Not in this world;sorry, not even in the other world,well…: Not ever.

18 05 2011

من کافرم. گرچه ترجیح می دهم که خودم را (اته) یا (اتیست) بنامم. کافر صدای خوبی در گوش ندارد. کافر صدای کثیفی می دهد. صدای دوست پسر/ خواستگار بهایی مادرم. که از نظر مادربزرگم از گبربدتر بود. همو که خانه اش را نزدیکیهای انقلاب آتش زدند. همو که بعد از آمدنشان مادربزرگم کل فرش های خانه را آب کشید. آن بیچاره که به خدا اعتقاد داشت. مادربزرگم اگر زنده بود احتمالا با من سر یک سفره نمی نشست. من برای او از سگ کمترم.

 من بی خدایم. یا خدا نشناس یا هر چیزی که شما دوست دارید اسمش را بگذارید. معنای کلیش این است از نظر من خدا، آن دنیا، بهشت و جهنم وجود ندارد. از حق نگذریم، گاهی واقعاً دوست دارم که بتوانم به جایی دیگر اعتقاد داشته باشم، وقتی زندگیم خیلی سخت می شود، وقتی یک نفر بد جور توی کاسه ام می گذارد، وقتی ملت از حد عوضی بودن معمولیشان می گذرند و غیر قابل تحمل می شوند، مخصوصا وقتی کسی می میرد، دوست دارم فکر کنم که جایی هست که همه اینها جبران می شوند و یک تعادلی (از این مدل تعادل ها که در زندگی دنبالش می دویم ) بر قرار می شود. به شدت دوست دارم که اینجور فکر کنم، ولی این از توان فکری من خارج است. از توان من خارج است که وقتی کسی که در حق من بدی کرده زمین می خورد، این را نتیجه دست پنهان خدایی نادیده بدانم؛ یا حتی انرژی، یا حتی تعادل نیروها یا کارما یا هر چیز ماوراءطبیعی . برای من این هم یک تصادف است مثل هزار تصادف دیگر، به همان حد هم احتمال دارد آن آدم عوضی تا آخر عمرش راست راست راه برود و من به مرض فلاکت باری بمیرم. بی آنکه حقم را گرفته باشم . به همین سادگی…

 معمولا درباره بی خداییم جایی صحبت نمی کنم. این برای من یک اعتقاد شخصی است، خیلی تفاوتی با اعتقاد به نگه داشتن باکرگی تا قبل از ازدواج یا چیزی مثل اینها ندارد. تا چندی قبل حتی فکر نمی کردم نیاز به گفتنش داشته باشم. ملت مرا بای دیفالت مسلمان فرض می کردند. حتی اگر به نظرشان مسلمان ولنگ و بازی می آمدم، هیچ وقت به خودشان جرات نمی داند که فکر کنند من ممکن است مرتکب این خبط عظیم شوم و خدا را انکار کنم. » هر کس بالاخره به چیزی اعتقاد دارد». بله ، من هم به همین بی اعتقادیم معتقدم، اما متاسفانه برای بیشتر آدم ها » هر چیزی» یعنی «خدا».» هر کس حداقل به خدا اعتقاد دارد».خیلی دیر فهمیدم که اکثر آدم ها با اینکه جمله اول را می گویند ولی منظورشان جمله دوم است.

 من به وجود خدا اعتقاد ندارم. این به بدین معنا نیست که از دست خدا عصبانیم. این بدین معنا نیست که می خواهم آزادانه مشروب بخورم ( که برای اینهایک عدم مسلمانی/ یا شل مسلمانی کفایت می کرد). به این معنا نیست که می خواهم خواهر و مادر ملت را بدون ترس از عقوبت آن دنیا سرویس کنم. به این معنا هم نیست که فکر می کنم بی اعتقادی کول تر و مدرن تر است. من به سادگی توانایی قبول کردن اینکه خدایی وجود دارد را ندارم. شاید این به عملکرد مغزم بر گردد یا به این واقعیت که کلا مسئله وجود خدا برایم آنقدر حیاتی نیست. بهر حال هرچه که باشد، من فکر نمی کنم من از معتقدین /معتقدین از من ، به صرف اعتقادمان، باهوش تر، احمق تر، توانا تر، شجاع تر یا آدم تر باشم/شند. این یک تفاوت ساده در یک تمایل شخصی است.

با این وجود، من در طی سالیان اخیر با تعجب فهمیدم که صرف بی اعتقادی من توهینی به معتقدین به شمار می رود. واکنشها محدوده وسیعی از » تو هنوز نمی فهمی» تا » دلایلت را بگو تا قانعت کنم» تا » تو به خدا اعتقاد داری ولی خودت نمی فهمی» و یا حتی » از تو انتظار نداشتم!» را در بر می گیرند. بوده اند کسانی که تا کلمه » بی خدا» را از دهان من شنیده اند، با چشمان گشاده به من جوری زل ده اند که انگار قرار است جلوی چشمانشان درجا تبدیل به سنگ شوم. بعد البته با فکر اینکه امروز سر خدا شلوغ تر از آن است که مرا تبدیل به سنگ کند فکشان را جمع کرده اند.

 مادرم برای من هر لحظه از خدا طلب بخشش می کند. فکر می کند من با بی اعتقادیم به خدایش توهین می کنم.

پنهان نمی کنم که تعداد معتقدین «خوبی» که می شناسم خیلی کم است. تعداد مسلمانان آن گروه از آن هم کمتر است. این البته هیچ ربطی به بی خدایی من ندارد. من بی خدا نشده ام؛ من بی خدا بوده ام. اعتقاد نداشتن برای من یک انتخاب نیست، یک واقعیت است مثل سری کچل،شکمی بزرگ یا چشمی سبز. چیزی که هست، چیزی که لزوما ممکن است ما راضی به بودنش/ داشتنش نباشیم ولی چاره ای غیر از قبول کردنش نیست. بس که نبودش واقعی است . بس که نیستش هست. حدس می زنم این قضیه شبیه به اعتقاد معتقدین واقعی باشد، آنها که چاره ای جز خداپرستی ندارند آنقدر که خدا در زندگیشان هست.

 من هیچ وقت فکر نمی کردم بی اعتقادیم انقدر مسئله بشود، که بخواهم درباره اش بحث کنم یا توضیحش بدهم. آدم که فرم بدنش یا رنگ مویش را توضیح نمی دهد؟! با این حال اخیرا بسیاری از واکنشهای من در ربط مستقیم با بی خداییم تعبیر شده اند. گویا که اگر من معتقد می شدم/ بودم بسیاری از رفتارهایم تغییر می کرد…

 من به خدا اعتقاد ندارم، اما به وجدان معتقدم. و این، با هر کم و کاستی که داشته باشد، راهنمای من است.

 نهایتا می خواهم بگویم این بی اعتقادی به صورت معجزه آسایی مرا تبدیل به آدم بهتر/بدتری نمی کند. من هم به قدر یک معتقد خوبیها و عوضی بودن های خودم را دارم. شاید فرقمان اینست که من کسی را به جایی حواله نمی دهم. چون به سادگی کسی را ندارم که توانایی های ابرانسانی داشته باشد. تعادل، جبران و تساوی برای من پیش نمی آید. دنیا به سمت بهتر شدن یا بدتر شدن پیش نمی رود. خداوند یا یونیورس حق هیچ کسی را کف دستش نمی گذارد. اتفاقهای خوب همیشه برای آدم های خوب نمی افتد. بچه ها سرطان می گیرند، درد می کشند و می میرند. در کشورهای در حال خشکسالی با دعا، باران نمی آید. دنیا ممکن است هر لحظه نه به دلیل خشم خدا، که با راههایی ساده تر مثل جنگ اتمی یا برخورد شهاب سنگ به پایان برسد. تمام اینها، هر چقدر افسرده کننده و غم انگیز که به نظر آیند، برای من فقط نشانگر اینند که هیچ چیز، هیچ چیز در این دنیا حسابی ندارد…

 و این، انقدرها هم که به نظر می رسد بد نیست.

Advertisements

کارها

Information

2 responses

7 08 2011
فرزاد یزدان پناه

خیلی از این نوشته خوشم اومد آیدا خانم. آفرین. کیف کردم. هم از حیث فرم، هم محتوی!

26 12 2011
فرزاد یزدان پناه

آیا اجازه دارم لینک به این پست رو تو فیس بوک بذارم؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: