جهان وطنی در مکان های عمومی

10 05 2011

 

به نسبت آدمی که از سفر متنفر بوده، زیاد سفر می کنم. این هم از شوخی های زندگی است، که آدم مجبور به انجام کارهایی می شود که زمانی خوابش را هم نمی دیده. من، رسما آدم غارنشینی هستم. یعنی سفر خسته ام می کند، معذب و بی حوصله ( حتی بی حوصله تر از همیشه) می شوم  و هیچ کجا برایم آنقدر زیبایی ندارد که ارزش کنده شدن را داشته باشد.

به خاطر ندارم کسی در این مسئله با من شریک بوده باشد، آدم ها همیشه به استقبال سفر می روند، حتی اگر سفر نکنند، یا از خاطرات سفرهای سابقشان برایت می گویند یا از برنامه سفرهای هیجان انگیز آینده شان. من لبخند می زنم، سر تکان می دهم و با هیجانشان همراهی می کنم؛» بله، بله، چقدر خوب، چقدر جالب، چقدر متفاوت، چقدر آرامش بخش…» و همزمان فکر می کنم، » واقعا؟ واقعا کنده شدن انقدر آسان است؟ » شاید گاهی هم غبطه بخورم، گاهی، زیاد نه، بیشتر تعجب می کنم…

از سه سال پیش مجبور شدم- انتخاب کردم- که بالنسبه ( در مقیاس خودم) بیش از حد عادی سفر کنم. می گویند آدم خودش را با همه چیز وفق می دهد، «همه چیز» کلمه سنگینی است، آدم خودش را با «بیشتر چیزها» وفق می دهد. مکانیسم زنده ماندنش است. من هم در سفرهایم با کارهای کوچکی زنده می مانم. چیزهای مسخره و بیخودی که برای دیگران اسباب خنده اند و برای من آب حیات. یکیش به زور جا افتادن است، من سخت می رسم و بد می رسم و سریع جا می افتم. بهتر است بگویم سریع خودم را جا می اندازم. من برای یک شب خوابیدن توی هتل هم جوری خودم را جا می اندازم که انگار تا ابدالدهری قرار است در همان چهار دیواری 12 متری زندگی کنم. وسایلم را روی تخت، توی کمدها، روی تلویزیون رها می کنم. پنجره را باز می کنم و لبه اش یله می دهم انگار که این کار هر روزم است. انگار که لبه این پنجره فرم تنم را گرفته بس که توی پنج سال اخیر از رویش خم شده ام که ببینم انگشت کدام احمقی ساعت سه بعدازظهر روی زنگ درب ورودی گیر کرده است. من بلدم هر جایی را در یک ساعت خانه خودم بکنم.

دلبستگی های کوچکم هم البته بی تاثیر نیستند. لپ تاپم، جا مدادی ام (جا مدادی حتی !)دفترچه بنفشم و مهمتر از همه کالکشن موسیقی ام. موسیقی در این سه سال، رفیقم، بالشتم، دستمال مچاله شده بعد گریه ام، شانه برای چرت ظهر گاهی ام، دو چرخه ام، قفل فرمان برای شکستن شیشه ماشینم، پیراهن گل گلی باد زیر دامن افتاده ام، دوای آنتی سوشالیزمم و قرص جلوگیری از دیوانه شدنم بوده. من با آی پادی با شارژ کامل و مملو از آهنگ های مورد علاقه ام – و در مواقع  خشکسالی حتی مملو از آهنگ های بیخودی!- می توانم در هرجاده و  قطار و هواپیما و هتل و خوابگاه و جمع غریبی سرم را بالا بگیرم و با هدفونهایی در گوش به ملت لبخند های احمقانه بزنم و خودم را در خانه ام حس کنم.

در نهایت، سفر کردن باعث شده به مکان های غریبی علاقه مند شوم. رتبه اول، بی هیچ حرفی، می رسد به سالن های انتظار فرودگاهها و قطارها. آنجا که از قسمت چک کردن بلیت ها گذشته ای و مطمئنی که به پروازت/قطارت می رسی. هیچ کاری نداری غیر از انتظار. در عین حال کاری هم برای کم تر شدن زمان انتظارت از دستت بر نمی آید. توی این سالن ها یک بی زمانی – بی مکانی خوبی حاکم است. آن سالن ها، با قهوه های گران و بد مزه و صندلی های پلاستیکی ناراحت و نورهای سردشان برای یک مدت کوتاه خانه تمام مسافرین می شوند. یا شاید بالعکس، برای یک مدت کوتاه، تمام آن آدم ها؛ آن آدم های خوشبخت خانواده دار، آن آدم هایی که به هیچ ایستگاهی نمی رسند مگر آن که کسی منتظرشان باشد، آن آدم هایی که آخرهفته با بقیه هفته برایشان فرق می کند؛  هر چند برای یک مدت کوتاه، مثل من، بی خانه می شوند. آن سالن برای چند ساعت خانه همه ما می شود و من، حتی اگر شده برای چند ساعت، تنها کسی نخواهم بود که به ایستگاههای خالی، هتل های دور افتاده و تخت های تک نفره می رسم. شاید این سالن های انتظار حواسم را از اینکه سالهای اخیرم همه در سالن انتظار بزرگتری می گذرند، پرت می کنند. شاید برای همین است که دوستشان دارم…

Advertisements

کارها

Information

2 responses

10 05 2011
qq'un pas comme les autres

» موسیقی در این سه سال، رفیقم، بالشتم، دستمال مچاله شده بعد گریه ام، شانه برای چرت ظهر گاهی ام، دو چرخه ام، قفل فرمان برای شکستن شیشه ماشینم، پیراهن گل گلی باد زیر دامن افتاده ام، دوای آنتی سوشالیزمم و قرص جلوگیری از دیوانه شدنم بوده.»
عاشق این توصیفتم از نقش موسیقی، رسما، شرعا و عرفا !!

12 05 2011
مائده

بی زمانی و بی مکانی خوب… برای من این حس توی مسیر سفر بوجود میاد، توی جاده بین مبدا و مقصد (که این روزا کاملا با هم قاطی شدن و نمیدونم کدوم کدومن)، توی ماشین، قطار، هواپیما… معدود لحظاتی که این حس رو به من میده که زندگی بدون دخالت من و بدون باری روی دوش من (باری که دقیقا زمان و مکان روی دوشم میذاره) در حال طی کردن روالشه؛ شاید حتی حس وجود نداشتن برای لحظاتی، امکان, غایب بودن، نبودن، این حس خوبیه
مرسی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: