احتمال دیوانگی در یک بعد از ظهر ابری تابستانی که بر خلاف پیش بینی ها خیلی هم گرم نیست.

19 06 2011

 

دیوانه شدن سخت است.

 این را دیشب که از زور سر درد داشتم زار می زدم فهمیدم. حس می کردم مغزم دارد چرخ می شود. نه، حس نمی کردم، می دیدم مغزم را که دارد چرخ می شود داخل سرم. با هر حرکت میلیمتری سرم، انگار که مایه روان مغزم می خواست از گوشهایم بیرون بریزد. دلم به هم می خورد و کل اجزای بدنم آلارم لعنتی شان را روشن کرده بودند. با خودم گفتم از سر درد دیوانه می شوم. می زنم بیرون و داد می زنم. همین جور. بدون توقف. همه چیز را ول می کنم. فکرش حتی وسط آن حال هم شیرین بود. به جایش اما یاد مورچه ها افتادم…

 مردن احتمالا آسان است.

 این را از اینجا فهمیدم که آن کسی که در مورد مورچه ها حرف زده بود، حالا دیگر مرده است. و من،چندین سال بعد مرگش هنوز دارم درباره مورچه ها فکر می کنم. پشت مرده ماندن سخت است. پشت مرده ماندن و به یاد آوردن رژه مورچه ها روی دیوار سپید روبروی تخت. و زار زدن وسط سردرد، آن جایی که حتی نمی توانی بفهمی برای خودت داری گریه می کنی یا برای مورچه ها. خاطرات چقدر عمر می کنند؟

 خاطرات (متاسفانه) از بین نمی روند.

 این را دیشب نفهمیدم. دو هفته پیش بود. آدمی مرا توی فیس بوک پیدا کرد. یک آدمی از یازده- دوازده سال پیش. از دورانی که زمان پاک شده من قلمداد می شدند. بعد،فقط دیدن اسم آن آدم، حتی با حروف انگلیسی، یک چیزهای عجیبی را برگرداند. چیزهایی که اصلا حتی فکر نمی کردم وجود داشته باشند در وحله اول؛ و جزییات، جزییات ریز ترسناک. پوست طالبی توی ظرف فالوده. پیراهن سبز بلند با گل های درشت. هفت تا اسمی که بعد دوازده سال با راحتی وحشت انگیزی به یادشان آوردم. و آدمی که با شلوار جین تیره و بلوز چهارخانه آبی نفتی در راهروی بین دو اتاق می دوید. چیزهایی که انقدر از یاد برده بودم که حتی یادم رفته بود وجود دارند. انگار که اصلا اتفاق نیفتاده اند. و بعد با کیفیت دالبی ساراند بازگشتند. آیا همه چیز باز می گردد؟

از اشیا، اسمها و چیزهای آشنا دوری کن و ممکن است سالم بمانی.

این کاری است که برای مدت مدیدی انجام دادم. دوست های جدید، شهر جدید، کتاب های جدید. عکس های جدید گرفتم. آیا اصلا از ده سال پیش به آن طرف عکسی دارم؟ انگار کلن نه – ده سال پیش به دنیا آمده ام. همین سه سال پیش بود و برای فرمی باید اسم کلیه مدارس قبل از دیپلم را می نوشتم. فقط دبستان، تنها چیزی که به خاطرم آمد نام دبستان بود. راهنمایی، دبیرستان و پیش دانشگاهی حذف شده بودند. ترسیدم. زنگ زدم از مادرم پرسیدم. گوشی را که گذاشتم خوشحال بودم. موفق شده بودم. «قبل» دیگر وجود نداشت.

 چیزهای آشنا از تو دوری نمی کنند.

 امروز یکی لینک دانلود کتاب » با آخرین نفسهایم» لوییس بونوئل را شیر کرده بود. یک نگاه به عکس سیاه و سپید جلد کافی بود تا برگردم و به جلد قرمز براق کتاب در چهارده – پانزده سال پیش. «قبل» بازمی گردد. خزنده و آرام. با نشانه ها و بوها و آدم ها. و مشکل اینجاست که یک کتاب فقط «یک کتاب » نیست. جای نشستن تو روی مبل پذیرایی است. صدای کولر گازی است. از خواب ظهر پریدن برای باز کردن درب. آدمی است که پشت در بود. آدمی است که هنوز پشت در است.

 دیوانه شدن سخت است.

 زیر فشارم. زندگی نمی کنم. منتظر زندگی آینده یک لنگه پا ایستاده ام تا این پنج – شش ماه بگذرد. «بعد»، جایی/زمانی است که همه چیز به آن جا پاس داده می شود. در عوض «قبل » با شدت باز می گردد. انگار که وقتی بهتر از این برای سرویس کردن من نمی توانست گیر بیاورد. یک روزهایی با خودم می گویم: «دیگر تمام شد. الان است که قاطی کنی. » ولی خوب، با کمال تعجب از همیشه سالم ترم، و مغزم نه تنها چیزهایی را که می خواهم، بلکه چیزهایی را که نمی خواهم به یاد می آورد.

 مورچه ها و پوست طالبی و بونوئل نمی گذارند من دیوانه بشوم.

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: