تاس کباب بدون رب گوجه

2 02 2012

رب گوجه نمی‌ریزم.

پیاز‌ها را مکعبی خرد می‌کنم. روغن زیتون را کف دیگ می‌ریزم و صبر می‌کنم داغ شود. پیاز‌ها را خالی می‌کنم توی روغن داغ و همانطور که رنگ می‌گیرند، زعفران را اضافه می‌کنم. درب دیگ را می‌گذارم.

***

گاهی فکر می‌کنم که زندگی واقعیتش را در لحظه به من نشان نمی‌دهد. یا شاید من یک عدم گیرایی بخصوصی دارم، شاید هم این یک سیستم دفاعی است. برای من مسائل هر قدر که دور‌تر می‌شوند واقعی‌تر به نظر می‌آیند. در طول زمان، آنقدر دور مسئله می‌چرخم، آنقدر صحنه را مرور می‌کنم، که باورم بشود واقعا اتفاق افتاده است. در لحظه، همه چیز می‌تواند وهم انگیز و خیالی باشد. می‌تواند مال من نباشد.

***

رب گوجه نمی‌ریزم.

پیاز‌ها که نارنجی- قهوه‌ای و کاراملی شدند، گوشت را اضافه می‌کنم. گوشت اول باید سرخ شود، انقدر که روغن و خونابه‌اش بیرون بزند و رنگش به قهوه‌ای برگردد. یکجور باید روغن بیندازد و توی روغن خودش سرخ شود. بعد آب جوش و فلفل و زرد چوبه و کمی دارچین اضافه می‌کنم. درب دیگ را می‌گذارم.

***

مثل عدم واقعیت بینی من می‌تواند به شبی در هتلی در رم برگردد. مست نبودم و خوب بودم و عاشق بودم و در تعطیلات. بی‌استرس و بی‌دعوا. یک جور که هیچ مدلی نمی‌توانست آن حال را توجیه کند. خواب دیدم، احتمالا می‌شود کابوس، اما ازین هم بد‌تر بود. واقعی، گزنده و دردناک. از خواب در حالی پریدم که او هم از خواب پرید و نیم خواب پرسید که «کابوس دیدی؟» و بی‌خیال اضافه کرد: «خوب است که واقعا اتفاق نیفتاده». در یک حال خوبی بود که ببین دنیای واقعی را که بهتر است و من هستم و تو هستی و اینجایی که دوست داشتیم هستیم و الخ. حرف اما خودش از دهانم در آمد که: «تو که نمی‌دانی، قبلا اتفاق افتاده». شاید به خاطر لحنم بود یا چیز دیگر، اما یک جوری به سرعت نیمخیز شد و توی تاریکی شروع کرد به چک کردن تمام اعضای من، تو گویی من در خواب تصادفی کرده‌ام و همانجور پاره پاره از خیال منتقل شده‌ام به تختخواب هتل. مشکل اینجا بود که اعضای بیرونیم همگی سالم بودند.

***

رب گوجه نمی‌ریزم.

گوشت که نرم شد، طوری که چنگال درش فرو رود اما ریش ریش نشود می‌نشینم به تکه تکه کردن سبزیجات. دانه‌های فلفل دلمه را بیرون می‌کشم و گرد گرد می‌برمش. هویج را پوست می‌گیرم و تکه تکه می‌کنم. تکه‌های سیب زمینی و کدو را کنار هم می‌چینم. پیاز را گرد گرد می‌برم و حلقه هارا جوری که خرد نشوند از داخل هم بیرون می‌کشم. گوجه را گرد گرد می‌برم و بیشتر می‌گیرمش که رب گوجه نریزم. لایه لایه همه را روی گوشت‌ها می‌چینم، هویج و سیب زمینی و فلفل سبز که دیر پز ترند پایین‌تر، کدو و پیاز را بالا‌تر. ادویه و فلفل و نمکش را می‌دهم. نعنای خشک می‌پاشم بابت عطر. درب دیگ را می‌گذارم.

***

من کابوس چیزهای اتفاق نیفتاده نمی‌بینم. من کابوس اتفاقاتی را می‌بینم که افتاده‌اند، اما من در خواب آن‌ها را به یاد ندارم. بیداری، فقط باعث می‌شود یادم بیاید چیزهایی که در خواب آنقدر ازشان وحشت داشتم قبلا به سرم آمده. من دیر واقعیت را می‌گیرم. آن گریه هیستریک چند ساعته که بند نمی‌آمد، توی آن هتل، وسط آن تعطیلات رمانتیک، مال آن موقع نبود. واقعیت، بدون رنگ و ادویه اضافی، بعد از چندین سال، توی یک نیمه شب دسامبر، روی تختی نا‌آشنا تصمیم گرفت خودش را به من نشان دهد.

***

درب دیگ را بر می‌دارم. همه چیز سر جای خودش است، طعم‌ها و عطر‌ها. رنگ سبزیجات روی گوشت خوب نرم شده. آب سبزیجات که در هم رفته. مواد که له نشده‌اند. رنگ اما، یک رنگ قرمز اضافی، جوری که روی همه چیز را بگیرد، جوری که چشم نوازش کند، جوری که توی ظرف پیرکس دل ببرد، کم است. آب را جوش می‌آورم. یک قاشق و نیم رب گوجه را حل می‌کنم و می‌ریزم روی همه چیز.

***

من در لحظه همه چیز را خوش رنگ و لعاب دار می‌خواهم. یک شیشه حباب دار می‌گیرم روی جریانات زندگی، روی اتفاقات، روی مرگ‌ها و خداحافظی‌ها، بالای دعوا‌ها و خیانت‌ها، بعد همه چیز می‌رود توی یک مه غلیظی. در لحظه گریه نمی‌کنم، دعوا نمی‌کنم، داد نمی‌زنم، نمی‌بوسم، حرف نمی‌زنم. پشتم را می‌کنم و می‌روم. خیلی راحت. بی‌هیچ اذیتی. بی‌هیچ عذاب وجدانی. بی‌هیچ بار اضافی‌ای.

ولی خوب، متاسفانه نیمه شب‌های سرد در هتل‌های نا‌آشنا خیلی زیادند.

Advertisements

کارها

Information

One response

29 09 2012
فرزاد

جز محتوای خیلی خوب، ترکیب و توازی دو ماجرا خیلی خوب از کار در اومده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: