولی معمولا تهشو خیلی خوب تموم میکنی، من مشتری این ته متناتم بخصوص! این بالش وسط تخت … مختصر و مفید …

29 09 2012
فرزاد

توصیفت تو پاراگراف اول عالیه!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: