هشت دقیقه*

16 07 2012

چیزی که بیشتر از همه به خاطر می‌آورم، دست‌هایش است. بلند و کشیده و لاغر. بر خلاف دست‌های من. صورتش را از توی عکس‌ها به‌ یاد می‌آورم. از بس که کم عکس می‌گرفت و از بس که من هیچ عکسی ازش را هیچ کجا نگه نمی‌دارم. دست‌هایش را اما با آن استخوان‌های برجسته مچ‌ها که از زیر پوست بیرون زده بودند، مثل نقاشی ناتمامی به خاطر دارم. دستانی که به هیچ کجا متصل نیستند. دستانش در یک فضای لایتناهی به سوی هیچ کشیده شده‌اند.

چطور می‌شود یک خواهر و برادر دستان به این متفاوتی داشته باشند؟ حتی پدر ومادرمان هم دستانی به آن کشیدگی ندارند. گاهی فکر می‌کنم صاحب دستانی به آن ظرافت باید هم بمیرد. یکجور که انگار که با آن دست‌ها توی این دنیا نمی‌شد نوازش کرد، در آغوش گرفت، پول شمرد، چمدان بلند کرد، سیلی زد، سیگار کشید و یا درب را بست. درب را البته توانست ببندد. این آخرین کاری بود که کرد.

جدیدا خوابش را می‌بینم و مدام در خواب می‌بوسمش. صورتش را در خواب نمی‌بینم، اما بیدار که می‌شوم حس آن بوسه هنوز با من است و لب‌هایم می‌سوزد. حس پوستش، گونه استخوانیش هنوز با من است و ملافه‌های تمیز و بوی باران صبحگاهی جوابگوی هیچ چیز نیستند.

هشت دقیقه­ی* من خیلی طول کشیده، به زودی ۱۲ سال می‌شود. بین یک نوزاد و یک آدم ۱۲ ساله چقدر فاصله هست؟ بین یک آدم ۱۸ ساله و یک سی ساله چقدر؟ این آخری را سه تا مدرک و چهار بار تعویض شهر و یک ازدواج و دو تا زبان جدید و کلی آدم که اورا نمی‌شناسند پر کرده است. آدم‌هایی که مرا بدون او شناخته‌اند. حتی بدون جای خالی او. «او» یی که برای آن‌ها هیچ وقت نبوده. حس می‌کنم جای خالیش را توی یک کوله پشتی روی کمرم حمل می‌کنم. بارم هی سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌شود. یک جاهایی، خیلی کم، دلم می‌خواهد کوله را زمین بگذارم. مهمان ملت شوم و با خجالت بگویم: «برای من و کوله‌ام جا دارید؟ داخل کوله را می‌خواهید ببینید؟ یک آدم ۲۹ ساله آن داخل است. بالا بلند و چهار شانه و مهربان. سربازی رفته و درس خوانده. داستان نویس و کاریکاتوریست. با دو سه تا دوست دختر سابق فوقش. یک آدمی که دیگر دستان بلندش داخل کوله جا نمی‌شود. بگذارید بیرونش بیاورم. سرم را روی شانه‌اش بگذارم. چند دقیقه، فقط برای چند دقیقه. آنقدر که خستگی این ۱۲ سال را به در کنم. نترسید. می‌توانید باهاش صحبت کنید. این دیگر عکس روی یک سنگ قبر نیست. یک آدم است و من فقط می‌خواهم کمی خواب بی‌رویا داشته باشم».

پ. ن. ۱. کوله‌ام را هیچوقت زمین نمی‌گذارم. آدم‌ها قابل اعتماد نیستند و دنیا ماموریتش را در ثابت کردن این قضیه به من خیلی خوب انجام داده.

پ. ن. ۲. این  را فقط یکبار توانستم بخوانم. انقدر که درد داشت.

پ. ن. ۳. *. «اگر خورشید منفجر شود، مردم روی زمین برای هشت دقیقه پس از انفجار هنوز از آن اطلاع ندارند، چون این مقدار طول می‌کشد که نور از خورشید به زمین برسد. برای هشت دقیقه دنیا هنوز آرام و شاد و روشن است. برای هشت دقیقه مردم نمی‌توانند باور کنند چنین اتفاقی افتاده. چون همه چیز ظاهرا عادی است. چون آن‌ها اوضاع را عادی می‌خواهند».

با دخل و تصرف. از فیلم Extremely loud & incredibly close

Advertisements

کارها

Information

One response

29 09 2012
فرزاد

فوق العاده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: