در اهمیت گوجه سبز به عنوان داروی ضد افسردگی

19 05 2012

تصمیم  داشتم یک پست خیلی خوش و خرم و غیر هورمونی/ غیر مرگی ای بنویسم و بگذارم اینجا که انقدر خودم از دیدن وبلاگم دپرس نشوم و در ضمن ادای دینی کرده باشم به حال خوب اینروزها و در عین حال تلاشی هم کرده باشم در روزمره نویسی. نمی شود که. دلیل عمده اش اینست که دیشب نخوابیدم. یعنی سه ساعت خوابیدم . از 7 صبح تا 10 . 10 هم منظورم صبح است، وگرنه اگر 10 شب بود خوش اخلاق تر بودم. آخر به اولش می شود که به ترتیب از 12.5 تا 2.5 سعی کردم بخوابم، نشد. در عوض یک پست وبلاگ کامل در مغزم نوشتم ( که این پست نیست ، چون آن یکی خیلی خوش اخلاقانه تر و لاوی داوی تر و پاکت لازم تر می بود). ساعت 2.5 که نقطه اش را گذاشتم ، پاشدم نشستم پشت کامپیوتر که بنویسمش و هوایش کنم. دریغ از یک کلمه. عوضش نشستم گودر خواندم. باید می نوشتم وبلاگ خواندم . ولی من هنوز به گودر می گویم گودر . گرچه آن یکی گودر را آن مرتیکه در ناف امریکا ترکاند. خلاصه گودر خواندم و اپیزود فینال گریز را دیدم. که عجب آشغالی بود. یکی تو کله این نویسنده ها فرو کند که لزومی ندارد هر سریال 10 سیزن باشد. آخرین قسمت خوبی که از گریز دیدم فاینال سیزن شش بود. در ساعت 4.5 بازگشت به تخت کردم. و به صورت متناوب به سقف و گوش الف زل زدم.  در همین حین با ممتحن های احتمالی آیلتس حرف می زدم و بحث می کردم. گنجشک ها از 5 شروع کردند به خواندن. در ساعت 6 تمرکز من نتیجه داد و الف بالاخره بیدار شد. پس از شنیدن سرگذشت غمبار شب من، سعی کرد با بغل و بوس و اینها سر و ته کار را به هم آورد که البته نشد. در ساعت 6.30 الف با پتویی بر دوش در حالیکه که می لرزید پاشد و کولر را روشن کرد، تا شاید من یخ بزنم و به خواب روم. در 6.45 دقیقه پرده هارا کشید. در 6.50 دقیقه ، بحثی در گرفت که از کجا می توان سلاح ساچمه ای برای کشتن گنجشگ ها خرید. در ساعت 7، الف به سمت نان در آوردن فرار کرد و من بالاخره به خواب رفتم/ یا شاید یخ زدم و بیهوش شدم.

می خواهم این سری که پیش دکترم رفتم ، بپرسم قرصی، دوایی ، بخوری یا چیزی برای درست کردن عوارض روحی پی ام اس ندارد. دو سه هفته یکبار یک هفته کامل سگم. سگ خیلی تعبیر مودبانه ای است. انقدر قاطیم که خودم هم می فهمم. معمولا این مواقع آدم خودش بعدها می فهمد. می نشیند و یادش می آید و ای وای ای وای می کند. جدیدا من در حینش می فهمم. دکتر جکیلی که مستر هایدش یک گوشه ایستاده و ای وای ای وای می کند و کاری از دستش بر نمی آید. کار بجایی رسیده که می خواهم بروم قطره عطاری و اینها بگیرم. فک کنم بخورم و دود شوم !

دیگر اینکه اوضاع خوب است. یک جور بدی اول ازدواجی خوب است. یعنی یک جوری که اوایلش هم انقدر خوب نبود. قبل از برگشتن ( و حتی اوایل برگشتن)، کلا در حال آنالیز و اینها بودم، که بعد سه سال جدایی و دوری و اینها چطور دو تا آدم همدیگر را پیدا می کنند و بلا و بلا. یک مدت است آنالیز نمی کنم. یعنی کلا فکر نمی کنم.  هر چقدر که ظاهرش بد است، نتیجه اش خوب است. روابط برگشته به اوایل یا شاید اواسط یا نمی دانم به جاهای خوبش. اینحد که دیگر دوست هم زیاد نمی خواهم . من رفیق باز، دیگر خیلی جاها و کارها راتنهایی با الف دلم می خواهد بکنم . یا اصلا هیچ کار نکنم و توی خانه بمانیم. یک کارهای روزمره احمقانه صد هزار بار کرده/ دیده را انجام بدهیم. مثلا او ایستاده باشد پشت کانتر استیک بکوبد و من دنبال آهنگ بگردم.  یا نصفه شب فیلم ببینیم و من التماسش کنم که خوابش نبرد تا بفهمم جاسوسه کی بود. یا لباسهای زمستانی را با هم جمع کنیم . یا برویم سر پالیزی ویتامینه مخصوص و آب هویج بخوریم کنار فواره و از دست فروش فیلم بخریم. یا جمعه ها او آشپزی کند و سر چرت های کوچک بعد از ظهرش نگذارم بخوابد. یا بنشینیم برای هم تعریف کنیم که چه کار می خواهیم بکنیم. برنامه ریزی کنیم که کی رنگ خانه و این و آن را عوض کنیم. یا کالکشن آهنگ درست کنیم. یا تخته بزنیم . یا فالوده طالبی درست کنیم. یا کلا با هم باشیم.

یک مقدار هم این است که من بغلیبیلیته ام * زیاد شده. یعنی جای بوس و کنار و اینها  کلا فقط بغل می خواهم. و خوب در مزیت بغل به بقیه چیزها شکی نیست.

یک سوال رایجی که اخیرا می گیرم ( در کنار هنوز کار پیدا نکردی؟ تو کدوم دانشگاهی؟ هنوز بچه دار نشدی؟ نمی خوای دوباره بری؟ چرا برگشتی ؟ و بقیه سوالهای سوپر فان دیگر) اینست که دلت تنگ نشده؟ و هیچکس هم باورش نمی شود که نه. حتی خود الف. می گوید پنج ماه زود است. آخر پنج ماه واقعا زود است؟ چجور پنج ماه آن ور زود نبود و من سر دو ماه حالت تهوع می گرفتم از دل تنگی؟  پنج ماه کشورهای مختلف  با هم فرق می کند؟ یا چی. بهر حال خودم هم شک کرده ام .  فعلا که دلتنگ نیستم یا پشیمان یا هر احساس منفی دیگری. منتظر می مانم تا پی ام اس بعدی، شاید دلتنگ هم شدم.

قسمتی از حال خوشم هم این است که هوا تابستان شده و من از مخلوط کولر و گوجه سبز و هندوانه و پارک های تا آخر شب پر از مردم و آفتاب نمی توانم خوشحال نباشم. شاید به خصلت جنوبی ام بر می گردد. یا شاید مال این باشد که تابستان پارسال انقدر خوب بود که بعد از آن دیگر تابستان ها فقط می توانند خوب باشند و بس. یا شاید چون بیکارم و مدرسه و مشق و کار و برنامه برای آینده و فکر های بزرگ ندارم.

مطمئنم ولی بیشترش مربوط به گوجه سبز است که من سه سال بود نخورده بودم.

  • بغلیبیلیته تعبیر میرزا پیکوفسکی است. یعنی چیزی یا کسی که آدم هی دلش می خواهد بغلش کند. اینجا استفاده ام ازش غلط است. آدم نمی تواند به خودش بگوید که بغلیبیلیته دارد. آدم نهایتا بغلی است. ولی خوب این یکی مرا یاد بغلی مشروب می اندازد که چون فعلا کمی تا قسمتی در ترکم ترجیح می دم ازش استفاده نکنم. میرزا این تعبیر را برای فک ها بکار برد. کوآلا هم البته همین وضعیت را دارد.  فکر کنم بغل کردنش هم آسان تر باشد.
Advertisements

کارها

Information

3 responses

20 05 2012
مائده

خب نمردم و یکی از اون پستات که دلم براشون لک زده بود رو رو کردی. جمله فوق تکراری «عالی بود» رو مجددا برات میذارم چون چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه.

قسمتی از حال خوشم هم این است که هوا تابستان شده و من از مخلوط کولر و گوجه سبز و هندوانه و پارک های تا آخر شب پر از مردم و آفتاب نمی توانم خوشحال نباشم. شاید به خصلت جنوبی ام بر می گردد. یا شاید مال این باشد که تابستان پارسال انقدر خوب بود که بعد از آن دیگر تابستان ها فقط می توانند خوب باشند و بس. یا شاید چون بیکارم و مدرسه و مشق و کار و برنامه برای آینده و فکر های بزرگ ندارم.

مطمئنم ولی بیشترش مربوط به گوجه سبز است که من سه سال بود نخورده بودم.

این پاراگراف بخصوص کارمو ساخت به دلیل نامعلومی…
مرسی

20 05 2012
مائده

خیلی فکر کردم و بالاخره فهمیدم چرا با خوندن این پاراگراف بخصوص یهو یه حالی شدم: چند روز پیش طی یک اشتباه جبران ناپذیر به سرم زد کتلت درست کنم. خب اولش همه چیز عادی بود و مراحل آشپزی طبق پیش بینی جلو می رفت. تا وقتی بوی کتلت آماده در اومد و من یهو پرتاب شدم توی پارک لاله چندین سال پیش (خونه ما خیابون دکتر فاطمی بود اون موقع)، یه شب تابستونی مثل ده ها شب تابستونی مشابه، من و علیرضا، مامان و بابا، خواهرم و ایل و تبارش، برادرم و قبیله ش… مامان و سبد پر از خوراکیش که کتلت جزء لاینفکش بود، بابا و بالش و رواندازش، پرحرفیای تموم نشدنیه من و خواهر و خانم برادرم، علیرضا و چهار تا بچه که بهش گیر سه پیچ داده بودن باهوشون بره تا محوطه بازی، آقایون ولو روی زیر انداز مشهور پیک نیک که ولو شدن توی خنکی پارک بعد از یه روز گرم طولانی انقدر بهشون چسبیده بود که جمیعا سعی می کردن به روشون نیارن که بچه هاشون دارن علیرضا رو کچل می کنن… این صحنه ها که احتمالا دیگه هرگز تکرار نمی شن بدجوری دغدغه این روزام شده…
نتیجه اخلاقی: هرگز توی غربت تنهایی کتلت درست نکنین.

29 09 2012
فرزاد

خیلی خوب بود!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: