بازگشت

31 12 2011

یک زمانی در راستای شیر کردن جملات پرطمطراق داخل فیس بوک ، یک جمله ای را از جایی کش رفتم و نوشتم: «حس برگشتن به خانه و فهمیدن اینکه هیچ چیز غیر از تو تغییر نکرده». در یکی از تعطیلات بیست و چند روزه به سر می بردم و یک سر نخم به شدت هنوز به آن طرف گیر بود. حس خود- تغییر یافتگی عمیقی داشتم و آه » هاو اوری تینگ هیر ایز جاست د سیم»…

حالا در یک بازگشت قطعی به سر می برم. احتمالا باید صبر می کردم و می گذاشتم این برگشتن ته نشین شود و تعداد بیرون رفتن هایم از خانه از انگشتان یک دست تجاوز کند و بعد این را می نوشتم. بهرحال بعد از مدت ها نشسته ام جلوی کامپیوتر قدیمی ام و تایپ می کنم . نزدیک نیمه شب است و غیر از صدای فن کامپیوتر صدایی توی هوا نیست. از کامپیوتر قدیمی ای که 10 سال پیش از اهواز آوردم حالا فقط یک صفحه کلید و دو بلندگو به جا مانده اند. و من با همان صفحه کلیدی تایپ می کنم که اولین آدرس ای میلم را در یاهو تایپ کرده ام . برخلاف همیشه که با نصف اینها نوستالژیک می شدم و می افتادم به آه و ناله، اینبار هیچ احساسی ندارم. اینکه من با همان صفحه کلید شانزده سالگیم تایپ می کنم فقط ارزش خبری دارد.

بازگشت. فکر می کردم سخت تر از این باشد. یا هیجان انگیز تر از این. یا عجیب تر از این. «این»، یعنی یک جایی که خالی مانده بود و من افتادم داخلش. یعنی بازگشت عادت هایی که سه سال بود از خاطرم رفته بودند. یعنی بوسه هول هولی هفت صبح. یعنی بیدار شدن و دست بردن و کتاب نیمه خوانده را از پایین تخت بالا آوردن و بی عینک خواندن. یعنی دقیقا انگار دیروز بود که رفتی. یعنی یک سه سال سورئال.

هنوز خیلی گیجم. خیلی بداخلاق و خیلی عجول. می فهمم که ملت چقدر با من کنار می آیند. و چقدر خودشان را کنار می کشند که جا برای دست و پای عجیب دراز شده من باز شود. جای خالیم بود ومن افتادم داخلش. با این حال، و با آگاهی از اینکه اینجا جای من است، این جای خالی، عرصه را بر من تنگ می کند. گوشه هایش زدگی و خوردگی دارد. اضافه وزن سه ساله ام درش جا نمی شود. خاک گرفته و قدیمی است. و من سعی در اندازه کردن جامه ای دارم که سه سال است کوچک شده …

بد هم البته نیست. آرام ترم. آرامش ، حتی اگر قبل از طوفان احتمالی هم باشد، به خودی خود، چیزی است که سه سال است نداشته ام. خواب عمیق بی کابوس دارم، چیزی که داشتنش در چند شب متوالی در یک سال اخیر بی سابقه است. به چیزهای ساده تری فکر میکنم: به برنامه ماشین لباسشویی. به خرید تی و شعله پخش کن. به تا کردن لباس های خشک شده. به چیدن کتاب ها. و میزان زمانی که یک انسان می تواند صرف نحوه بهتر تا کردن ژاکت ها بکند حیرت انگیز است.

یک وقت هایی البته وسط آوردن آستین ها به روی هم، یادم می افتد که زمان دارد می گذرد و هیچ چیز مشخص نیست. که هیچ برنامه ای ندارم. که خارج از این چهار دیواری ترسناک و خشن و بی رحم است. یاد خوش آمد گویی ملت مشغول در فرودگاه می افتم، که انگار می خواستند بگویند اصلا برای چه برگشتی؟! یاد اینکه برای یک گفتگوی عادی با ملت جمله کم می آورم. آن هم من! که پرحرف و سکوت ناپذیرم. و اینکه مدام باید مواظب باشم که از آن سه سال یادی نکنم. از بس که ملت نشسته اند که جملاتم را توی هوا بگیرند و تفسیر کنند. این که تعداد چیزهایی/آدم هایی/روابطی که نمی فهمم به صورت تصاعدی بالا رفته و هیچ کس نیست که بنشیند و یادم بدهد.

نهایتا فکر می کنم من و جای خالیم هیچ کدام تغییر نکرده ایم. یا شاید هردو تغییر کرده ایم. ولی مثل هم و با هم تغییر نکرده ایم. داریم به زور چند تا خراش همدیگر را جا می دهیم. کسی چه می داند، یا با چند تا چسب زخم همدیگر را پذیرا می شویم، یا انقدر خراش ها را عمیق می کنیم تا بالاخره یکی از ما فراری شود.

Advertisements

کارها

Information

One response

2 01 2012
فرزاد یزدان پناه

عالی نوشتی! بلعیدمش.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: