ﺑﺎﺩﻫﺎ ﺧﺒﺮ اﺯ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻓﺼﻞ ﻣﻲ ﺩاﺩﻧﺪ

13 08 2012

ﻓﻜﺮ ﻧﺪاﺭﻡ. ﺣﺮﻑ ﻧﺪاﺭﻡ. ﺧﺎﻟﻴﻢ. و اﻳﻦ ﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ , ﻏﻴﺮ ﻣﻨﺘﻆﺮﻩ و ﺗﺮﺳﻨﺎﻙ اﺳﺖ.

Advertisements




اﺯ ﻧﮕﻔﺘﻦ ﻫﺎ

6 08 2012

«…On était faits du même bois, tjr à fuir les gouffres intimes, les confessions sentimentales, tjr à lire entre les lignes, à nous livrer à demi-mot, entre deux silence, tjr à écarter les questions, à les enterrer,les ensevelir, comme si se parler était une chose dangerouse, comme si parler du cœr de nos vie pouvait nous blesser et nous rendre plus friables encore».

Olivier Adam, Des vents contraires





هشت دقیقه*

16 07 2012

چیزی که بیشتر از همه به خاطر می‌آورم، دست‌هایش است. بلند و کشیده و لاغر. بر خلاف دست‌های من. صورتش را از توی عکس‌ها به‌ یاد می‌آورم. از بس که کم عکس می‌گرفت و از بس که من هیچ عکسی ازش را هیچ کجا نگه نمی‌دارم. دست‌هایش را اما با آن استخوان‌های برجسته مچ‌ها که از زیر پوست بیرون زده بودند، مثل نقاشی ناتمامی به خاطر دارم. دستانی که به هیچ کجا متصل نیستند. دستانش در یک فضای لایتناهی به سوی هیچ کشیده شده‌اند.

چطور می‌شود یک خواهر و برادر دستان به این متفاوتی داشته باشند؟ حتی پدر ومادرمان هم دستانی به آن کشیدگی ندارند. گاهی فکر می‌کنم صاحب دستانی به آن ظرافت باید هم بمیرد. یکجور که انگار که با آن دست‌ها توی این دنیا نمی‌شد نوازش کرد، در آغوش گرفت، پول شمرد، چمدان بلند کرد، سیلی زد، سیگار کشید و یا درب را بست. درب را البته توانست ببندد. این آخرین کاری بود که کرد.

جدیدا خوابش را می‌بینم و مدام در خواب می‌بوسمش. صورتش را در خواب نمی‌بینم، اما بیدار که می‌شوم حس آن بوسه هنوز با من است و لب‌هایم می‌سوزد. حس پوستش، گونه استخوانیش هنوز با من است و ملافه‌های تمیز و بوی باران صبحگاهی جوابگوی هیچ چیز نیستند.

هشت دقیقه­ی* من خیلی طول کشیده، به زودی ۱۲ سال می‌شود. بین یک نوزاد و یک آدم ۱۲ ساله چقدر فاصله هست؟ بین یک آدم ۱۸ ساله و یک سی ساله چقدر؟ این آخری را سه تا مدرک و چهار بار تعویض شهر و یک ازدواج و دو تا زبان جدید و کلی آدم که اورا نمی‌شناسند پر کرده است. آدم‌هایی که مرا بدون او شناخته‌اند. حتی بدون جای خالی او. «او» یی که برای آن‌ها هیچ وقت نبوده. حس می‌کنم جای خالیش را توی یک کوله پشتی روی کمرم حمل می‌کنم. بارم هی سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌شود. یک جاهایی، خیلی کم، دلم می‌خواهد کوله را زمین بگذارم. مهمان ملت شوم و با خجالت بگویم: «برای من و کوله‌ام جا دارید؟ داخل کوله را می‌خواهید ببینید؟ یک آدم ۲۹ ساله آن داخل است. بالا بلند و چهار شانه و مهربان. سربازی رفته و درس خوانده. داستان نویس و کاریکاتوریست. با دو سه تا دوست دختر سابق فوقش. یک آدمی که دیگر دستان بلندش داخل کوله جا نمی‌شود. بگذارید بیرونش بیاورم. سرم را روی شانه‌اش بگذارم. چند دقیقه، فقط برای چند دقیقه. آنقدر که خستگی این ۱۲ سال را به در کنم. نترسید. می‌توانید باهاش صحبت کنید. این دیگر عکس روی یک سنگ قبر نیست. یک آدم است و من فقط می‌خواهم کمی خواب بی‌رویا داشته باشم».

پ. ن. ۱. کوله‌ام را هیچوقت زمین نمی‌گذارم. آدم‌ها قابل اعتماد نیستند و دنیا ماموریتش را در ثابت کردن این قضیه به من خیلی خوب انجام داده.

پ. ن. ۲. این  را فقط یکبار توانستم بخوانم. انقدر که درد داشت.

پ. ن. ۳. *. «اگر خورشید منفجر شود، مردم روی زمین برای هشت دقیقه پس از انفجار هنوز از آن اطلاع ندارند، چون این مقدار طول می‌کشد که نور از خورشید به زمین برسد. برای هشت دقیقه دنیا هنوز آرام و شاد و روشن است. برای هشت دقیقه مردم نمی‌توانند باور کنند چنین اتفاقی افتاده. چون همه چیز ظاهرا عادی است. چون آن‌ها اوضاع را عادی می‌خواهند».

با دخل و تصرف. از فیلم Extremely loud & incredibly close





بین هفت تا نه و نیم سه شنبه می شود زندگی کرد

4 07 2012

تنهایی نشستم به مشروب خوردن . از وقتی ایران آمدم این دومین بار بود. از لحاظ رسمی اولین بار البته. چون بار قبلی الف قرار بود بیاید و دو نفری بخوریم و من بساط را چیدم روی زمین که زنگ زد و گفت دیر می رسد. من هم نرم نرم شروع کردم به خوردن و پسته را مزمزه کردن زیر زبانم.  تقریبا خوردن در انتظار بود و بنابراین تک خوری محسوب نمی شد. دفعه قبل هم البته گریه کردم. برداشتم این  فیلم Je vais bien, tu t’en fais pas  را گذاشتم و در حین گم شدن برادره، هی دماغم را کشیدم بالا. یادم هست که مدام به خودم می گفتم این فیلم متوسطی است و الان تو رقیق القلبی و الخ. یکجور که توجیه کنم حالم را برای خودم. بعد رسید به آهنگ لی لی و من یادم آمد که اولین بار چهار- پنج سال پیش شنیدمش .  و یادم آمد که قسمت World still has a place for people like us را می شنیدم World doesn’t have a place for people like us  . و چقدر این دومی هنوز منطقی تر است.
 این سری قرار نبود الف بیاد و بساطی هم نبود و شادخواری نبود. خوردن به قصد یاد رفتن بود و باید بگویم عالی هم جواب داد. تا الف بیاید من پیک چهارم را هم روی شکم خالی زده بودم و فقط گرفتن بازویم تا تخت به او رسید. گریه هایم را البته قبلش کرده بودم. مثل فیلم ها رد ریمل هم نمانده بود که پسره بیاید انگشت بکشد زیر چشمان آدم. سر سی سالگی آدم یاد می گیرد برای گریه اش هم برنامه ریزی کند.

 صبحش با یکی از بدترین هنگ اورهای توی زندگیم بیدار شدم. این قسمتش مثل فیلم ها بود. اولش البته. همان قسمت که من دستم را از زیر حجم پتو دراز کردم بیرون و یک لیوان آب با آسپرین جوشان داخلش را گرفتم و همان زیر پتو جرعه جرعه خوردم. بعدش البته کسی صبحانه برایم درست نکرد . جسدم را کشیدم تا کاناپه توی سالن و یک دست روی سر و یک دست روی معده نیم ساعتی همانجور جنین مانند دراز کشیدم. بعد یادم هست که حالم خیلی بهتر شد. یعنی وسط آن حال فیزیکی آشغال که انگار یکی با لگد آمده بود وسط شکمم، مغزم فکر کردن را متوقف کرد و دنیا جای بهتری شد. 

 به نظرم شاید من باید زندگیم را توی هنگ اورهای متوالی برنامه ریزی کنم. مستی، فقط همه چیز را بولد می کند، بیشتر غم ها را، گاهی وقتی خوشی ها را. این چند ساعت بعدش است که اهمیت دارد. وقتی که الکل پریده ولی هنوز انقدر زور دارد که واقعیت دنیا را جایی آن بیرون بسته بندی شده و دلیور نشده نگه دارد. جایی که درد روزانه جایش عوض می شود با سردرد و گیجی و چشمی که دودو می زند.  آن چند ساعت که آدم بی زمان و بی مکان است و هیچ چیز واقعی تر از حال آن لحظه اش نیست؛ آن چند ساعت دنیای بیرون جای بهتری می شود.

بعد البته می روی دوش می گیری و دنیا بر می گردد به حال طبیعی اش.





در اهمیت گوجه سبز به عنوان داروی ضد افسردگی

19 05 2012

تصمیم  داشتم یک پست خیلی خوش و خرم و غیر هورمونی/ غیر مرگی ای بنویسم و بگذارم اینجا که انقدر خودم از دیدن وبلاگم دپرس نشوم و در ضمن ادای دینی کرده باشم به حال خوب اینروزها و در عین حال تلاشی هم کرده باشم در روزمره نویسی. نمی شود که. دلیل عمده اش اینست که دیشب نخوابیدم. یعنی سه ساعت خوابیدم . از 7 صبح تا 10 . 10 هم منظورم صبح است، وگرنه اگر 10 شب بود خوش اخلاق تر بودم. آخر به اولش می شود که به ترتیب از 12.5 تا 2.5 سعی کردم بخوابم، نشد. در عوض یک پست وبلاگ کامل در مغزم نوشتم ( که این پست نیست ، چون آن یکی خیلی خوش اخلاقانه تر و لاوی داوی تر و پاکت لازم تر می بود). ساعت 2.5 که نقطه اش را گذاشتم ، پاشدم نشستم پشت کامپیوتر که بنویسمش و هوایش کنم. دریغ از یک کلمه. عوضش نشستم گودر خواندم. باید می نوشتم وبلاگ خواندم . ولی من هنوز به گودر می گویم گودر . گرچه آن یکی گودر را آن مرتیکه در ناف امریکا ترکاند. خلاصه گودر خواندم و اپیزود فینال گریز را دیدم. که عجب آشغالی بود. یکی تو کله این نویسنده ها فرو کند که لزومی ندارد هر سریال 10 سیزن باشد. آخرین قسمت خوبی که از گریز دیدم فاینال سیزن شش بود. در ساعت 4.5 بازگشت به تخت کردم. و به صورت متناوب به سقف و گوش الف زل زدم.  در همین حین با ممتحن های احتمالی آیلتس حرف می زدم و بحث می کردم. گنجشک ها از 5 شروع کردند به خواندن. در ساعت 6 تمرکز من نتیجه داد و الف بالاخره بیدار شد. پس از شنیدن سرگذشت غمبار شب من، سعی کرد با بغل و بوس و اینها سر و ته کار را به هم آورد که البته نشد. در ساعت 6.30 الف با پتویی بر دوش در حالیکه که می لرزید پاشد و کولر را روشن کرد، تا شاید من یخ بزنم و به خواب روم. در 6.45 دقیقه پرده هارا کشید. در 6.50 دقیقه ، بحثی در گرفت که از کجا می توان سلاح ساچمه ای برای کشتن گنجشگ ها خرید. در ساعت 7، الف به سمت نان در آوردن فرار کرد و من بالاخره به خواب رفتم/ یا شاید یخ زدم و بیهوش شدم.

می خواهم این سری که پیش دکترم رفتم ، بپرسم قرصی، دوایی ، بخوری یا چیزی برای درست کردن عوارض روحی پی ام اس ندارد. دو سه هفته یکبار یک هفته کامل سگم. سگ خیلی تعبیر مودبانه ای است. انقدر قاطیم که خودم هم می فهمم. معمولا این مواقع آدم خودش بعدها می فهمد. می نشیند و یادش می آید و ای وای ای وای می کند. جدیدا من در حینش می فهمم. دکتر جکیلی که مستر هایدش یک گوشه ایستاده و ای وای ای وای می کند و کاری از دستش بر نمی آید. کار بجایی رسیده که می خواهم بروم قطره عطاری و اینها بگیرم. فک کنم بخورم و دود شوم !

دیگر اینکه اوضاع خوب است. یک جور بدی اول ازدواجی خوب است. یعنی یک جوری که اوایلش هم انقدر خوب نبود. قبل از برگشتن ( و حتی اوایل برگشتن)، کلا در حال آنالیز و اینها بودم، که بعد سه سال جدایی و دوری و اینها چطور دو تا آدم همدیگر را پیدا می کنند و بلا و بلا. یک مدت است آنالیز نمی کنم. یعنی کلا فکر نمی کنم.  هر چقدر که ظاهرش بد است، نتیجه اش خوب است. روابط برگشته به اوایل یا شاید اواسط یا نمی دانم به جاهای خوبش. اینحد که دیگر دوست هم زیاد نمی خواهم . من رفیق باز، دیگر خیلی جاها و کارها راتنهایی با الف دلم می خواهد بکنم . یا اصلا هیچ کار نکنم و توی خانه بمانیم. یک کارهای روزمره احمقانه صد هزار بار کرده/ دیده را انجام بدهیم. مثلا او ایستاده باشد پشت کانتر استیک بکوبد و من دنبال آهنگ بگردم.  یا نصفه شب فیلم ببینیم و من التماسش کنم که خوابش نبرد تا بفهمم جاسوسه کی بود. یا لباسهای زمستانی را با هم جمع کنیم . یا برویم سر پالیزی ویتامینه مخصوص و آب هویج بخوریم کنار فواره و از دست فروش فیلم بخریم. یا جمعه ها او آشپزی کند و سر چرت های کوچک بعد از ظهرش نگذارم بخوابد. یا بنشینیم برای هم تعریف کنیم که چه کار می خواهیم بکنیم. برنامه ریزی کنیم که کی رنگ خانه و این و آن را عوض کنیم. یا کالکشن آهنگ درست کنیم. یا تخته بزنیم . یا فالوده طالبی درست کنیم. یا کلا با هم باشیم.

یک مقدار هم این است که من بغلیبیلیته ام * زیاد شده. یعنی جای بوس و کنار و اینها  کلا فقط بغل می خواهم. و خوب در مزیت بغل به بقیه چیزها شکی نیست.

یک سوال رایجی که اخیرا می گیرم ( در کنار هنوز کار پیدا نکردی؟ تو کدوم دانشگاهی؟ هنوز بچه دار نشدی؟ نمی خوای دوباره بری؟ چرا برگشتی ؟ و بقیه سوالهای سوپر فان دیگر) اینست که دلت تنگ نشده؟ و هیچکس هم باورش نمی شود که نه. حتی خود الف. می گوید پنج ماه زود است. آخر پنج ماه واقعا زود است؟ چجور پنج ماه آن ور زود نبود و من سر دو ماه حالت تهوع می گرفتم از دل تنگی؟  پنج ماه کشورهای مختلف  با هم فرق می کند؟ یا چی. بهر حال خودم هم شک کرده ام .  فعلا که دلتنگ نیستم یا پشیمان یا هر احساس منفی دیگری. منتظر می مانم تا پی ام اس بعدی، شاید دلتنگ هم شدم.

قسمتی از حال خوشم هم این است که هوا تابستان شده و من از مخلوط کولر و گوجه سبز و هندوانه و پارک های تا آخر شب پر از مردم و آفتاب نمی توانم خوشحال نباشم. شاید به خصلت جنوبی ام بر می گردد. یا شاید مال این باشد که تابستان پارسال انقدر خوب بود که بعد از آن دیگر تابستان ها فقط می توانند خوب باشند و بس. یا شاید چون بیکارم و مدرسه و مشق و کار و برنامه برای آینده و فکر های بزرگ ندارم.

مطمئنم ولی بیشترش مربوط به گوجه سبز است که من سه سال بود نخورده بودم.

  • بغلیبیلیته تعبیر میرزا پیکوفسکی است. یعنی چیزی یا کسی که آدم هی دلش می خواهد بغلش کند. اینجا استفاده ام ازش غلط است. آدم نمی تواند به خودش بگوید که بغلیبیلیته دارد. آدم نهایتا بغلی است. ولی خوب این یکی مرا یاد بغلی مشروب می اندازد که چون فعلا کمی تا قسمتی در ترکم ترجیح می دم ازش استفاده نکنم. میرزا این تعبیر را برای فک ها بکار برد. کوآلا هم البته همین وضعیت را دارد.  فکر کنم بغل کردنش هم آسان تر باشد.




خوب چه چاره سازم؟ انگار دست منه!

13 04 2012

اﻧﮕﺎﺭ ﺷاﻓل ﺁﻳﭙﺎد ﻫﻢ ﺣﺎﻝ ﻣﺮا ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ، ﻋﻴﻦ ﻳﻚ ﺳاﻋﺖ ﺭا ﺑﺮاﻱ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﻣﻴﺎﻥ ﺭاﻳﺲ و ﻣﺎﺭﻙ ﻧﺎﻓﻠﺮ ﭘﺨﺶ ﻛﺮد. ﺑﻲ ﺁﻧﻜﻪ اﺯﺵ ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ. ﺣﺘﻲ ﺁﻳﭙﺎﺩ ﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﺭا ﻣﻲ ﻓﻬﻤﺪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﻛﺎﻓﻲ ﻛﻪ ﻻﺑﻼﻱ اﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﻱ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ. ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﻛﺎﻓﻲ ﻛﻪ ﺗﻮﻱ ﺟﻴﺐ ﻛﻮﭼﻚ ﺷﻠﻮاﺭ ﺟﻴﻦ ﭼﭙﺎﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ. ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﻛﺎﻓﻲ ﻛﻪ ﮔﺰﻳﻨﻪ ﺭﻳﭙﻠﻲ ﻭاﻧﺶ ﺑﺮاﻱ ﺑﻴﺴﺖ و ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﻭﻱ ﻳﻚ ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ. و ﺁﻳﭙﺎﺩﻱ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﺵ ﺑﺎ «ﻳﺎﺭاﻥ ﭼﻪ ﭼﺎﺭﻩ ﺳﺎﺯﻡ ﺑﺎاﻳﻦ ﺩﻝ رمیده» ﺷﺮﻭﻉ ﺷﻮﺩ و ﺩﻭام ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ؛ ﺁﻳﭙﺎﺩ ﻧﻴﺴﺖ، ﺭﻓﻴﻖ اﺳﺖ.

***

ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻳﻜﻲ فهمید. ﻳﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﻳﻜﻲ ﺟﺮاﺕ ﻛﺮﺩ. ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻤﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﻭﻗﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ اﻧﺪ. ﻓﻘﻄ ﻫﺮﻛﺴﻲ ﺳﺮﺵ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ اﺳﺖ. ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﺮﻡ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺩﻡ اﺳﺖ. ﺩﻝ ﻧمی ﺳﻮﺯاﻧﻢ. ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻢ.
ﮔﻔﺖ: حالت خوب نیست، ﻛﻤﻚ ﺑﮕﻴر، ﺑﺮﻭﺩﻛﺘﺮ. ﮔﻔت: ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﻱ، ﻓﻚ ﻛﺮﺩﻡ ﺩاﺭﻱ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻱ. اﻭﺿﺎﻋﺖ ﺧﺮاﺏ اﺳﺖ ﻛﻪ. ﺑﻌﺪﻫﻢ ﮔﻔﺖ: ﺭاﺣﺘﻲ ﺑﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﻭﺿﻊ؟ ﺭاﺿﻲ اﻱ اﺯﻋﺬاﺑﺖ؟ اﺿﺎﻓﻪ ﻛﺮﺩﻛﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎیی هستند ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﺭﺩﺷﺎﻥ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻨﺪ. اﺯ ﺁﻥ ﮔﺮﻭﻩ ﻧﻴﺴﺘﻲ؟

اﻱ ﺑﺎﺑﺎ، ﻳﻚ وﻗﺘﻲ ﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﺪ ﻳﻜﻲ اﺯ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﻭاﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ اﻳﻦ ﺩﺭﺩﺵ اﺳﺖ. ﻣﺼﻴﺒﺘﺶ اﺳﺖ. ﺯﺧﻢ ﻫﺎﻱ ﻛﻮﻓﺘﻲ اﺵ اﺳﺖ. ﺑﻌﺪ اﻳﻦ ﻫﻤﻴﻦ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﻮﺩﻩ ﻛﻪ اﺯش ﻓﺮاﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻩ. ﻧﺨﻮاﺳﺘﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﻮﺩ. ﺩﺭﺩﺵ ﺭا ﺑﺮﻭﺯ ﻧﺪاﺩﻩ. ﻣﻮﻭ ﺁﻥ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﻗﻮﻟﻲ. ﻇﺎﻫﺮا اﻟﺒﺘﻪ. ﻣﻨﺘﻆﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﮔﺬﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﻠﺶ ﻛﻨﺪ. ﺑﺒﺮﺩﺵ و ﺑﻬﺘﺮﺵ ﻛﻨﺪ. ﻧﻴﺴﺘﺶ ﻛﻨﺪ. ﻳﻚ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺯﻣﺎﻥ توی ﻓﻴﻠﻢ ﻫﺎ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ. ﻓﻠﺶ ﻓﻮﺭﻭاﺭد ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﺭاﺣﺘﻲ. ﺑﻌﺪ، ﻭﻗﺖ ﮔﺬﺷﺘﻪ و ﻓﺼﻞ ﮔﺬﺷﺘﻪ و ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ و ﺧﻮﺏ ﻧﺸﺪﻩ. ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﻛﻨﺎﺭ، ﻋﺎﺩﻱ ﻧﺸﺪﻩ. ﺁﺩﻡ ﻗﺒﻠﻲ ﻧﺸﺪﻩ. ﺁﺩﻡ ﻗﺒﻠﻲ را ﺗﻮ ﺻﻨﺪﻟﻲ ﺟﻠﻮﻱ ﭘﻴﻜﺎﻥ ﻭﻗﺘﻲ ﺧﻮﺩش را جمع ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻧﻔﺮ ﻛﻨﺎﺭﻱ ﻫﻢ ﺑﻨﺸﻴﻨﺪ، ﺟﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻪ.

ﺁﺩﻡ ﻋﺎﻗﻞ و ﺑﺎﻟﻎ و ﺳﺎﻟﻢ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻋﺎﺩﻱ ﻧﻴﺴﺖ. ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ. ﻛﻤﻚ ﻻﺯﻡ ﺩاﺭﺩ. اﻣﺎ ﺁﻥ ﻣﺼﻴﺒت ﻗﺴﻤﺘﻲ اﺯ ﺗﻌﺎﺭﻳﻒ ﺁﻥ ﺁﺩﻡ ﺷﺪﻩ. اﻧﮕﺎﺭ ﻛﻦ ﺣﺘﻲ ﺩﺳﺖ ﻳﺎ ﭘﺎ ﻳﺎ ﺣﺘﻲ ﻋﻀﻮ ﻣﻬﻤﺘﺮﻱ، ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻴﺮ ﻛﺒﺪ. می‌گویی ﻧﻜﻨﺪ اﺯ اﻳﻦ ﻭﺿﻊ ﻟﺬﺕ ﻣﻲ ﺑﺮﻱ؟ ﻧﻜﻨﺪ ﺧﻮﺷﻲ ﺑﺎ ﺩﺭﺩﺕ. اﻱ ﺁﻗﺎ، اﻳﻦ ﺩﺭﺩ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺧﻮﺵ اﺳﺖ. اﻳﻦ ﺩﺭﺩ اﻧﻘﺪﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭا ﺑﺎﻻ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻛﺮﺩﻩ ﻣﺎﺭا ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﺪ ﺑﻬﺘﺮ اﺯ ﺧﻴﻠﻲ ﻫﺎ. اﻧﻘﺪﺭکه ﻻﻧﻪ ﻛﺮﺩﻩ و ﺧﺎﻧﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻛﺮﺩﻩ، اﮔﺮ ﮔﺮﺑﻪ ﺑﻮﺩاﻻﻥ ﻧﺴﻞ ﭼﻬﻠﻤﺶ ﻫﺸﺖ ﺑﭽﻪ ﺩاﺷﺖ. اﻳﻦ ﻫﻢ ﺑﭽﻪ ﭘﻨﺠﻤﻲ ﭼﺸﻢ ﺯاﻍ ﭘﺎ ﺷﻞ ﺑﻮﺩ. ﺑﺮﻭﻡ ﺑﻪ ﺩﻛﺘﺮ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﻳﻢ؟ ﻳﻚ ﺗﻜﻪ اﺯ ﺭﻭحم ﺭا ﺟﺪا ﻛﻦ؟ ﺑگویم مووﺁﻥ ﺭا ﺑﺮاﻳﻢ ﻫﺠﻲ ﻛﻦ. ﻣﻦ ﺑا ﻣﻮﻭﺁﻥ ﻫﻤﺨﺎﻧﻪ ﺑﻮده اﻡ. ﻫﺮﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﻣﻲ ﺁﻣﺪ ﺩﻡ ﺩﺭ، ﺗﻘﻪ ﻧﺎﻓﺮﻣﻲ ﻣﻲ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻛﻪ ﻫﻮﻱ! اﻣﺮﻭﺯ ﺩﻳﮕﺮ ﺭﻭﺯﺵ اﺳﺖ، ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﻢ ﺑﻴﺎﻳﻢ ﺗﻮ. ﻣﻦ ﻫﻢ ﻫﺮﺭﻭﺯ ﺧﻮدم ﺭا ﺑﻪ ﺧﻮاﺏ ﻣﻲ ﺯﺩﻡ. ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺣﺘﻲ ﺭﻓﺘﻢ ﺣﻤﺎﻡ ﭘﻨﺞ ﺻﺒﺢ، ﻛﻪ اﺯ ﺻﺪاﻱ ﺁﺏ ﺑﻔﻬﻤﺪ و ﺑﻲ ﺧﻴﺎﻝ ﻣﺎ ﺷﻮﺩ. اﻣﺎ ﺑﻲ ﺧﻴﺎﻝ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ.این شد که کلا آدرس عوض کردم. اﻣﺎ ﻟﻌﻧﺖ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺟﻲ ﭘﻲ اﺲ، ﻟﻌﻨﺖ ﺒﻪ اﻳﻦ ﺟﻲ ﭘﻲ اﺱ…

ﻣﻲخواﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻛﺘﺮ بگوﻳﻢ اﻳﻦ ز ﻧﺩﮔﻲ ﻣﺮا اﺩﻳﺖ ﻛﻦ. ﻣﺜﻞ اﻳﻦ ﻓﻴﻠﻢ» ﺫﻫﻦ ﺑﻲ ﺁﻻﻳﺶ «اﻳﻦ ﺗﻜﻪ ﻫﺎ ﺭا ﺧﺎﺭﺝ ﻛﻦ. ﺑﺒﺮ ﺑﺴﻮﺯاﻥ ﻳﺎ ﻫﺮ ﭼﻲ. اﻭﻟﺶ ﺭا ﻓﻴﺪ اﻳﻦ ﻛﻦ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺟﺸﻦ ﺗﻮلد، آﺧﺮﺵ ﻓﻴﺪ اﻭﺕ اﺯ ﻳﻚ ﺟﺸﻦ عرﻭﺳﻲ. ﻣﺎﻝ ﻧﻮﻩ ﻧﺒﻴﺮﻩ ندیده اﻡ. ﻭﺳﻄ ﻫﺎﻳﺶ ﻫﻢ ﻛﻼ ﻻﻧﮓ ﺷﺎت اﺯ ﻃﺒﻴﻌﺖ و ﺩﺭﻳﺎ. ﺑﺪﻭﻥ ﺣﺘﻲ ﻳﻜﺪاﻧﻪ ﻛﻠﻮﺯﺁﭖ.

ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﺷﺎﻳﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺭﻱ ﺩﺭ اﻳﻦ وﺿﻌﻴﺖ ﺑﻤﺎﻧﻲ. ﭼﻂﻮﺭ ﺑﮔﻮﻳﻢ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻩ اﺳﺖ. ﺭﻭﻱ ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻩ اﺳﺖ. ﺗﻮﻱ ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻩ اﺳﺖ. اﺻﻼ ﭘﻬﻦ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﺭﻭﻱ ﻣﻦ. یکجوﺭ ﻻﺣﺎﻑ ﻛﺮﺳﻲ ﻭاﺭ. ﻣﻦ ﻫﻢ ﻧﻬﺎﻳﺘﺎ ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﻢ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﭘﻮﺳﺘﻢ ﺭا ﺭﻭﻳﻢ ﺑﻜﺸﻢ، ﻳﻚ ﻗﺴﻤﺘﻲ اﺯ مغزم ﺭا ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻛﻨﻢ و ﺷﺎﻣﭙﻮﻱ ﺁﻟﻤﺎﻧﻲ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺭا ﻧﺎﺩﻳﺪﻩ ﺑﮕﻴﺮﻡ و ﺑﺮﻭﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ.
ﻣﻦ ﺧﻮﺑﻢ، ﻣﻦ ﺭاﺣﺘﻢ، ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ اﻡ. ﺗﻮ ﻓﻘﻄ ﻧگو ﺧﺪا ﺑﻴﺎﻣﺮﺯ، ﺧﻮب؟





تاس کباب بدون رب گوجه

2 02 2012

رب گوجه نمی‌ریزم.

پیاز‌ها را مکعبی خرد می‌کنم. روغن زیتون را کف دیگ می‌ریزم و صبر می‌کنم داغ شود. پیاز‌ها را خالی می‌کنم توی روغن داغ و همانطور که رنگ می‌گیرند، زعفران را اضافه می‌کنم. درب دیگ را می‌گذارم.

***

گاهی فکر می‌کنم که زندگی واقعیتش را در لحظه به من نشان نمی‌دهد. یا شاید من یک عدم گیرایی بخصوصی دارم، شاید هم این یک سیستم دفاعی است. برای من مسائل هر قدر که دور‌تر می‌شوند واقعی‌تر به نظر می‌آیند. در طول زمان، آنقدر دور مسئله می‌چرخم، آنقدر صحنه را مرور می‌کنم، که باورم بشود واقعا اتفاق افتاده است. در لحظه، همه چیز می‌تواند وهم انگیز و خیالی باشد. می‌تواند مال من نباشد.

***

رب گوجه نمی‌ریزم.

پیاز‌ها که نارنجی- قهوه‌ای و کاراملی شدند، گوشت را اضافه می‌کنم. گوشت اول باید سرخ شود، انقدر که روغن و خونابه‌اش بیرون بزند و رنگش به قهوه‌ای برگردد. یکجور باید روغن بیندازد و توی روغن خودش سرخ شود. بعد آب جوش و فلفل و زرد چوبه و کمی دارچین اضافه می‌کنم. درب دیگ را می‌گذارم.

***

مثل عدم واقعیت بینی من می‌تواند به شبی در هتلی در رم برگردد. مست نبودم و خوب بودم و عاشق بودم و در تعطیلات. بی‌استرس و بی‌دعوا. یک جور که هیچ مدلی نمی‌توانست آن حال را توجیه کند. خواب دیدم، احتمالا می‌شود کابوس، اما ازین هم بد‌تر بود. واقعی، گزنده و دردناک. از خواب در حالی پریدم که او هم از خواب پرید و نیم خواب پرسید که «کابوس دیدی؟» و بی‌خیال اضافه کرد: «خوب است که واقعا اتفاق نیفتاده». در یک حال خوبی بود که ببین دنیای واقعی را که بهتر است و من هستم و تو هستی و اینجایی که دوست داشتیم هستیم و الخ. حرف اما خودش از دهانم در آمد که: «تو که نمی‌دانی، قبلا اتفاق افتاده». شاید به خاطر لحنم بود یا چیز دیگر، اما یک جوری به سرعت نیمخیز شد و توی تاریکی شروع کرد به چک کردن تمام اعضای من، تو گویی من در خواب تصادفی کرده‌ام و همانجور پاره پاره از خیال منتقل شده‌ام به تختخواب هتل. مشکل اینجا بود که اعضای بیرونیم همگی سالم بودند.

***

رب گوجه نمی‌ریزم.

گوشت که نرم شد، طوری که چنگال درش فرو رود اما ریش ریش نشود می‌نشینم به تکه تکه کردن سبزیجات. دانه‌های فلفل دلمه را بیرون می‌کشم و گرد گرد می‌برمش. هویج را پوست می‌گیرم و تکه تکه می‌کنم. تکه‌های سیب زمینی و کدو را کنار هم می‌چینم. پیاز را گرد گرد می‌برم و حلقه هارا جوری که خرد نشوند از داخل هم بیرون می‌کشم. گوجه را گرد گرد می‌برم و بیشتر می‌گیرمش که رب گوجه نریزم. لایه لایه همه را روی گوشت‌ها می‌چینم، هویج و سیب زمینی و فلفل سبز که دیر پز ترند پایین‌تر، کدو و پیاز را بالا‌تر. ادویه و فلفل و نمکش را می‌دهم. نعنای خشک می‌پاشم بابت عطر. درب دیگ را می‌گذارم.

***

من کابوس چیزهای اتفاق نیفتاده نمی‌بینم. من کابوس اتفاقاتی را می‌بینم که افتاده‌اند، اما من در خواب آن‌ها را به یاد ندارم. بیداری، فقط باعث می‌شود یادم بیاید چیزهایی که در خواب آنقدر ازشان وحشت داشتم قبلا به سرم آمده. من دیر واقعیت را می‌گیرم. آن گریه هیستریک چند ساعته که بند نمی‌آمد، توی آن هتل، وسط آن تعطیلات رمانتیک، مال آن موقع نبود. واقعیت، بدون رنگ و ادویه اضافی، بعد از چندین سال، توی یک نیمه شب دسامبر، روی تختی نا‌آشنا تصمیم گرفت خودش را به من نشان دهد.

***

درب دیگ را بر می‌دارم. همه چیز سر جای خودش است، طعم‌ها و عطر‌ها. رنگ سبزیجات روی گوشت خوب نرم شده. آب سبزیجات که در هم رفته. مواد که له نشده‌اند. رنگ اما، یک رنگ قرمز اضافی، جوری که روی همه چیز را بگیرد، جوری که چشم نوازش کند، جوری که توی ظرف پیرکس دل ببرد، کم است. آب را جوش می‌آورم. یک قاشق و نیم رب گوجه را حل می‌کنم و می‌ریزم روی همه چیز.

***

من در لحظه همه چیز را خوش رنگ و لعاب دار می‌خواهم. یک شیشه حباب دار می‌گیرم روی جریانات زندگی، روی اتفاقات، روی مرگ‌ها و خداحافظی‌ها، بالای دعوا‌ها و خیانت‌ها، بعد همه چیز می‌رود توی یک مه غلیظی. در لحظه گریه نمی‌کنم، دعوا نمی‌کنم، داد نمی‌زنم، نمی‌بوسم، حرف نمی‌زنم. پشتم را می‌کنم و می‌روم. خیلی راحت. بی‌هیچ اذیتی. بی‌هیچ عذاب وجدانی. بی‌هیچ بار اضافی‌ای.

ولی خوب، متاسفانه نیمه شب‌های سرد در هتل‌های نا‌آشنا خیلی زیادند.