بین هفت تا نه و نیم سه شنبه می شود زندگی کرد

4 07 2012

تنهایی نشستم به مشروب خوردن . از وقتی ایران آمدم این دومین بار بود. از لحاظ رسمی اولین بار البته. چون بار قبلی الف قرار بود بیاید و دو نفری بخوریم و من بساط را چیدم روی زمین که زنگ زد و گفت دیر می رسد. من هم نرم نرم شروع کردم به خوردن و پسته را مزمزه کردن زیر زبانم.  تقریبا خوردن در انتظار بود و بنابراین تک خوری محسوب نمی شد. دفعه قبل هم البته گریه کردم. برداشتم این  فیلم Je vais bien, tu t’en fais pas  را گذاشتم و در حین گم شدن برادره، هی دماغم را کشیدم بالا. یادم هست که مدام به خودم می گفتم این فیلم متوسطی است و الان تو رقیق القلبی و الخ. یکجور که توجیه کنم حالم را برای خودم. بعد رسید به آهنگ لی لی و من یادم آمد که اولین بار چهار- پنج سال پیش شنیدمش .  و یادم آمد که قسمت World still has a place for people like us را می شنیدم World doesn’t have a place for people like us  . و چقدر این دومی هنوز منطقی تر است.
 این سری قرار نبود الف بیاد و بساطی هم نبود و شادخواری نبود. خوردن به قصد یاد رفتن بود و باید بگویم عالی هم جواب داد. تا الف بیاید من پیک چهارم را هم روی شکم خالی زده بودم و فقط گرفتن بازویم تا تخت به او رسید. گریه هایم را البته قبلش کرده بودم. مثل فیلم ها رد ریمل هم نمانده بود که پسره بیاید انگشت بکشد زیر چشمان آدم. سر سی سالگی آدم یاد می گیرد برای گریه اش هم برنامه ریزی کند.

 صبحش با یکی از بدترین هنگ اورهای توی زندگیم بیدار شدم. این قسمتش مثل فیلم ها بود. اولش البته. همان قسمت که من دستم را از زیر حجم پتو دراز کردم بیرون و یک لیوان آب با آسپرین جوشان داخلش را گرفتم و همان زیر پتو جرعه جرعه خوردم. بعدش البته کسی صبحانه برایم درست نکرد . جسدم را کشیدم تا کاناپه توی سالن و یک دست روی سر و یک دست روی معده نیم ساعتی همانجور جنین مانند دراز کشیدم. بعد یادم هست که حالم خیلی بهتر شد. یعنی وسط آن حال فیزیکی آشغال که انگار یکی با لگد آمده بود وسط شکمم، مغزم فکر کردن را متوقف کرد و دنیا جای بهتری شد. 

 به نظرم شاید من باید زندگیم را توی هنگ اورهای متوالی برنامه ریزی کنم. مستی، فقط همه چیز را بولد می کند، بیشتر غم ها را، گاهی وقتی خوشی ها را. این چند ساعت بعدش است که اهمیت دارد. وقتی که الکل پریده ولی هنوز انقدر زور دارد که واقعیت دنیا را جایی آن بیرون بسته بندی شده و دلیور نشده نگه دارد. جایی که درد روزانه جایش عوض می شود با سردرد و گیجی و چشمی که دودو می زند.  آن چند ساعت که آدم بی زمان و بی مکان است و هیچ چیز واقعی تر از حال آن لحظه اش نیست؛ آن چند ساعت دنیای بیرون جای بهتری می شود.

بعد البته می روی دوش می گیری و دنیا بر می گردد به حال طبیعی اش.

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: