14 02 2013

یادم باشد یک روزی هم بردارم بنویسم از آن صبح پاییزی ، روی صندلی عقب آژانس ، که دستم بی هوا مشت شده بود و ناخنها داشتند ردشان را می گذاشتند کف دست و من که اصلاً خیالیم نبود.  بنویسم از دستش که آمد و نرم نرم ، یکی یکی انگشتها را باز کرد و دستش را جا داد آن داخل.  بنویسم از رادیو که داشت مسابقه پخش می کرد و ما که دست در دست سوالها را دانه دانه جواب می دادیم. بنویسم که پاییز بود و تا بیمارستان خیلی راه بود. 

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: