آقای فیل، آقای فیل عزیز

8 09 2013

خوب من دوباره میز دارم. شاید بهتر باشد بگویم که گوشه خودم را دارم. آدم تا چیزی را از دست ندهد قدرش را نمی‌داند. مثال دم دستی‌اش همین می‌ز. اینکه که آدم هی بند وبساطش را بیاورد پهن کند روی میز ناهار خوری و بعد دوباره تا گرسنه‌اش شد جمعش کند، نتیجه‌اش این می‌شود که آدم نمی‌نویسد. مدام آدم نگاهش می‌رود دنبال سیم گره خورده لپ تاپ و موس جمع شده گوشه کمد و تا کی حالش می‌آید این‌ها را باز کند می‌شود دوماه. یا چهار ماه. یا یک سال. نوشتن سخت است و انگشتان آدم که باد بخورند یخ می‌بندند و ترک بر می‌دارند و ناخن‌ها بلندمی‌شوند و لاک می‌خورند و پاک می‌شوند. نه اینکه با لاک نتوان نوشت، نه. یک دورانی لاک اصلا عامل نوشتن بود. عامل حوصله سر نرفتن دست روی کی بورد. 

یک جور هم بهانه است همه این‌ها. ننوشتن روشی بود برای بی‌خیال شدن آن فیل بزرگ سفید وسط اتاق به قول این دوستان آن طرفی. آدم نمی‌تواند از فیلم و کتاب و در و دیوار بنویسد وقتی آقای فیل چهار چشمی به آدم زل زده. یا لگد می‌زند. گاهی قشنگ زیر قلب.

تا وقتی که برای خود آدم اتفاق نمی‌افتد، دقیقاً سنگینی قضیه حس نمی‌شود. کانه قضیه میز. یک جماع ترسناکی هست در امت بابت این قضیه مادر شدن. داخل و بیرون هم ندارد. جماعت خوشحال بی‌تفریح (گودر علیه الرحمه) در اطراف و اکناف دنیا صفحه درست کرده‌اند و قربان صدقه بچه به دنیا نیامده‌شان می‌روند. طرف با یک دست تست حاملگی‌اش را چک می‌کند و با دست دیگر کامنت می‌گذارد بابت کالسکه بچه. من ماه اول انگار یکی داشت خفه‌ام می‌کرد.

خدا پدر گوگل را بیامرزد. فشار زنهای هراسان هیستریک را از اورژانس و موبایل پزشک‌ها برداشته است. «ون وود یو گت ا بام؟»، «ون شوود یو اکسپکت د بیبی مومنت؟». همه سوال‌ها جواب دارند. آدم‌های سالم شاد از موبیل آلاباما تا ساحل عاج با شکمهای برآمده‌ای که عکسهای پروفایلشان است، برای همه سوالهای زنان دیوانه هورمونال جواب دارند. براساس تجربه دو بچه. براساس تجربه چهار بچه. «ون وود یو فیل د مادرهود»؟ این تنها سوالی است که جواب ندارد. فکر می‌کنم احساسش با برگه آزمایش برای ملت می‌رسد. مهر خورده و قطعی. مثل مهر روی شناسنامه که سابقاً گاهی تا نصف عکس را می‌پوشاند. بعد از مدتی جزئی از قیافه آدم می‌شود.

بیشتر از همه چیز دلم برایش می‌سوزد. گاهی که تبلت را می‌گذارم روی شکمم، می‌آید دقیقاً زیرش لگد‌های محکمی می‌زند که «هوی، برش دار!». به نظرم مادر بودن که حجم عظیمی از فداکاری و توانایی را می‌طلبد که می‌دانم من ندارم. من، هنوز مهم‌ترین شخصیت زندگیم است. بعداً چه کار خواهم کرد؟ چطور کنار خواهم آمد؟ سخت خواهد بود؟. یک ورش هم اینست که عادت ندارم کسی به من بچسبد. نه فیزیکی، نه روحی. دور و برم پر از آدمهایی است که می‌دانند کی ولم کنند به حال خودم. کی فشار نیاورند. کی بغل کنند. کی باشند. کی نباشند. آدم این را که به بچه‌اش نمی‌تواند بگوید. حتی من هم این را می‌دانم. مادر خوبی نمی‌شوم. مادر خوبی نیستم.

مادر خودم گویا زمان بارداری‌اش بغل بغل سیگار می‌کشیده. حالا اینکه من سیگار و الکل و کافئین را گذاشته‌ام کنار و روزانه لیوان لیوان شیر می‌خورم را برداشته نشانه کرده که مادر خوبی می‌شوم. آدم چه بگوید؟ عرضه درست کردن خودم را ندارم، سعی می‌کنم از شکمم مایه بگذارم.

فکر می‌کنم دوستش دارم البته. دقیقاً نمی‌دانم چه احساسی است. خیلی یاد نوزده سالگی می‌کنم که عاشق شده بودم و تا چندین ماه نمی‌دانستم این حال چیست. ضربان قلب و دلتنگی و گریه بی‌زمینه و حسادت کودکانه را می‌گذاشتم به حساب در و دیوار. تا دوزاری بیفتد که جریان چیست چندین ماه گذشته بود. یک هفته پیش، نیم ساعتی حرکتش را حس نکردم. دراز کشیده بودم روی تخت، با یک دست شکلات می‌خوردم و یک دست روی شکم دنبال حرکت می‌گشتم. احسان آمده و می‌پرسد: «دوستش داری؟!». این سوال را ملت نزدیک مدام از من می‌پرسند. یکجور انگار برایشان سخت است باور این قضیه که من ممکن است کسی را غیر از خودم دوست داشته باشم. برای خودم هم سخت است.

به هرحال شکم بزرگ شده و دیگر در کوچه و خیابان هم ملت نسبتاً می‌فه‌مند. نگاه‌هایشان‌‌ همان نگاهی است که به آدم‌های با ناتوانی جسمی می‌اندازند. یکبار مامان گفت: «ملت هم خوششان می‌آید و هم دلشان برایت می‌سوزد». این‌‌ همان حالی است که دارم. خوشحالم، می‌ترسم، نگرانم و نمی‌دانم می‌توانم انجامش دهم یا نه. بهر حال نهایتاً خواهم فهمید، آقای فیل هنوز از وسط اتاق به من زل زده و خیلی خوشحال دمش را تکان می‌دهد. گوش‌هایش به من رفته. می‌دانم.

Advertisements




12 08 2013

روی همه چیز را خاک گرفته. یک لایه نازک نادیدنی که به چشم نمی آید. از دور تر و تمیز و مرتب. یکدور که بزنی اما ، کف پا را که برگردانی لکه های سیاه جای چون و چرا نمی گذارند. حالا خاک عمده را ملت نمی بینند. تو که لکه های سیاه را زیر جوراب سفید کتانی همه جا می بری که می دانی.





When the words arent warm enough to keep away the cold*

11 04 2013

ﻣﻦ ﺧﻮاﺏ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﻦ ﺧﻮاﺏ ﻧﺒﻮﺩﻡ. ﻣﻦ ﮔﻮﺷﻲ ﺗﻠﻔﻦ را ﻓﺸﺎﺭ ﻣﻲ ﺩاﺩﻡ. ﻣﻦ آﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﻲ ﺩاﺩﻡ. ﻣﻦ ﻋﺪﺩ ﺭا ﻣﻲ ﺷﻨﻴﺪﻡ. ﻣﻦ ﺻﺪاﻱ ﮔﺮﻡ و ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺯﻥ ﺭا ﻣﻲ ﺷﻨﻴﺪﻡ. ﻣﻦ ﻋﺪﺩ ﺭا ﻣﻲ ﺷﻨﻴﺪﻡ. ﻣﻦ ﻛﺮ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﻦ ﻧﻤﻲ ﺷﻨﻴﺪﻡ. اﻭ ﺩﺳﺘﻬﺎﻳﺶ ﺗﻮﻱ ﻫﻮا ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﻫﺮ ﺟﺎﻳﻲ ﺑﺎﺷﻢ ﻏﻴﺮ اﺯآﻧﺠﺎ. اﻭ ﺩﺳﺘﻬﺎﻳﺶ ﺗﻮﻱ ﻫﻮا ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺭ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻧﺪ. ﻣﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺭا ﺩﻭﺭﻡ ﺩاﺷﺘﻢ. ﻣﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻱ ﺭا ﻣﻲ ﺧﻮاﺳتم. اﻭ ﺩﺳﺘاﻧﺶ ﺑﺎﻻﻱ ﺳﺮﺵ ﺑﻮﺩ. اﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺯﻳﺮ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﻮﺩ. اﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺭ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ.

ﻧﻮﺭ. ﻧﻮﺭ.ﻧﻮﺭ.
ﻣﻦ ﻧﻮﺭ  ﺩاﺷﺘﻢ. ﻣﻦ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﻧﻪ اﻡ ﻧﻮﺭ ﺩاﺷﺘﻢ. ﻣﻦ ﺗﻮﻱ ﺳﺮﻡ ﻧﻮﺭ ﺩاﺷﺘﻢ. ﻣﻦ ﺗﻮﻱ ﻗﻠﺒﻢ ﻧﻮﺭ ﺩاﺷﺘﻢ. ﻣﺎ ﺗﻮﻱ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ. ﻣﻦ ﺗﻮﻱ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. اﻭ ﺗﻮﻱ ﺟﺎﺩﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ اﺷﻜﻬﺎﻳﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ. ﻣﻦ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺒﻮﺩﻡ. ﻣﻦ ﻧﺎﺭاﺣﺖ ﻧﺒﻮﺩﻡ. ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩﻡ.

ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻳﻢ. ﻣﺎ ﮔﻮﺷﻲ ﺗﻠﻔﻦ ﺩاﺷﺘﻴﻢ . ﻣﺎ ﻣﻮﺑﺎﻳﻞ ﺩاﺷﻴﻢ. ﻣﺎ ﻋﺪﺩ ﺩاﺷﺘﻴﻢ. ﻣﺎ ﺁﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺧﻄ ﻧﺪاﺷﺘﻴﻢ.

ﻣﻦ ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ. ﻣﻦ ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺩاﺩ ﺑﺰﻧﻢ. من ﺗﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﻦ ﮔﻴﺞ ﺑﻮﺩﻡ. اﻭ ﮔﻴﺞ ﻧﺒﻮﺩ. اﻭ ﮔﻴﺞ ﺑﻮﺩ. اﻭ ﺑﻪ اﻧﺪاﺯﻩ ﻣﻦ ﮔﻴﺞ ﻧﺒﻮد. اﻭ ﺟﻠﻮﻱ ﻣﻦ ﮔﻴﺞ ﻧﺒﻮﺩ. ﻣﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﻲ ﺯﺩﻡ. ﻣﻦ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﻲ ﺯﺩﻡ. ﻣﻦ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﻲ ﺯﺩﻡ. ﻣﻦ اﺷﻜﻬﺎﻳﻢ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﻧﺪاﺷﺖ. اﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﻳﺶ. ﻣﻦ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﻳﻚ ﺟﺎﻱ ﻛﺎﺭ ﻣﻲ ﻟﻨﮕﺪ. اﻭ ﻣطمئن ﺑﻮﺩ ﻳﻚ ﺟﺎﻱ ﻛﺎﺭ ﻣﻲ ﻟﻨﮕﺪ. ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ ﻣﻲ ﺯﺩﻳﻢ. ﻣﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺭا ﻧﻤﻲ ﺯﺩﻡ. اﻭ ﺣﺮﻓﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺭا ﻣﻲ ﺯﺩ. ﻣﺎ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﻲ ﺯﺩﻳﻢ.

ﻣﻦ ﻧﮕﺮاﻥ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻧﮕﺮاﻥ ﺑﻮﺩﻡ. اﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺁﺭاﻣﺶ ﺩاﺷﺖ ﻏﻴﺮ اﺯ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺁﺭاﻣﺶ ﻧﺪاﺷﺖ. ﻣﻦ ﻏﻴﺮ ﻧﺪاﺷﺘﻢ. من ﺟﻮﺭﺩﻳﮕﺮ ﻧﺪاﺷﺘﻢ.  ﻣﻦ ﺁﺩﻡ ﮔﻔﺘﻦ ﻋﺪﺩ ﻧﺒﻮﺩﻡ. ﻣﻦ ﻓﻜﺮ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﻧﮕﻔﺘﻨﺶ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮ ﻣﻲ ﺷﻮد. ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻆﺮ ﺑﻮﺩﻡ.

اﻭ ﻣﻨﺘﻆﺮ ﺑﻮﺩ. اﻭ ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺖ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ. ﻣﻦ ﻧﻤﻲ ﺩاﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﻳﻢ. ﻣﻦ ﺩﻳﮕﺮ ﻓﻜﺮ ﻧﺪاﺷﺘﻢ. ﻣﻦ ﺩﻳﮕﺮ ﺣﺮﻑ ﻧﺪاﺷﺘﻢ. ﻣﻦ ﺗﻠﻔﻦ ﻫﺎﻳﻲ ﺩاﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺟﻮاﺏ ﻧﻤﻲ ﺩاﻧﻨﺪ. ﻣﻦ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ. ﻣﻦ ﻣﻲ ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ. من  ﻋﺼﺒﻲ ﻣﻲ ﺷﺪﻡ. ﻣﻦ ﻧﮕﺮاﻥ ﻣﻲ ﺷﺪﻡ. ﻣﻦ ﺩﻳﮕﺮ ﺯﻧﮓ ﻧﻤﻲ ﺯﺩﻡ.

اﻭ ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﺗﻠﻔﻨﺶ ﺭا ﻣﺮﺗﺐ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ. اﻭ ﺁﺩﻡ ﺩاﺷﺖ. اﻭ ﺑﺮاﻱ ﻫﺮ ﺁﺩﻣﻲ ﺳﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﺩاﺷﺖ. اﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﻗﺪﻳﻢ ﺩاﺷﺖ. اﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪاﺷﺖ. اﻭ ﺁﺷﻨﺎ ﺩاﺷﺖ.

ﻣﻦ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻫﺎﻳﻢ ﺭا ﭘﺎﻙ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ. ﻣﻦ ﺑﺮاﻱ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺻﺪاﻳﺸﺎﻥ ﺭا ﺑﺸﻨﻮﻡ ﺳﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﺩاﺷﺘﻢ. ﻣﻦ ﻫﻧﻮﺯ ﺗﻠﻔﻦ ﭘﺮﻳﺴﺎ و ﻧﺎﺩژ ﺭا ﺩاﺷﺘﻢ. ﻣﻦ ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ اﺯ ﻟﻴﺴﺘﻢ ﻛﺴﻲ ﺭا ﺑﺮاﻱ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﭘﻴﺪا ﻛﻨﻢ. ﻣﻦ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺭا ﭘﺎﻙ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ.

ﻣﻦ ﺗﻮﻱ ﺭاﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﻦ اﺳﻢ ﺷﻬﺮﻫﺎ ﺭا اﺯ ﻛﻨﺎﺭ ﺷﻬﻴﺪﭘﺮﻭﺭﺷﺎﻥ ﺑﺮﻣﻲ ﺩاﺷﺘﻢ. ﻣﻦ ﺑﻪ اﻧﺪاﺯﻩ ﻳﻚ ﻋﻤﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺒﻮﺩﻡ. من ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩﻡ.

اﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﻴﺴﺘﻢ. اﻭ ﮔﻴﺞ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﻴﺴﺘﻢ. اﻭ ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺎﺷﻢ.

ﻣﻦ اﺯ ﺗﻼﺵ ﻛﺮﺩﻥ اﻭ ﻧﺎﺭاﺣﺖ ﻣﻲ ﺷﺪﻡ. ﻣﻦ ﻣﻲ ﺩاﻧﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﻡ. ﻣﻦ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﻧﻴﻤﻪ ﺗﻤﺎﻡ و ﻳﺨﭽﺎﻝ ﻧﺎﻣﺮﺗﺐ و ﺳﻮﺭﭘﺮﻳز ﺭا ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪاﺷﺘﻢ. اﻭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﻳﺰﻱ و ﻓﻴﻠﻢ ﻛﺸﺪاﺭ و ﺁﺩﻡ ﻫﺎﻱ ﭘﺮ ﺣﺮﻑ را ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪاﺷﺖ. ﻣﻦ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﻫﺎ ﺭا ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪاﺷﺘﻢ. ﻣﻦ ﻓﻘﻄ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺩاﺷﺘﻢ. اﻭ ﺑﺎ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﻫﺎ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ.

ﻣﺎ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ. ﻣﺎ اﻳﺴﺘﺎﺩﻳﻢ. ﻣﺎ ﻏﺬا ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ. ﻣﺎ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻴﻢ. ﻣﺎ ﺭﻓﺘﻴﻢ. ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ . اﻭ ﺭﻓﺖ. ﻣﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺪاﺷﺘﻴﻢ. ﻣﺎ ﺳﺎﻝ ﻧﺪاﺷﺘﻴﻢ. ﻣﺎ ﻗﺮاﺭ ﻧﺪاﺷﺘﻴﻢ. ﻣﺎ ﻧﺪاﺷﺘﻴﻢ.

*train. This aint goodbye.

**  مشخصاً با تاثیر گیری بسیار( حتی تقلید )از
http://mirzabad.com/prose/foer.php





14 02 2013

یادم باشد یک روزی هم بردارم بنویسم از آن صبح پاییزی ، روی صندلی عقب آژانس ، که دستم بی هوا مشت شده بود و ناخنها داشتند ردشان را می گذاشتند کف دست و من که اصلاً خیالیم نبود.  بنویسم از دستش که آمد و نرم نرم ، یکی یکی انگشتها را باز کرد و دستش را جا داد آن داخل.  بنویسم از رادیو که داشت مسابقه پخش می کرد و ما که دست در دست سوالها را دانه دانه جواب می دادیم. بنویسم که پاییز بود و تا بیمارستان خیلی راه بود. 





اﻋﺭﻑ ﺯﻣﺎﻥ اﻟﺤﻨﻴﻦ اﻧﺘﻬﻲ و ﻣﺎﺕ اﻟﻜﻼﻡ اﻟﺠﻤﻴﻞ*

24 09 2012

ﭘﺴﺘﺎﻥ ﻫﺎﻳﻢ ﺩﺭﺩ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ. ﮔﻠﻮﻳﻢ ﻫﻢ. ﺑﺪﻧﻢ ﺳﺮ ﻧﺎﺳﺎﺯﮔﺎﺭﻱ ﺑﺮﺩاﺷﺘﻪ. ﺑﻴﻦ ﻛﺘﻒ ﻫﺎﻳﻢ ﺧﺴﺘﻪ اﺳﺖ. ﺗﻮ ﮔﻮﻳﻲ ﺑﺎﺭي ﺭا ﺗﺎﺯﻩ اﺯ ﺭﻭﻳﺶ ﺑﺮﺩاﺷﺘﻪ اﻧﺪ اﻣﺎ ﺗﺎ ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﻧﻔﺲ ﺗﺎﺯﻩ ﻛﻨﺪ, ﻳﻜﻲ ﺳﻨﮕﻴﻨﺘﺮ ﺭﻭﻳﺶ ﮔﺬاﺷﺘﻪ اﻧﺪ/اﻡ. ﺩﻟﻢ ﺑﺮاﻱ ﺑﺪﻧﻢ ﻣﻲ ﺳﻮﺯﺩ, اﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺁﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺑﺎﺷﺪ. اﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﻝ ﻳﻜﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺷﺪ. ﺩﻟﻢ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻨﺸﺎﻧﻤﺶ ﻳﻚ ﺟﺎ و ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻫﻴﭻ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﻜﻦ. ﻓﻘﻄ ﺑﻨﺸﻴﻦ, ﺑﺮاﻱ ﻳﻚ ﻣﺪﺕ ﻧﺎﻣﻌﻠﻮﻣﻲ ﺑﻨﺸﻴﻦ . ﺑﺪﻧﻢ ﺩﻟﺶ ﻧﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﺪ. ﺩﻟﺶ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﺪ. ﺩﻟﺶ ﻳﻚ ﺻﺎﺣﺐ ﭘﺮ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺗﺮﻱ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﺪ. ﻳﻚ ﺁﺩﻣﻲ ﻛﻪ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺭﺩﻳﻒ ﻛﺮﻡ ﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﺑﭽﻴﻨﺪ ﺟﻠﻮﻳﺶ و ﻫﻲ ﺑﻤﺎﻟﺪ, ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﻁ ﺁﺷﻜﺎﺭ و ﭘﻨﻬﺎﻥ. ﺁﺩﻣﻲ ﻛﻪ ﺟﺎﻱ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻂﻮﻁ و ﻣﻮ ﻫﺎﻱ ﺳﭙﻴﺪ ﺭا ﺑﺪاﻧﺪ. ﺁﺩﻣﻲ ﻛﻪ ﺩﻟﺶ ﺑﺎ ﺑﺪﻧﺶ ﻳﻜﻲ ﺑﺎﺷﺪ و ﺩﺭ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻛﺮﺩﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺑﺪﻧﺶ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻳﻜﻲ ﻛﻨﺪ. ﻣﻦ, ﺟﺪﻳﺪا اﺯ ﺟﻠﻮﻱ ﺁﻳﻨﻪ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﻮﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺭا ﻧﻤﻲ ﺷﻨﺎﺳﻢ…

ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﭘﻴﺶ ﻭﺳﻄ ﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﺳﻮﭖ ﻳﻚ ﺩﻓﻌﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮاﺳﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻢ. ﻳﻌﻨﻲ ﺑﻐﺾ ﺁﻣﺪ و ﻻﻧﻪ ﻛﺮﺩ و اﺷﻚ ﺁﻣﺪ ﺗﺎ ﭘﺸﺖ ﭼﺸﻢ ﻫﺎ و ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻧﻴﺎﻣﺪ. اﺯ ﺷﺪﺕ ﺗﻌﺠﺐ ﻳﻚ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ اﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻛﺸﻴﺪﻡ و اﻳﺴﺘﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻥ ﻛﻪ اﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﻲ اﺳﺖ? ﭼﻪ ﻣﺮﮔﺖ اﺳﺖ? ﺧﻮﺏ و ﺧﻮﺷﻲ ﻛﻪ. ﭼﺘﻪ. ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ اﻳﻨﺠﻮﺭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ. اﺯ ﻓﺮﻁ ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﮔﻲ ﮔﺮﻳﻪ اﻡ ﻧﻴﺎﻣﺪ. ﺳﻮﭖ ﺭا ﺩﻩ ﺩﻭﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﺶ.

ﻳﻚ ﺧﺎﻧﻢ «ﻧﻴﺎﺯ» ﻧﺎﻣﻲ ﺩاﺭﺩ ﻣﻲ ﺧﻮاﻧﺪ. اﺯ اﻳﻦ ﻓﻮﻟﻜﻮﺭ ﺧﻮاﻥ ﻫﺎ ﻛﻪ ﻟﻬﺠﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭا ﻣﻲ ﺧﻮاﻧﻨﺪ. اﻱ ﺑﺪ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ ﺧﻮاﻧﺪ. ﻳﻚ ﭘﺴﺮ ﻇﺎﻫﺮا ﺟﻨﻮﺑﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪﻱ ﺁﻣﺪ و ﻣﻴﻜﺮﻭﻓﻮﻥ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ و ﺧﻮاﻧﺪ. ﻣﻴﻜﺮﻭﻓﻮﻥ اﻛﻮ ﺩاﺷﺖ و ﺷﻌﺮ ﻳﻚ ﺟﻮﺭﻱ ﻏﻢ ﺩاﺷﺖ و ﻣﻦ ﭘﺮﺕ ﺷﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﺰاﺩاﺭﻱ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮﻱ ﻫﺎ ﺗﻮﻱ ﺗﺎﺳﻮﻋﺎ. ﻳﻜﻲ ﺁﻥ ﭘﺸﺖ ﺳﻨﺞ ﻣﻲ ﺯﺩ. ﺩﻣﺎﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﻲ. ﺑﻌﺪ هم ﺧﺎﻧﻢ اﻳﺴﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﻋﺮﺑﻲ ﺧﻮاﻧﺪﻥ. ﺗﻮﻱ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ اﻣﺎ ﻳﻚ ﻧﻔﺮ ﺧﻢ ﺷﺪﻩ ﺭﻭﻱ ﺩﻣﺎﻣﺶ و ﻳﻚ ﻧﻔﺲ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ.ﺗﻮﻱ ﻗﻠﺒﻤ ﻳﻚ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﺧﺎﻟﻜﻮﺑﻲ ﻫﺎﻱ ﺳﺒﺰ ﺭﻭﻱ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺧﻨﺞ ﻣﻲ ﻛﺸﺪ و ﺑﻲ اﺷﻚ ﺷﻴﻮﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ. ﺗﻮﻱ ﻗﻠﺒﻢ ﻳﻚ ﻧﻔﺮ ﻳﻚ ﻧﻔﺲ ﻋﺮﺑﻲ ﻣﻲ ﺧﻮاﻧﺪ. ﺗﻮﻱ ﻗﻠﺒﻢ ﺩﻳﺮ ﻭﻗﺘﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﺼﺮ ﺗﺎﺳﻮﻋﺎ اﺳﺖ.

* ﻋﻨﻮاﻥ اﺯ ﺷﻌﺮﻱ اﺯ ﻧﺰاﺭ ﻗﺒﺎﻧﻲ: ﻣﻲ ﺩاﻧﻢ اﻳﺎﻡ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺭﺳﻴﺪﻩ و ﻛﻠﻤﺎﺕ ﺯﻳﺒﺎ ﻣﺮﺩﻩ اﻧﺪ.





درد

27 08 2012

درد. کلمه اش ساده است. مفهومش هم طبعاً. آدم زمین که می خورد دردش می گرد. پوست خشک روی زخم دلمه شده را که می کند دردش می گیرد. به جای موی زیر ابرو گوشتش را که می گیرد دردش می گیرد. و البته که وقتی که ترکش می کنند دردش می گیرد، و وقتی که ترک می کند. وقتی که ایستاده یکجایی که یک نفر ازش دور میشود، بوسیله پله برقی، آسانسور، قطار، هواپیما، شورلت مدل 78 ، پیکان 56، برانکار.

بعد یک مدتی بازی کردن با جای درد می شود عادت. پوست روی زخم را آدم هی می کند. اینست که زخم خوب نمی شود. خشک نمی شود. نمی رود توی گوشت و ماهیچه و خون آدم بپیچد و با آدم یکی شود. همانجا رو، تر و تازه می ماند . به مثابه مدال جنگ. یا معلولیت شامل بیمه .

بعدتر آدم ضد ضربه تر می شود. می خورد به در و دیوار و پایه مبل. به لبه کمد. سیاه و کبود می شود و یادش نمی آید اینها از کجا آمده اند. شب ها کارش می شود  وارسی کردن بدنش، سر زانویش، پشت رانش، نقطه نادیده آرنجش. دیگر حتی شوکه هم نمی شود. سوال هم نمی کند. بر هم نمی گردد روزش را وارسی کند که «ضربه زننده» را پیدا کند. هر روزی «ضارب» خودش را دارد.

اینست که آدم می رسد به جایی که دیگر اشکش هم در نمی آید. اخم هم نمی کند. داد هم نمی زند حتی. پشت سر برانکار ، توی سالن انتظار، روی صندلی مسجد، پشت به باد پاییزی توی آن خیابان خلوت؛ می نشیند و دست ها را یله می کند روی زانوها. چنین آدمی هر چند وقت یکبار یقه یک عابر گذری را می گیرد که :»آقا ، رفیق،  غریبه، نمی شود جای من یک دل سیر گریه کنی؟»*

* یک  آدمی هم بود داخل فیلم نه چندان درخشان «درد»، که درد نداشت ،زخم اما تا دلت بخواهد و اشکش هم در نمی آمد. این بود که عشقش جایش زار زد . ولی زخمی که درد ندارد با شیون هم خوب نمی شود.

http://en.wikipedia.org/wiki/Pained





زندانی در زندانی*

18 08 2012

حرفهایمان کشیده بود به مرام و معرفت، آنجور که معمول این وقت ها است. بابا شروع کرد به تعریف کردن از عرق فروشی های دهه پنجاه، از چتول و عرق 55 و خوردن قایمکی در لباس سربازی و توی برف و با فلونی. کشید به اینکه شبی در عرق فروشی مادام نامی و دخترش ( که چه طبیعی اسم تمام عرق فروش ها مادام و موسیو است) ، غریبه ای بی هوا نشسته سر میزشان و شروع کرده حرف زدن و خوردن. که اینها تحویلش نگرفته اند. که غریبه زود رفته و تازه چند ساعت بعد اینها فهمیده اند که کل میز را حساب کرده بوده. که بابا بعد چهل سال دلش برای غریبگی و تنهاییش می سوخت. که تنها خوردن درد دارد. که باید باشند پکیج هایی که شیشه را با پایش بفروشند، دو لیتری را با گوشش ، جام را با نوشش.

 تعریف می کرد که سالن بالای آنجا پنجره بازی داشته به بیرون و ملت برای کم شدن حسابشان شیشه و شات هایشان را پرت می کردند توی زمین خالی پشتی  و بعد از چند وقتی کوهی شده بود آن جا. » آتششان زدند». این را گفت انگار که ادامه منطقی داستان باشد. «خودش و دخترش را، همان اوایل». صدایش افتاد کمی.  سرش را انداخت پایین گویی که جلوی دخل ایستاده و بهش گفته اند حساب شده. یک عمر است که حساب شده.

من از دوام آدم ها بی زبانم. جان به در بردن از این داستانها، ادامه دادن و امید داشتن؛ یا چیزی شبیه به امید.  داستان درست داخلش آتش ندارد. می بایستی عرق فروشی مادام به دخترش رسیده بود و بابا من  را ور می داشت می برد آنجا و پنجره حالا دو جداره نشکن رو به کارون را نشانم می داد و می گفت: «اینجا کوهی بود از شیشه. حالا حساب آدم را می زنند توی این دستگاههایی که به شلوارشان آویزان است. آن موقع هر چه روی میزبود را می شمردند». ادامه منطقی داستان باید غریبه چهل سال پیش می بود که درب را باز می کرد و بی هوا دوباره سر میز ما می نشست و این سری ما می گفتیم » بگو». اصلا می بایستی نسلی وجود می داشت که ادامه منطقی داستانهایشان، وسط مسافرت هایشان و ته میهمانیهایشان فقط خواب بود نه چیز دیگر. و نسل بعدی هم آدرسش را نه فقط با آی دی ، که با نام خیابان و اسم میدان و شماره پلاک می داد. نسلی که تمام عمرش دو کوچه و یک محله جابه جا شده بود. نسلی که موقع آدرس دادن با خنده می گفت: » ما سی ساله که اینجا می نشینیم».

* عنوان از شعری از شهرام شیدایی: » چرا دست از قایق جامانده در دلم بر نمی دارم/ قایقی در ما زندانی شده/ زندانی در زندانی.