آقای فیل، آقای فیل عزیز

8 09 2013

خوب من دوباره میز دارم. شاید بهتر باشد بگویم که گوشه خودم را دارم. آدم تا چیزی را از دست ندهد قدرش را نمی‌داند. مثال دم دستی‌اش همین می‌ز. اینکه که آدم هی بند وبساطش را بیاورد پهن کند روی میز ناهار خوری و بعد دوباره تا گرسنه‌اش شد جمعش کند، نتیجه‌اش این می‌شود که آدم نمی‌نویسد. مدام آدم نگاهش می‌رود دنبال سیم گره خورده لپ تاپ و موس جمع شده گوشه کمد و تا کی حالش می‌آید این‌ها را باز کند می‌شود دوماه. یا چهار ماه. یا یک سال. نوشتن سخت است و انگشتان آدم که باد بخورند یخ می‌بندند و ترک بر می‌دارند و ناخن‌ها بلندمی‌شوند و لاک می‌خورند و پاک می‌شوند. نه اینکه با لاک نتوان نوشت، نه. یک دورانی لاک اصلا عامل نوشتن بود. عامل حوصله سر نرفتن دست روی کی بورد. 

یک جور هم بهانه است همه این‌ها. ننوشتن روشی بود برای بی‌خیال شدن آن فیل بزرگ سفید وسط اتاق به قول این دوستان آن طرفی. آدم نمی‌تواند از فیلم و کتاب و در و دیوار بنویسد وقتی آقای فیل چهار چشمی به آدم زل زده. یا لگد می‌زند. گاهی قشنگ زیر قلب.

تا وقتی که برای خود آدم اتفاق نمی‌افتد، دقیقاً سنگینی قضیه حس نمی‌شود. کانه قضیه میز. یک جماع ترسناکی هست در امت بابت این قضیه مادر شدن. داخل و بیرون هم ندارد. جماعت خوشحال بی‌تفریح (گودر علیه الرحمه) در اطراف و اکناف دنیا صفحه درست کرده‌اند و قربان صدقه بچه به دنیا نیامده‌شان می‌روند. طرف با یک دست تست حاملگی‌اش را چک می‌کند و با دست دیگر کامنت می‌گذارد بابت کالسکه بچه. من ماه اول انگار یکی داشت خفه‌ام می‌کرد.

خدا پدر گوگل را بیامرزد. فشار زنهای هراسان هیستریک را از اورژانس و موبایل پزشک‌ها برداشته است. «ون وود یو گت ا بام؟»، «ون شوود یو اکسپکت د بیبی مومنت؟». همه سوال‌ها جواب دارند. آدم‌های سالم شاد از موبیل آلاباما تا ساحل عاج با شکمهای برآمده‌ای که عکسهای پروفایلشان است، برای همه سوالهای زنان دیوانه هورمونال جواب دارند. براساس تجربه دو بچه. براساس تجربه چهار بچه. «ون وود یو فیل د مادرهود»؟ این تنها سوالی است که جواب ندارد. فکر می‌کنم احساسش با برگه آزمایش برای ملت می‌رسد. مهر خورده و قطعی. مثل مهر روی شناسنامه که سابقاً گاهی تا نصف عکس را می‌پوشاند. بعد از مدتی جزئی از قیافه آدم می‌شود.

بیشتر از همه چیز دلم برایش می‌سوزد. گاهی که تبلت را می‌گذارم روی شکمم، می‌آید دقیقاً زیرش لگد‌های محکمی می‌زند که «هوی، برش دار!». به نظرم مادر بودن که حجم عظیمی از فداکاری و توانایی را می‌طلبد که می‌دانم من ندارم. من، هنوز مهم‌ترین شخصیت زندگیم است. بعداً چه کار خواهم کرد؟ چطور کنار خواهم آمد؟ سخت خواهد بود؟. یک ورش هم اینست که عادت ندارم کسی به من بچسبد. نه فیزیکی، نه روحی. دور و برم پر از آدمهایی است که می‌دانند کی ولم کنند به حال خودم. کی فشار نیاورند. کی بغل کنند. کی باشند. کی نباشند. آدم این را که به بچه‌اش نمی‌تواند بگوید. حتی من هم این را می‌دانم. مادر خوبی نمی‌شوم. مادر خوبی نیستم.

مادر خودم گویا زمان بارداری‌اش بغل بغل سیگار می‌کشیده. حالا اینکه من سیگار و الکل و کافئین را گذاشته‌ام کنار و روزانه لیوان لیوان شیر می‌خورم را برداشته نشانه کرده که مادر خوبی می‌شوم. آدم چه بگوید؟ عرضه درست کردن خودم را ندارم، سعی می‌کنم از شکمم مایه بگذارم.

فکر می‌کنم دوستش دارم البته. دقیقاً نمی‌دانم چه احساسی است. خیلی یاد نوزده سالگی می‌کنم که عاشق شده بودم و تا چندین ماه نمی‌دانستم این حال چیست. ضربان قلب و دلتنگی و گریه بی‌زمینه و حسادت کودکانه را می‌گذاشتم به حساب در و دیوار. تا دوزاری بیفتد که جریان چیست چندین ماه گذشته بود. یک هفته پیش، نیم ساعتی حرکتش را حس نکردم. دراز کشیده بودم روی تخت، با یک دست شکلات می‌خوردم و یک دست روی شکم دنبال حرکت می‌گشتم. احسان آمده و می‌پرسد: «دوستش داری؟!». این سوال را ملت نزدیک مدام از من می‌پرسند. یکجور انگار برایشان سخت است باور این قضیه که من ممکن است کسی را غیر از خودم دوست داشته باشم. برای خودم هم سخت است.

به هرحال شکم بزرگ شده و دیگر در کوچه و خیابان هم ملت نسبتاً می‌فه‌مند. نگاه‌هایشان‌‌ همان نگاهی است که به آدم‌های با ناتوانی جسمی می‌اندازند. یکبار مامان گفت: «ملت هم خوششان می‌آید و هم دلشان برایت می‌سوزد». این‌‌ همان حالی است که دارم. خوشحالم، می‌ترسم، نگرانم و نمی‌دانم می‌توانم انجامش دهم یا نه. بهر حال نهایتاً خواهم فهمید، آقای فیل هنوز از وسط اتاق به من زل زده و خیلی خوشحال دمش را تکان می‌دهد. گوش‌هایش به من رفته. می‌دانم.

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: